تو به موهای من می خندی

آخ آخ کارتم رو جا گذاشتم.

برگشتم کارتم رو بردارم و هرچی گشتم پیدا نشد. به همراه اساتیدی که توی کلاس مونده بودند برگشتم که ببینم یه جوری می شه نگهبانی رو بدون پس دادن کارت پیچوند یا نه؟

رسیدیم پایین همه کارتشون رو نشون دادن و من یه سلام نظامی دادم و کلی با نگهبان خندیدیم و اومدم بیرون. یه چیزی می گم یه چیزی می‌شنوی. خنده در یه حدی که داشتیم ریسه می‌رفتیم. بعد که رد شدیم همراه ها یه نگاه عجیب و پر از پرسشی داشتند به من می‌کردند که یعنی چی شده؟ یه مقدار هم شروع کردند به خندیدن که همرنگ جماعت باشند و زشت نباشه که نمی خندن.

ماجرا رو براشون تعریف کردم تا دچار سو تفاهم نشن که ما به اونا می‌خندیدیم یا چیز دیگه ای.

داستان از این قرار بود:

من یه جایی دو روز در هفته کلاس می رم. جایی که این کلاس‎‌ها رو برگزار می‌کنه از یه ساختمون خیلی بزرگ چند تا کلاس اجاره کرده. (به نوعی می‌شه اینطور گفت) چون توی این ساختمون بزرگ رفت و آمد زیاده و شرکت‌های مختلفی هم حضور دارند تعدادی گارد و نیروی امنیتی هم داره که ورود و خروج رو چک می کنند و در هر طبقه که با کارت کارمندا باز می شه رو برای ما که کارت نداریم باز می کنن. طبق معمول رفتم توی لابی یه نفر اونجا داشت در مورد یه چیزی بحث و جدل می کرد منم سعی کردم وارد نشم به قضیه. نگهبانِ پایین وسط جر و بحث برام دری که به سمت آسانسورها می‌رفت رو باز کرد.

سوار آسانسور به سمت بالا که می رفتم داشتم فکر می کردم که کلاهم رو در بیارم یا نه. من با اینکه روی سرم مویی ندارم و همیشه با تیغ می تراشم ولی حتی تو فصل سرما هم زیاد علاقه‌ای به کلاه ندارم. ترجیه می‌دم همینجوری سرم باد بخوره. ولی اون روز کلاه گذاشته بودم. همون روز توی غذاخوری دانشگاه کلاهم رو در آورده بودم و جا گذاشته بودم. همین باعث شد که دو ساعت بعد برگردم و پیداش کنم و ببرمش. انگار هر چیزی روی سر من یه چیز زائد محسوب می‌شه. چه کلاه باشه چه مو. بی خیال شدم. بزار کلاه سرم بمونه توی کلاس در میارم وگرنه مثل ظهر یه جا ولش می‌کنم گم می‌شه.

رسیدم به طبقه مورد نظر، از دور نگهبانی که قرار بود کارت بزنه تا در باز بشه رو دیدم. مثل معمول لبخند به لب داشتم به سمتش می‌رفتم و سعی می‌کردم بازم طبق معمول خوش برخورد باشم. خوش برخورد بودن برای من اینه که طرف مقابل از اون لحظه ای که کنار تو هست لذت ببره و بعدش که رفتی نگه «آخیش خوب شد رفت بابا». به همین خاطر سطوح مختلفی داره. اگر با کسی دو ساعت جایی بشینی و حرف بزنی خوش برخورد بودن، راحت و صمیمی بودن یک روال مشخص داره و اگر کسی رو سی ثانیه می‌بینی یک روال دیگه.

خب من خیلی آدم حاضرجوابی نیستم، باهوش هم نیستم که سریع واکنش بدم به خیلی چیزها. ولی خنگ هم نیستم که خیلی کند باشم بالاخره تو یه بازه زمانی‌ای اگر بهم فرصت داده بشه می‌فهمم. فرنگی ها می‌گن برون‌گرا، یه عده می‌گن اهل دل، ممکنه کسی بگه مجلس گرم کن و یا هر چیز دیگه‌ای. من تو هیچ کدوم از این دسته‌ها نیستم ولی تو یه جمع چند ساعته می تونم کم کم یخ خودم رو باز کنم و موضوعی برای ارتباط برقرار کردن پیدا کنم ولی توی سی ثانیه اصلا.

