روز مصاحبه در سفارت آلمان


ماجرای کار کردن من در ایران و بعد مهاجرت، قسمت ۱۲ ام

لینک ها: قسمت اول + دوم + سوم + چهارم + پنجم + ششم + هفتم+ هشتم + نهم + دهم + ۱۱ ام

(قبلا هم این داستان رو تو ویرگول نوشته بودم و به نظرم از بانمک ترین قسمت هاش همین بود. با اینکه خیلی لایک خورده بود بنا به دلایلی حذف شد و با کمی تغییر دارم دوباره می نویسم. این سری قول می دم حذف نکنم و اتفاقات خیلی جالبی که اصلا فکرش هم نمی کنی و جلوتر می افته رو هم در انتها اضافه کنم)

این قسمت: روز مصاحبه در سفارت آلمان

یادآوری: به اینجا رسیدیم که من احتمال زیادی می دادم که سفارت ویزا نده برای همین همه چیز رو روی حالت یک بام و دو هوا با پلن B نگه داشتم.

یعنی کلاس های زبان رو همچنان تدریس می کردم. بعد از مدت های زیاد دوری از زبان خوندن دوباره کلاس های زبان گوته رو اسم نوشتم (این بار تو سطح c1 چون مدرک ب۲ رو دیگه داشتم) دیگه سر کار نرفتم و رفتم کلاس. تا رسید آخرای اردیبهشت که وقت سفارتم بود بالاخره. دانشگاه گفته بود ۴ مرداد اونجا باشم.

از نظر سن و نمره و دانشگاه و مدرک و هر چیزی که بگم من ناامید بودم ولی یه دلیل دیگه بود که امیدوارم می کرد. اونم اتفاقاتی بود که روز مصاحبه افتاد.

همیشه من می شنیدم که اون کارمند سفارت (همه می گن آفیسر ولی فارسی را پاس بداریم) که پرونده ات رو تحویلش می دی خیلی مهمه که نظرش چی باشه. این هم شنیده بودم که رفتار کارمندای سفارت اصلا انسانی و خوب نیست. والا من دو سه سری رفتم رفتارشون خوب بود. (شاید چون افرادی که اونجا می رن توقع زیادی دارند یا شاید چون اسرس دارند این حرف رو می زنند ولی من به شخصه رفار بدی در چند سری مراجعه ندیدم.)

کارمند مامور اونجا خانمی بود جا افتاده. نوبتم که شد مدارک رو دونه دونه گفت من به همون ترتیب مرتب کرده بودم دادم بهش. یهویی سر ترجمه دیپلم گفت: این که اشتباهه. گفتم یعنی چی؟ گفت توی دیپلمت ترجمه پیش دانشگاهی رو گذاشته. (یا شایدم برعکس؛ همچین چیزی بود مشکل. داستان اینه که ترجمه مدارک یه مهر و موم مشخص داره. باید مدرک از طرف دارالترجمه رسمی ترجمه بشه و بعد از ترجمه با تصویر مدرک اصلی مهر و موم بشه و بعد تایید دادگستری و وزارت امور خارجه روی اون مهر و موم بخوره) گفتم یعنی چی؟ گفت نیگاه کن. نشونم داد که: ببین این صفحه روش دیپلمه ولی توش پیش دانشگاهی. همون مثل ترجمه پیش دانشگاهیته. اصلا نمره اش همونه. (مدارک رو که می گیرن دور نمره ها خط می کشن اینجوری می فهمن و من اینو چک نکرده بودم.)

اول هل شدم و یه جورایی از نا امیدی شل شدم. تا تاریخی که دانشگاه داده بود حدود ۷ هفته مونده بود و طبق گفته خود سفارت ویزا بین ۶ تا ۱۰ هفته صادر می شه. این یعنی همین الانشم من کارم ریسکی هستش. برای همین هل شدم و یه جورایی ناامید و شل شدم.

ولی برخورد خانمه خیلی خوب و خون سرد بود؛ که اصلا نگران نباش چیزی نشده می ری درست می کنی میاری. برات نقص پرونده می زنم هر وقت آوردی دوباره به جریان می افته. گفتم نمی شه به جریان بیوفته من اینو فردا یا پس فردا بیارم؟ گفت نه نمی شه. تازه این ترجمه باید بره پلمپش باز بشه دوباره ترجمه بشه تایید دادگستری و وزارت امور خارجه بشه لااقل سه روز طول می کشه بعد می خوره به دو روز تعطیلی سفارت می شه حداقل هفته دیگه.

