خاطرات شمال محاله یادم بره

ماجرای کار کردن من در ایران و بعد مهاجرت، قسمت ۱۱ ام

لینک ها: قسمت اول + دوم + سوم + چهارم + پنجم + ششم + هفتم+ هشتم + نهم + دهم

این قسمت:خاطرات شمال.

در این قسمت یه ذره از محاسباتی که من پیش خودم برای مسائل اقتصادی داشتم رو می خونیم به علاوه نوشتن انگیزه نامه.

عید شد و با خانواده یک سفر شمال رفتم. خاطراتش از یادم نمی ره (خالی بستم. یادم رفته. لعنت به این حافظه. وقتی حافظه بد باشه همه چیز یادت می ره) ولی خیلی خوش گذشت در عین حالی که خیلی بد گذشت. چرا؟ فک کن درباره الی با این تفاوت که الی هست و همه می دونن که قراره بره. یه جوری بود انگار همه می دونستیم آخرین عیدیه که اینجوری با هم هستیم و یه سفر طولانی قراره جدامون کنه ولی طبق باز هم یه قانون نانوشته کسی به روی خودش نمی آورد. حتی یه ذره امید بود که این اتفاق فقط یه شوخی بی مزه باشه و یکی بیاد بگه خب بسه دیگه.

منظور از نوشتن این سطور این هست که کسایی که چنین نیتی دارند به این حس ها هم فکر کنند چون واقعا ممکنه تحملش راحت نباشه هرچند این جزو ساده ترین هاشه.

سفارت آلمان یه مدارکی می خواد تو روز مصاحبه که ثابت کنی توی یه بانک ۹۰۰۰ یورو حدودا پول داری و روزی که می ری آلمان با خودت می بری. منم همین مقدار یورو رو خریدم گذاشتم بانک.

جا داراه بگم این مقدار واقعا کم نیست و سرمایه ایه که یه نفر در طی سالیان جمع کرده و با گرون تر شدن ارز تهیه اش سخت تر هم شده. من خودم می دونم که هم در این موضوع هم از نظر حمایت روحی و فکری از کمک خونواده برخوردار شدم، چیزی که ممکنه برای همه فراهم نباشه ولی خب نیت اینجا داستان گفتنه.

در واقع نیت اصلی از آلمان رفتن این بود که من یه پولی رو سرمایه کنم (نسبتا زیاد) که مستقل شم. اون پول رو به هر جوان رعنای ایرانی پیشنهاد بدی می گه می رم بوتیک می زنم روسری و عطر از ترکیه میارم سه برابر می فروشم. در مورد من اینطور می شد که هم سفر می رفتم هم دو تا مخ می زنم در راستای حفظ ارزشهای اسلامی و فروش روسری. من گفتم (با مشورت) اینو رو خودم سرمایه می کنم یا مستقل می شم یا دست از پا درازتر بر می گردم ایران می رم یه گوشه برا خودم سوزن بان می شم. کلا به نظرم آدم تو هر دوره ای و هر جایی روی خودش سرمایه گذاری کنه بهترین کار رو کرده.

یه درصد زیادی هم فکر می کردم ممکنه سفارت ویزا نده. برا همین کلاسای تدریس همچنان بود. یعنی پلن بی رو داشتم. صُبا کلاس می رفتم آموزش می دیدم. عصرا می رفتم آموزش می دادم. (یه سوتی دادم تو داستان. اونجا که پدر قند در دلش برای تدریس آب شد اینجا بود. یعنی تو این بازه زمانی. حال داشتم بر می گردم ادیت می کنم. چون اولش من خونه گفتم که انگلیسی تدریس می کنم. نمی دونم این حماقت برای چی بود ولی روم نشد بگم. به هر روی)

شیوه محاسبه من اینطوری بود:

چند ماه اول که هزینه هام زیاده بعدشم چند ماه طول می کشه که زبان بخونم. به علاوه اینکه باید دو سه تا امتحان زبان بدم و بیوفتم (خدایی تقریب مهندسی رو حال می کنی؟) شیش ماه تا یه سال زبان طول می کشه. یه ترم اول که برم دانشگاه چیزی بارم نیست باید بچسبم به درسا از ترم دوم شروع می کنم.

پس اینجوری یک سال اول هیچ کاری نمی شه کرد. پس برنامه ام این بود که سال اول از جیب بخورم و سال دوم هزینه اش رو پنجاه درصد با کار کردن در بیارم و پنجاه درصد از جیب. سال سوم و چهارم صد در صد از کار و سر به سر کردن. (و بعدش درآمد و دلار و همه تجهیزات.(چالیم) با مشتی از ریگ)

از سفر که اومدم دار و ندار رو نقد کردم دادم یورو خریدم

چرا فکر می کردم سفارت ویزا نده؟ چون دانشگاهی که پذیرش گرفته بودم زیاد معتبر نبود و من معدلم ۱۲ فاکینگ و ۸۰ صدم بود. می فهمی یعنی چی؟ و تنها امیدم این بود که اون انگیزه نامه رو خودم نوشتم. خاطرته توی مدارک گفتم؟؟ آها اونو خودم نوشته بودم. البته نه از ته دل بلکه از یه لول بالاتر از ته دل. چون ته دلم این بود که داداش خودت یه دقه بیا جای من ببین نمی خوای بری وجدانن؟ این ته دلم بود برا همین یه لول بالاتری رو نوشتم که آره من خیلی دوست دارم تو فلان حیطه علمم زیاد بشه و کاری از دستم بر بیاد کمک کنم به محیط زیست. (به محیط زیست علاقه دارما و در حفظ و نگهداریش کوشا هستم این قسمت طنز قضیه بود)

چیز دیگه ای که نوشته بودم این بود که دیدن فرهنگ و مردمان جدید هم دوست دارم. برا همین دو دقیقه میام خودتون رو می بینم و بعد می رم یه جا دیگه فرهنگ و مردمان دیگه رو می بینم. توروخدا خودتون رو تو زحمت نندازید.

روز مصاحبه من شد. رفتم سفارت ولی اتفاقاتی افتاد باور نکردنی. انگار کل کاینات با ما سر جنگ داره قسمت بعد می نویسم چی شد.