یه آقای هندی بود. سبزه. موهای پرپشت سیاه پر کلاغی. قد بلند و خیلی مناسب برای این شغل. (تصویر زیر تزئینی است)

همینطور که از دور می‌رفتم به خودم گفتم خب الان چیزی باید جز لبخن و سلام و تشکر بابت در باز کردن بگم؟ یهو دیدم دستش رو برد بالا کنار پیشونیش مثل سلام نظامی یه حالتی درآورد. به خودم نحیب زدم که ایول عجب آدم اهل دل و با صفاییه، داره سلام نظامی می‌ده بهم. باید یعنی منم بهش سلام نظامی بدم؟ بزار برم جلوتر باهاش چشم تو چشم شدم بهش سلام نظامی می‌دم. چند قدم رفتم دیدم داره پایین رو نگاه می‌کنه. (به طبقه پایین دید داره) یهو دیدم یکی دیگه از نگهبان‌ها طبقه پایینه داره برای اون ادا در میاره.

هیچی دیگه، به فکر همین بودم. لبخند داشتم بیشتر هم شد بابت سو تفاهم به وجود اومده. بعد از سلام و اینا برگشت گفت:

+«به چی می‌خندی؟»

آقا منم گفتم «هیچی، همینجوری می‌خندم» و خنده‌ام بیشتر هم شد. سریع برگشت جواب داد.

+«نه من می‌دونم داری به موهای من می‌خندی»

به موهاش نگاه انداختم. صاف و یه دست. پرپشت و مشکی. انگار تازه آب و شونه کرده باشه یا ژل زده باشه یا یه همچین چیزی ولی یه گوشه‌اش شکسته بود. معلوم بود از اون آدماییه که هر یه ساعت می‌رن جلوی آینه و کلی با موهاشون ور می‌رن آخرش هم راضی نیستند. بوی عطر هم می داد. لبخند من دیگه رسما به خنده تبدیل شده بود گفتم «آخه چرا باید به موهات بخندم؟»

با لهجه هندی: +«نه من می‌دونم تو داری به موهای من می‌خندی» همزمان یه دستی باز به گوشه برآمده موهاش کشید.

از یه طرف هی خنده ام بیشتر می‌شد از طرف دیگه گفتم جواب ندم این امشب خودش رو حلق آویز می‌کنه به خاطر شکسته شدن گوشه موهاش. خودش هم خنده‌اش گرفته بود. از طرفی هم ممکنه سو تفاهم های فرهنگی و یکی نبودن زبان مایه دلخوری بشه.

گفتم «بابا تو رو از دور دیدم داری سلام نظامی می‌دی فکر کردم با منی» خنده اش خیلی بیشتر شده بود و داشت می خندید. من با خنده اون بیشتر می‌خندیدم و اون با خنده من بیشتر می‌خندید. ادامه دادم که «دودل بودم جواب بدم یا نه که دیدم داری پایین رو نگاه می‌کنی» با جمله آخر دیگه دیگه جفتمون منفجر شدیم و داشتیم تو راهرو قهقهه می‌زدیم. دلش رو گرفته بود و داشت می‌خندید. منم از خنده داشتم می‌افتادم دستم رو گرفته بودم به یکی از ستون‌ها.

بریده بریده وسط خنده ها بهش گفتم «حالا فک کن من» یه نفس به سختی بین خنده و حرف زدن کشیدم «فک کن من برای چی» بازم نفسم بند اومد. اون می خندید من می‌خندیدم. عضلات صورتم درد گرفته بود ادامه دادم«برای چی باید به موهات» دلش رو گرفته بود و تا شده بود. من یه دستم به ستون بود، دست دیگه‌ام که از خنده می‌لرزید رو بردم سمت سرم و باز وسط زاری کردن از خنده سعی کردم ادامه بدم «برای چی باید به موهات بخندم وقتی این موهای خودمه؟» و کلاهم رو برداشتم.


با این حرکت خودم دیگه به گاز زدن میله‌های کنار راهرو رو آوردم و صدای خندم داشت دیوارا رو می‌لرزوند. این بنده خدا هم داشت وسط راهرو غلط می‌زد. چند نفری هم اومده بودن بیرون داشتن تماشامون می‌کردن که ببینن چی شده.

اون روز برگشتنی بازم دیدمش.

به هم سلام نظامی دادیم و کلی خندیدیم. طی یه قرار نانوشته هر وقت اونجا می رم به هم سلام نظامی می دیم و کلی می خندیم.