شل و وا رفته با لب و لوچه آویزون اومدم بیرون و داشم به اعداد و ارغام فکر می کردم که چقدر طول می کشه این آماده بشه و اینکه آیا به موقع می رسه یا خیر؟ و حتی اینکه درسته من زیاد روش حساب باز نکردم ولی چرا باید انقدر بدشانس و بدبخت باشم که به خاطر اشتباه دارالترجمه ویزا نگیرم. عجبا. تا آخر عمر این تو ذهنم می مونه که شاید به من ویزا می دادن ولی با این وضعیت ندادن. هممممم. فکرشو کن به خاطر یه روز همه چیز به فنا بره. (نمی رفت چون پذیرش زبان چرتی بیش نیست که می شه راحت عقبش انداخت.ولی اون موقع نمی دونستم). دوباره مشغول بازی با اعداد که آره اگر این هفه بگذره و مدارک رو برسونم و از اون ور ویزا ۶ هفته ای بیاد من می رسم. بعد به خودم نهیب می زدم که عملگرا باش. به جای تخیل زدن دنبال راه حل باش بابا.

تو مترو سعدی سوار شدم به سمت خونه بیام. همش فکر می کردم برم تو دار الترجمه آخه چی بگم بهشون که حق مطلب رو ادا کنه؟ یه ایستگاه از انقلاب رد شدم یادم اومد یکی از آدرس های دار الترجمه تو انقلابه. من شعبه سعادت آباد داده بودم. یه ایستگاه برگشتم رفتم دفترشون. یه دختر تازه از آرایش صبحگاهی در اومده؛ اونجا بود و هنوز داشت چایی دم می کرد. خب قاعدتا من روانی نیستم که برم سر کسی داد بزنم اونم برای اشتباهی که به اون ربطی نداره. رفتم و خیلی عادی گفتم اینو اینجوری کردید و اشتباه داره و من الان سفارت بودم. گفت پیش میاد و می زارم تو کارا درستش می کنیم. به چند تا پوشه و کاری که باید ترجمه می شد و بغل دستش بود یه اشاره ای با نگاه کرد و یه لبخندی زد.

این لبخند رو که زد من گفتم این جدی نگرفته. قاطی کردم صدامو یه دو پرده بردم بالا یه ذره هم پیازداغ قضیه رو زیاد کردم که من چند ساله برا این زحمت کشیدم. شما گند زدید. پرونده من ناقص شده و من تا وقت دانشگاهم چیزی نمونده. زندگی منو نابود کردید. برای این لحظه من چند سال زحمت کشیدم.(حالا اون نمی دونست که همینجوری هم من منتظر ویزا نبودم) که دوزاریش افتاد داستان جدیه. زنگ زد دفتر مرکزی با رییس صحبت کرد و صدا کرد پیک شرکت اومد گفت آقای فلانی اینجوری شده. این ترجمه ایشونو ببر دفتر مرکزی درست کنن. فوریه.

آها این باز یه ذره بهتر شد باس بفهمید داستان جدی هستش. من یه پله اومدم پایین تر و مثل این بچه های نونور که بابت بستنی قهر کرده بودن و الان که دارن یکی رو می فرستن بستنی بخره یه ذره آروم تر شدن ولی هنوز تموم نشده غر زدنشون شروع کردم به گفتن اینکه من باید بالاسر کار باشم. من تا بالاسر کار نباشم درست انجام نمی شه. برای همین خودم هم میام.

ترک موتور سرعت ۱۰۰ تا تو همت به سمت دفتر مرکزی تو پونک. پیکیه آدم مشتی ای بود. رفتیم رییس بزرگ تو یه اتاق پشتی ترجمه رو درست کرد و یه پلمب زد روش و داد به ما و عذرخواهی کرد. دیگه حقیقتا جایی برای غر زدن نبود من هم کارم بخش عمده اش انجام شده بود و یه انسان محترم پنجاه ساله داشت عذرخواهی می کرد. گفتم اشکالی نداره پیش میاد.

من و پیک؛ ترجمه من و بقیه ترجمه ها رو زدیم زیر بغلمون و به سمت دادگستری. سرعت ۱۰۰ تا بدون توقف در چراغ های راهنمایی. خیلی خطرناک بود و پیک هم هی می گفت داداش چرا انقدر وول می خوری اون پشت؟ مارو می زنی زمینا.

