دِزیره

لعنت به این حافظه

تصویر زیر رو تو اینستاگرام دیدم یاد سربازی افتادم. تو دوره خدمت مقدس سربازی من جایی بودم که سرهنگ و درجه دار زیاد رفت و آمد داشت. امکان مطالعه بود ولی امکان اینکه بشه مدت زمان زیادی متداوم مطالعه کرد وجود نداشت.

چند وقت یک بار می رفتم انقلاب؛ لا و لوی کتاب ها برا خودم می گشتم. چند تا دونه پیدا می کردم می زاشتم تو لیست مطالعه. بیشتر چیزایی که همیشه اسمشون به گوشم خورده بود ولی نخونده بودم. چیزایی که تو کتاب ادبیات دبیرستان بهشون اشاره شده بود ولی کامل فرصت خوندنش نبود.

تصویر رو از اینستاگرام دزدیم؛ ننوشته بود عکاس کیه. امیدوارم راضی باشه.
تصویر رو از اینستاگرام دزدیم؛ ننوشته بود عکاس کیه. امیدوارم راضی باشه.

داستان های حماسی. داستان سیاوش؛ رد شدن از آتش.

یه کتاب شعر از پابلو نرودا که مقدار کمی ازش خوندم. یادم بود توی کتاب دبیرستان بالای شعر نرودا نوشته بود «....او با شمشیری آخته در کنار آلنده به مبارزه......»؛ این جمله هم انگار زمان سروده شدن شعر نوشته شده بود و تاریخ بعد از به قدرت رسیدن آلنده در اون لحاظ نشده بود. یادم نمی ره ادبیات پایداری چقدر جذاب بود. کلبه عمو تام رو پیدا نکردم ولی شعر «در امواج سند» رو اگر هزار بار آدم بخونه بازم کمه

به مغرب ، سینه مالان قرص خورشپد - نهان می گشت پشت کوهساران
فرو می ریخت گردی زعفران رنگ - به روی نیزه ها و نیزه داران....

زنان چون کودکان در آب دیدند؛ چو موی خویشتن در تاب رفتند

از کتابایی که بیرون از کتاب درسی بودند هم بی نصیب نموندم. یه دست فروشی بود بین انقلاب و چهارراه ولیعصر بساط می کرد. یه سری گفت بیا این دو جلدی رو ببر داستان قشنگیه. عاشقانه است. «دزیره» بود. بابا آخه تو خدمت کی کتاب عاشقونه می خونه؟ مرد مومن نمی گی ما رو سوژه بقیه سربازا می کنی؟ اکثرا کتابا رو با روزنامه جلد می کردم ولی حساسیت رو بیشتر می کرد. خوبی این کتاب دزیره عکس ناپلئون روی جلدش بود. هر کدوم از سرهنگ ها یا درجه دارا و کادری ها که می دید می گفت چی می خونی؟ جلد سفید با عکس ناپلئون رو می گرفتم سمتش که ببینه و می گفتم داستان زندگی ناپلئونه.

سرهنگ یا کادری مذکور با دیدن عکس ناپلئون انگار که یکی از فرمانده های چند سال پیش خودشو دیده باشه کیفور می شد و سر تکون می داد که آفرین آفرین بخون. حتی یکی دو بار ازم قول گرفتن که بعد از تموم شدن کتاب اونو بهشون قرض بدم که بخونن ولی خوشبختانه فراموش می کردند.

واقعا لعنت به این حافظه که همه چیز رو فراموش می کنی.
واقعا لعنت به این حافظه که همه چیز رو فراموش می کنی.

می تونم با قاطعیت بگم از داستانش هیچ چیز یادم نمی آد. فقط هر بار که می گفت دزیره رفته به دماغش پودر بزنه خنده ام می گرفت.

شرلوک هلمز رو بگو. اونم خیلی مناسب بود. اون پتانسیل اینو داشت که به همه کادری های حفاظت و بازرسی قالب بشه ولی متاسفانه من نسخه انگلیسی رو گرفته بودم که برای خودم هم خوندنش خیلی سخت بود. به ویژه اینکه لغتای قدیمی هم زیاد داشت. چون این یکی بیشتر طول کشید فکر می کردن من مثل بنز انگلیسی می خونم. نمی دونستن زیرش زاییدم. سر همین یه سری سرهنگ فلانی داشت نامه باز می کرد یه دونه از این سیخونکا که باهاش نامه باز می کنن دستش بود. برگشت رو به من و گفت: «به اینا چی می گن؟ اسمش چیه؟» منم لب برچیدم یه شونه انداختم بالا ولی خب نمی شد سرهنگ فلانی رو بی جواب گذاشت. هر سرهنگ دیگه ای بود می شد ولی سرهنگ فلانی رو نمی شه بی جواب گذاشت. با دودلی و تردید و لحنی سوالی و در جست و جوی تایید آرومی گفتم

«سیخ نامه بازکن؟»

یه سری تکون داد که یعنی ببین ما با کی اومدیم سیزده به در و به کارش ادامه داد.

چند تا مجموعه داستان شرلوک هلمز رو خوندم و ولش کردم.

یکی از ایستگاه های مترو توی برلین به اسم «کلبه عمو تم» هستش که همیشه برام حسرت خوندنش موند. هیچوقت پیداش نکردم. واقعا یکی از سوالای زندگیم این بود که این خانم پیچراستو چی نوشته ولی مشخصا یادمه که قبل از شروع داستانش یه آیه نوشته شده بود:

تو ذهنم حک شده
تو ذهنم حک شده

منم برای یکی دو ژانر مثل ادبیات پایداری اسم گذاشته بودم. مثلا «ادبیات چس ناله» برای اونایی که الکی یه ناله ای می کنن برای خودشون. این هم از اینجا شروع شد که باز هم به پیشنهاد یه فروشنده چند تا کتاب از نویسنده های نسل جدید گرفتم. ادبیات دستمال هم که مشخصه.

همه شماره های مجله همشهری داستان رو من خریدم. همه شماره های دانستنی ها رو با محسن دژبانمون یه خط در میون خریدیم. البته نیمه عمر دانستنی ها کم بود؛ چون عکس زیاد داشت همه می بردن یه نگاهی می انداختن یا حتی ازش برگه می کندن.

گتسبی بزرگ. گیله مرد. گاو. عشق های خنده دار. بینایی. دخمه. گنج دره جنی. بیگانه.

فک کنم اگر کتاب بیگانه رو یکی از حفاظت می شناخت یا می گرفت می خوند من تا همین امروز باید اونجا رو طی می کشیدم.

اشکال نداره که یادم نمیاد چی توشون بود. اون موقع که خوندم حالشو بردم.

آخه پودر به دماااااغ؟ :)))))))))

تو کدوم درس ادبیات رو بیشتر دوست داشتی؟ کدوم کتاب رو؟ کدوم کتاب رو یادت رفته و دوست داری؟