جوری باش؛ که نبودنت ضرر باشه

چیزی که می خونی داستان واقعی از یک انسان واقعیه که سعی می شه هر قسمت جوری باشه که مستقل از باقی قسمت ها قابل خوندن باشه. داری داستان می خونی.

لینک ها: قسمت اول + دوم + سوم + چهارم + پنجم + ششم + هفتم+ هشتم + نهم + دهم + ۱۱ ام + ۱۲ ام+۱۳ ام + ۱۴ ام + ۱۵ ام + ۱۶ ام + ۱۷ ام + ۱۸ ام + ۱۹ ام + ۲۰ ام + ۲۱ ام + ۲۲ ام + ۲۳ ام + ۲۴ ام

آنچه گذشت: خب تا حدودی هزینه های جاری زندگی مدیریت شد ولی این قسمت اتفاقات جالبی می افته. بار طنز قضیه کمی کم می شه و داستان جدی تر پیش می ره.

ماجرای کار کردن من در ایران و بعد مهاجرت، قسمت ۲۵

این قسمت: جوری باش؛ که نبودنت ضرر باشه

حقیقتا من خودم دوست ندارم انقدر داستان طولانی بشه اونم بدون اینکه طنز داشته باشه توش ولی خب زندگی طولانیه و اتفاقات زیاده توش. توی این قسمت به چند تا نمونه از تعداد زیادی آدم هایی نگاه می کنم که نبودنشون واقعا ضرره

فاز اول: آقای رحمانی؛ بَزاز

یه فلاش بک می دم به کودکی. ما توی یک محله کم درآمد زندگی می کردیم و تعداد زیاد فرزندان هم مزید بر علت بود که مشکلات زندگی بیشتر بشه. این مختص خانواده من و یا همسایه نبود و تقریبا عمده مردم اون محل رو شامل می شد.

توی فیلم های آبکی و در پیت تلوزیون می بینیم می بینیم که مسجد محله نقش پررنگی داره و بچه های می رن اونجا خیلی کارهای بزرگی می کنن. از این فضا بیشتر قشر مذهبی استفاده می کردن تا بچه ها و نوجوان ها رو به مسجد بکشونن و به قولی لای کلاس ها تربیت مذهبی رو روشون اعمال کنن. یا اون ها رو مسجدبرو بار بیارند

ممن یه بیست سال دیگه زور بزنم شاید بتونم این رو از رو بکشم؛ از بس تو این زمینه بی استعدادم
ممن یه بیست سال دیگه زور بزنم شاید بتونم این رو از رو بکشم؛ از بس تو این زمینه بی استعدادم

حالا اینکه این اتفاق خوبیه یا بدیه یا من اصلا نظرم در مورد تربیت مذهبی یا کلاس قرآن و احکام و غیره چی هست رو کاری ندارم. ولی این فرهنگ که اونچه که داریم رو در اختیار بقیه به ویژه قشر محروم تر بگذاریم تا به اونها اجازه پیشرفت بدیم فرهنگ پسندیده ای هستش. حالا یه نفر می گه من احکام بلد هستم و اونو یاد می دم و یه نفر ریاضی و کس دیگه ای هم چیز دیگه ای. لزوما هم محروم به معنی فقیر نیست بلکه کسی که از اطلاعاتی محروم هست هم محروم محسوب می شه به نظرم.

نیت از این مقدمه طولانی یاد کردن از آقای رحمانی؛ پارچه فروش محله بود. نمی دونم چرا باید یه پارچه فروش نقاشی رو به صورت حرفه ای بلد باشه ولی خب آقای رحمانی بلد بود. اون موقع از این هم درکی نداشتم که چرا یه نفر باید برای بچه های محله توی مسجد کلاس رایگان دایر کنه و حتی گاهی از جیب خودش بهشون جایزه هم بده.

من اندازه دو ماه به نقاشی علاقه مند شدم. نه استعدادی داشتم و نه چیزی. هرگز نقاشی خوبی نکشیدم. (احتمالا) هرگز هم نخواهم توانست چنین کاری بکنم. ولی هرگز آقای رحمانی رو فراموش نخواهم کرد. هیچ استدلالی هم نداشتم که چرا کارش درست بود. هیچ استدلالی هم برای این ندارم که از بقیه کلاس های اون مسجد چرا بهتر بود. کس دیگه ای رو نام نمی برم(استدلال دارم. چون اون یکی ها یا مذهبی بودن یا بین سطور مذهبی می شدن). ولی فقط می دونم که آقای رحمانی کارش و اخلاقش خوب بود و اگر نبود دنیا چیزی قطعا کم می داشت. هیچوقت هم سعی نکرد تشویق به مسائل مذهبی کنه.

فاز دوم:‌ خانم Anne Kjaer Riechert

خیلی فامیلیش سخته به همون آنه بسنده می کنم.:))) با دنیای تکنولوژی و برنامه نویسی و غیره آشنایی داره. عده زیادی مردم جنگ زده از سوره به کشورش میان و مثل بقیه راه های مختلفی پیش پاش بوده. از تظاهرات علیه ورود پناهنده ها تا کمک داوطلبانه به پناهنده ها تا بی خیالی طی کردن و به من چه گفتن. آنه فقط یه سوال داشته. چطور می تونم کمک کنم؟ برای کمک کردن داوطلب می شه و توی توضیع لباس و وسایل فعالیت می کنه. یک استخر بزرگ می بینه که پر از لباس بوده. باز برای لباس خوبه. برای وسایلی مثل کفش که باید جفتش رو هم پیدا کرد فاجعه است.

