شُل کُن

کار من جوریه که می تونم همزمان که کار می کنم خیال بافی کنم؛ به گذشته یا آینده فکر کنم و یا مهم تر از همه با خودم حرف بزنم. دیشب حسابی با خودم حرف زدم که به نظرم نیاز بود نتیجه اش رو بنویسم.

تولد

قضیه اصلا جدی نبود، ماجرا از اینجا شروع شد که یهو به خودم اومدم دیدم چند تا پیام رو تلگرام و فیسبوک دارم. پیام ها رو خوندم دیدم بهم روز تولدم رو تبریک گفتن. اصلا یادم نبود تولدمه.

والا دروغ چرا، خیلی دوست داشتم یادم بره و یهو با پیام ها روبه‌رو بشم ولی هر کاری کردم یادم نمی‌رفت که به زودی تولدمه. از خیلی قبل تر آماده بودم. اینقدر ازش واهمه داشتم که حتی تو چند تا اپ مختلف تاریخ تولد اشتباهم رو وارد کرده بودم که کسی نفهمه کی ‌تولدمه.

خب می‌خوام موشکافانه خودم رو بنگرم ببینم چی شد.

یه ذره دلیلش تنهایی تو روز تولد بود. چُس ناله نیست. خب آدم حداقل تو روز تولدش دوست داره تنها نباشه. اینا اونقدر وحشتناک نبود. حتی اینکه رفتم برای خودم یه کتاب به عنوان هدیه خریدم هم به نظرم اتفاق جالب‌ناکی بود. حتی توی اتوبوس که بودم یه پسره به جلد کتابم نگاهی انداخت و بعد با هم چشم تو چشم شدیم و سری تکون دادیم و لبخندی زدیم. اونم می شناخت این کتاب رو.

برگردیم.

مرحله انکار

چند تا تماس از دوست و خانواده رو جواب دادم و تا حد ممکن سعی کردم سر حال باشم.

فاجعه اون لحظه‌ای اوج گرفت که یکی از دوستام زنگ زد. اینکه می‌گن خانم‌ها رو سن حساس هستند واقعا راسته انگار. شروع کرد واسه ما چُرتکه انداختن که توتو سی سالت شده ها توجه داری؟ هیچ کار خاصی هم تو زندگیت نکردی. :))))) جواب منم که معلومه : آخه به تو چه؟ :)))) خودت مگه چی کار کردی؟ :)))

این مکالمه دوستانه و شوخی بود ولی توی این نقطه من در مرحله انکار بودم. مگه قبول می‌کردم؟ اون هی می‌گفت ۳۰ من ۲۹ با اینکه داستان به شکل شوخی پیش می‌رفت و بیشتر منظور جفتمون جدی نبود ولی حقیقتا حس عجیب این عدد ۳۰ منو گرفت.

بعدش که بهش فکر کردم دیدم راست هم می‌گه. الکی الکی شد سی سالمون و از حاصل عمر چیست در دستم؟ هیییچ


آدم یه سری توقعاتی از خودش داره. (آدم در این جمله اشاره به شخص بنده داره). ممکنه بلند بلند نگه این توقعات رو ولی تو پس زمینه ذهنیش هست. یعنی همین که من آهنگ موردعلاقه ام رو گوش می کنم و خودم رو تصور می کنم که خواننده اثر هستم به شکل خود به خود به پس زمینه ذهنیم اینو اضافه می کنه که می تونستم فلان خواننده باشم و نیستم. و همین فرمون رو برای موارد دیگه هم بگیر. با دیدن بدنسازه می خوام ۶پک داشته باشم و با دیدن اونی که خطاطی می کنه می خوام خوش خط باشم و با اونی که معتاده مواد مصرف کنم و با اونی که فوتبالیسته فوتبال بازی کنم.

یعنی تصورات ذهنیم حتی تضاد هم با هم دارند. ممکنه الان خواننده این سطور (این خود تویی) با خودش بگه که نه بابا اینطور نیست. ولی واقعیت اینه که حتی اگر بهش فکر هم نکنیم در پس زمینه ذهنیمون تصویرش شکل می گیره.