رفتیم دم دادگستری گفت من بیام داخل چون زیاد میام و میشناسن منو کارت دیر راه میوفته. خودت تنها برو داخل؛ فلان اتاق بده برات مهر کنن. هرچند من یه حسی داشتم که داره خالی می بنده ولی حرفش درست بود. همینجوری مستقیم رفتم تو یه اتاقی. همون آدمی که گفته بود رو پیدا کردم. مثل هر کارمند اصیل آریایی دیگه ای یه تیکه بربری روی روزنامه قسم آگهی های همشهری گذاشه بود و تکه پنیری هم گوشه اش داشت و وسط صبحونه بود. چایی احمالا شیرینش دستش بود و بین دو قلپ از چایی گفتم این مدرک رو من کجا باید تایید کنم؟ واقعا انجام چند وظیفه همزمان رو باید از این کارمندها یاد گرفت. در حال هورت کشیدن از چایی مهر کرد و اومدم.

ترک موتور به سمت وزارت امور خارجه. اولین بار و احتمالا آخرین بار بود که اونجا رو دیدم. آقای پیک بهم گفت چجوری نوبت بگیر و چقدر باید پول تایید بدی و حتی چی باید بگی. پول هم بهم داد وایسادم اونم مهرشو گرفتم. وزارت امور خارجه همون توپخونه است سفارت هم چهارراه استانبول. فاصله ای نیست. آورد منو رسوند جلو در و رفت.

من به نگهبان گفتم اینجوریه داستان. این نوبت من برای امروز صبحه. صبح مدارک دادم ناقص بوده اومدم درست کنم. راهم بده می خوام برم باجه نقص مدرک. ساعت ۱۱و نیم بود. تا ۱۲ تو نوبت بودم به عنوان نفرای آخر رفتم تو به مسئول باجه گفتم اینجوری شده. گفت این چون امروز بوده هنوز تو سیستم نقصی نیومده. یه لبخند و تماس گرفت با مسئول باجه مصاحبه. گفت مسئول باجه رفته ناهار وایسا این بغل میاد. وایسادم و یه رب بعد زنگ زد بهش. مسئول باجه نقصی مدارک (که مدل موهاش مثل من بود) یه ذره خندید گفت ماشالا به سرعتت برو پیش خودش تحویل بده.

من رفتم تو اون قسمت. یکی داخل بود اومدم منتظر بمونم بیاد بیرون (خیلی حساس هستن روی این موضوع که وقتی کسی هست یکی دیگه تو نره) اومدم در کیف رو باز کنم و چیزای اضافه رو توش مرتب کنم و فقط مدرک مورد نیاز و شماره پرونده رو دستم داشته باشم که خانم مسئول من رو از لای در دید و با خنده بلند بلند صدا کرد.

آقایی که ترجمه ات اشتباه بود بیا تو. آقا؛ بیا داخل.

اون می خندید منم خنده ام گرفته بود. با خنده و تعجب همزمان می گفت چجوری تونستی؟ فقط بگو چجوری؟ گفتم هیچی پیک موتوری گرفتم رفتم دارالترجمه؛ اونجا رفتم مرکزی تایید کردن بردم دادگستری تایید گرفتم بعد بردم وزارت خارجه که همین نزدیکه. تایید که گرفتم گفتم چه کاریه بعدا بیارم همین الان اومدم.بهتون گفتم که نقص پرونده نزنید من زود رفعش می کنم.

یعنی داشت از خنده میکروفن جلوش رو گاز می زد. یکی دو بار هم به همکاراش اشاره کرد و اونا هم با خنده نگاهی انداختن که ببینن به کی اشاره می کنه (احتمالا تو این فاصله تعریف کرده بود) گرفت مدارک رو چند بار با تاکید و خنده گفت آفرین واقعا. امیدوارم به هر چی می خوای برسی. الحق که لیاقتش رو داری.

چند سری هی می گفت یه خنده می کرد بعد دوباره می گفت آفرین. آقا این آفرین گفتناش انقدر چسبید به من که هنوز چسبش باز نشده. در این حد که گفتم اگر ایشون یک درصد نقش داشته باشه من این ویزا رو گرفتم. اینجوری به نیجه امیدوارتر شدم تقریبا ولی باید ۶ تا ۱۰ هفته صبر می کردم.

قسمت بعد می خونیم که چه اتفاقات دیگه ای افتاد و نظر پدر چی بود.