در باب عشق

در این مطلب می پردازم به مهم ترین مسئله برای من در باب دوست داشتن کسی (خارج از دایره خانواده) که در شروع هر حسی ذهن من رو درگیر خودش داره. به این شیوه شاید موضوع برای خودم هم مشخص بشه و یا مسئله کس دیگری هم باشه و از نظرات افراد معمولی مثل خودم و شما بتونم استفاده کنم.

توی فیلم <آنی هال Annie Hall> وودی آلن مسئله خیلی ظریفی رو از قول <گرچو مارکس> مطرح می‌کنه

II
II
I never want to belong to any club that would have someone like me for a member
هرگز دوست ندارم عضو انجمنی باشم که من رو به عضویت قبول داره.

تمام مسئله همینه. ما تا وقتی دوست داریم به عضویت یه گروه در بیایم که ما رو به عضویت قبول نداره ولی از لحظه‌ای که عضویت ما تایید بشه دیگه برامون ارزشی نداره.

مسئله برای روابط عاطفی هم همینه. منِ نوعی یک نفر رو می‌بینم و ازش خوشم می‌آد یا به اصطلاحی گفتنی روش کراش دارم. این علاقه و کراش در ذهن من شکل گرفته؛ برای اینکه اون فرد رو خیلی زیبا؛ دوست‌داشتنی و یا دارای هر خصیصه جذاب دیگه‌ای برای خودم می‌دونم. از این نکته غفلت می‌کنم که اگر اون هم من رو دوست داشته باشه چی؟

اگر این فردی که تا این حد متعالی می‌دونستمش علاقه متقابل به من نشون بده؛ نشونه ضعفش نیست؟

از لحظه‌ای که متوجه علاقه‌ای از طرف متقابل بشیم ناخودآگاه همه چیز به هم می‌ریزه.

سوالی که پیش می‌آد اینه که یعنی چی؟ مگه من هم دوست‌داشتنی هستم؟

ما خودمون رو دوست نداریم که خودمون رو لایق دوست داشته شدن بدونیم. که می‌تونه به نظرم ریشه در مسائل زیادی مسل مسائل فرهنگی و فضائل اخلاقی‌ای باشه که از کودکی آموختیم تا آموزه‌های شرقی زیادی که در طی چند ده قرن شکل گرفته و کتاب‌ها و باب‌ها در موردش نوشته شده یا به سادگی یک اشتباه تخمینی از مقایسه خود باشه. که در هر صورت زمانی که مورد قبول دیگری که واقع می‌شیم می‌آشوبیم و به هم می‌ریزیم که چرا این اتفاق افتاده؟ مگه من کی هستم؟ درست مثل گرفتن جایزه جام قهرمانان در حالی که ما تمام مسابقات فقط روی نیمکت نشسته بودیم.

دوباتن دو مثال جالب می‌گه: در جوانی دختری بهم گفت که اگر پسری بگه ساعت ۹ زنگ می‌زنم بهت و این کار رو بکنه من جوابش رو نمی‌دم. آخه چرا باید کسی انقدر مصتاصل باشه؟ ولی اگر منو معطل بگذاره و ساعت نه و نیم زنگ بزنه براش هر کاری می‌کنم.
مثال دوم از رابطه‌ایه که درش هست: سوفی لباسش رو دوست نداره و می گه با این لباس باهات تا سر خیابون هم نمیام. با کله شقی با همون لباس می‌ره و بعد سوفی اعتراف می‌کنه که الان که باهاش مخالفت کرده و به حرفش گوش نداده او رو بیشتر دوست داره.

در خیلی از شعرها و فیلم‌ها و آثار دیگری که می‌بینیم موضوع تقریبا همیشه این هستش که یک نفر اون یکی رو دوست داره و اون طرف این رو دوست نداره. اگر طبق یک منطق کامپیوتری صفر و یکی برخورد کنیم خب وقتی یکی می‌گه نه یعنی نه دیگه. اصلا یه کمپین داریم به اسم کمپین نه یعنی نه. ولی گویا یه سری از نه‌ها آره هستند. تشخیص این نه‌ها سخته کمی.

وودی آلن سال‌ها فیلم می‌سازه و اسکار نمی‌بره. روزی که برنده اسکار می‌شه برای دریافت اسکار نمی‌ره. با این بهانه که تمرین ساکسیفون دارم. ولی چیزی که اهالی هالیوود همگی متفق‌القول پشت سرش می‌گن اینه که اون اسکار رو قبول نداره. وودی آلن تا وقتی برای اسکار ارزش قائل بود که اسکار نگرفته بود.

در موسیقی زیبای let her go از passenger می‌شنویم که

Only miss the sun when it starts to snow
Only know you love her when you let her go
Only know you've been high when you're feeling low
Only hate the road when you're missing home
Only know you love her when you let her go
And you let her go

در وا برای همه ما این اتفاق چه در مورد آدم‌ها چه چیزها رخ داده که یک روزی یکهو به خودمون می‌آیم و می‌بینیم چقدررر دم دستی باهاش برخورد می‌کنیم. گوشی موبایلی که برای خریدنش له‌له می‌زدیم رو پرت می‌کنیم سمت لب‌تاپی که برای خریدش صدها سایت و نقد و بررسی رو مرور کردیم. وقتی سرما می‌خوریم در حال فین کردن می‌گیم واقعا تا مریض نشیم قدر سلامتی رو نمی‌دونیم و به محض خوب شدن همون روال سابق رو پیش می‌گیریم

خب با این تفاسیر به این نتیجه می‌رسیم که دوست داشتن در جایی بین مقبولیت و عدم مقبولیت قرار می‌گیره ولی متاسفانه از اینجا به بعد رو من نمی‌تونم خیلی پردازش کنم. چون در صورت مقبولیت شروع به جفتک‌پرانی می‌کنم و در صورت عدم مقبولیت شروع به خود کم‌بینی.

جدای از شوخی بهترین راه حلی که می‌بینم برای همه ما واقع‌گرا بودن و دیدن همه حقیقت هست. اینکه نکات مثبت و منفی در ما و همه آدم‌ها هست و چه به عنوان شریک زندگی چه دوست یا همسایه یا هر چیز دیگه‌ای در صورتی که درکی از این نقاط داشته باشیم زندگی بهتری خواهیم داشت. درک همراه تلاش برای بهتر کردن و پذیرفتن بقیه افراد. تشکیل اجتماع تو گویی هدفش همین بوده.


پ.ن.۰ نظری دارید در مورد راه حل یا تحلیل خوشحال می‌شم بخونم.

پ.ن.۱ یه چندتا چیز دیگه هم هست ولی این مهمترینشه و ممکنه بعدا طولانی‌تر بشه

پ.ن.۲ افعال جمع بسته شده و <ما> گفتن به منظور <من> و همچون <من‌ها> است