آنه همینجوری نمی شینه. یه بار با محمد یکی از پناهنده ها آشنا می شه که توی سوریه برنامه نویسی رو تا حدودی یاد گرفته بوده ولی الان چون لب تاپ نداشته نمی تونسته کاری بکنه. اگر آنه یه آدمی مثل من بود شاید بی خیال می شد و فقط یه ذره ناراحت می شد. خوشبختانه مثل من نبود. اگر یه آدم مثل خیلی های دیگه بود تلاش می کرد برای محمد یه لب تاپ پیدا کنه و مشکل محمد رو حل کنه.

خب به نظرت برای محمد یه لب تاپ می گیره؟

آنه سمت راست تصویر با لباس نارنجی
آنه سمت راست تصویر با لباس نارنجی

نه

خوشبختانه آنه و آقای رحمانی مثل بقیه آدم ها نیستن. یک موسسه درست می کنه تا به همه پناهنده ها آموزش های مربوط به رشته آی تی رو بده و براشون لب تاپ و وسایل مورد نیاز رو در صورت لزوم فراهم کنه.

فاز سوم؛ آقایان و خانم ها رحمانی ها

آنه تنهایی کاری نمی تونه از پیش ببره. یعنی واقعا یه نفر چقدر می تونه کار رو پیش ببره؟ برای همین از شرکت ها و آدم های مختلف کمک می خواد و اون ها هم با کمایل میل شروع می کنند به کمک کردن. فارغ از اینکه در کدوم شرکت و یا پست مشغول فعالیت هستند. بهترین های زمینه خودشون وقتی که می فهمن جایی می تونن مفید باشند میان و در حد توانشون توی این پروژه کمک می کنند. فارغ از اینکه چقدر حقوق دریافتیشونه و یا چند سال سابقه دارند.

وقتی می شنویم که یه نفر برنامه نویس خفنی هست و توی یکی از شرکت های بزرگ مثل آمازون؛ گوگل یا فیس بوک کار می کنه و یا پست بالایی داره اولین چیزی که به ذهنمون می رسه اینه که وای الان یکی از این آدم های غیر اجتماعی رو می بینیم که جواب سوالمون رو هم نمی ده و اگر یه کلمه پیشش حرف اشتباهی بزنیم شلنگ رو می گیره روی ما. در صورتی که یه انسان بالغ می دونه که آدم های دیگه شرایط مختلف و توانایی های متفاوت دارند. ممکنه چیزی رو ندونند و حتی با چند بار توضیح دادن هم یاد نگیرند و نیاز به توضیح بیشتری باشه.

تمام افرادی که (لااقل تا اینجا که من دیدم) توی این موسسه تدریس می کنند از بهترین های زمینه کاری خودشون هستند و بدون هیچ چشم داشت مالی دارند به خارجی ها و یا پناهنده هایی که علاقه مند هستند آموزش می دن.

فاز چهارم؛ خودم

شاید به نظر کمی از خود متشکرانه بیاد که کسی بگه اگر من نباشم دنیا چیزی کم داره و یا ضرر می کنه. ولی لااقل دنیای خودم بدون خودم ناقص می شه که. نمی شه؟

جدای از شوخی به همه این قسمت های مختلف این داستان که نگاه می کنم می بینم اونجایی که من سعی کردم کار مفیدی انجام بدم که منفعتش به بقیه آدم ها برسه بیشتر از اونی که اونها سود ببرند خودم منتفع شدم. مثلا توی روند یاد گیری زبان همش تلاش می کردم که چیزهایی که یاد می گیرم رو با بقیه به زبان ساده به اشتراک بزارم. خیلی چیز پیچیده ای نبود. کافی بود یه کانال مفت تلگرامی درست کنم و سوال هایی که موقع درس خوندن برای خودم به وجود می اومد رو بگردم و جوابش رو پیدا کنم و به زبان ساده همه فهم اونجا توضیح بدم. بعد از مدتی نه تنها سوالای خودم که سوالای دوستا و هم کلاسی ها. اینطوری انگار من اندازه همه دوستا و همکلاسی ها سوال داشتم و جواب. که تازه جواب ها رو هم خوب فهمیده بودم. این موضوع در نهایت به خودم خیلی کمک کرد که سریع تر توی این روند پیش برم و تازه از اون طریق دوست های خوب زیادی هم پیدا کنم.

واقعا درس بزرگی که توی این راه گرفتم این بوده که کمک کردن به بقیه و اجتماع در نهایت بیشتر کمک کردن به خودمه.

و این رو باید آویزه گوشم کنم که جوری باشم که نبودنم ضرر باشه.

قسمت بعد می خوانیم: دیگه زندگی از اینجا فشارش زیاد شد؛ کار و کلاس و دانشگاه جایی برای نفس کشیدن نمی گذاشت و داستان ها کمتر شد. در قسمت بعد از روند این کلاس ها می گم و یه خاطره کوچولو از جریمه ای که روی اینترنت دریافت کردیم.