اینستاگرام

شاید هم برای همین باشه که اینستاگرام این همه دشمن داره. هر لحظه توش یه تصویر جدید از زندگی یک نفر دیگه داره ارائه می شه. بیا یه ذره بیشتر بریم تو داستان اینستاگرام. این شبکه سال ۲۰۱۰ درست شده یعنی کمتر از ۱۰ سال پیش. یک مصرف کننده نرمال و معمولی این شبکه که مثلا روزی نیم ساعت استفاده می کنه؛ ده سال پیش در طول یک روز از زندگیش چندتا تصویر از زندگی بقیه می دید؟ چند بار فاز ذهنیش عوض می شد؟ چند بار از فکر کردن و تصور کردن خودش در هیئت یک بدنساز به مخالف سیاسی می رفت و از اون به فعال حقوق حیوانات فاز ذهنیش تغییر می کرد و از اون به آدمی که دور دنیا رو با دوچرخه می گرده و بعد به کسی که تولد بچه اشه و همه با هم رفتن فلان رستوران؟

ولی الان با فاصله یه پیمایش کوچیک روی صفحه همه این فازهای فکری رو طی می کنه.

بریم سر ۳۰ سالگی خودمون.

حقیقتش هنوز برام بحرانه. چند بار دیگه محاسبه و کمی ارفاق نشون داد که هنوز ۲۹ سالگی رو دارم طی می کنم و تا تولد بعدی وقت دارم که خودم رو بیست و خورده ای ساله معرفی کنم ولی بعدش چی؟

چه چیزایی باعث می شه اینقدر برام عجیب باشه؟

یکیش تغییر عدده. واقعا از بیست و خورده ای وارد سی و خورده ای شدن خیلی عجیبه. فک کن تو یه مکالمه خیلی معمولی یکی ازت می پرسید چند سالته تا مدتی قبل می گفتی بیست و خورده ای الان یهو می گی سی و خورده ای.


یکیش بچه دار شدنه. اوج مسخره بودن این اتفاق اینه که من تا چند سال پیش به شدت مخالف بچه دار شدن بودم. استدلال های مختلفی هم براش داشتم. از ناشایست دونست خودم برای بزرگ کردن یه نفر دیگه و زیاد دونستن جمعیت فعلی کره زمین گرفته تا بدیهی ترین دلیلش یعنی فرار از مسئولیت. این سوء تعبیر پیش نیاد که الان مسئولیت پذیرم یا استدلال هام عوض شده. اصلا و ابدا. اصلا نمی دونم دلیلش چیه و چه زمانی این اتفاق افتاده که با دیدن بچه های کوچیک کلی سر ذوق میام و باهاشون کلی گرم می گیرم.

یا یهویی تولد بچه های دوستام دعوت می شم که واقعا حس عجیبی رو ایجاد می کنه.

فک کن. یهو کسی که با هم چه چند سال پیش چه مسخره بازی هایی که در نمی آوردید زنگ می زنه که تولد بچه دوم منه و خوشحال می شیم بیای. باز هم وقتی حرفش رو می زنم می گم من خب خیلی مسئولیت هایی ندارم که فلانی به عنوان یه پدر و همسر داره ولی وجدانن قبول کن که حس عجیبیه. (حالا قبول کن بعدا از شرمندگیت در میام)

مورد بعدی بازم به بچه مربوط می شه ولی از یه جهت دیگه. خب گفتنش شاید یه جوری باشه ولی آدم وقتی با یه نفر آشنا می شه خب به چیزای مختلفی فکر می کنه. مثلا اینکه اگر بخوایم طبق یه سری روال معمول آدم پیش بره بعد از چند سال این سوال پیش رو قرار می گیره که خب بچه داشته باشید یا نداشته باشید.

این واقعا مسخره است که از همون اول بهش فکر بشه ولی اون ته ذهن جایی براش هست. (و اصلا هدف این مطلب بیرون آوردن اون ته ذهن منه) باز هم صدای مخالف درون من می گه بابا تو که اصلا بچه نمی خوای ولی اون وجه حریص شخصیتم می گه اولا که الان نمی خوای. دوما اگر هم نمی خوای دلیل نمی شه گزینه اش رو از دست بدی که. به ویژه اینکه همیشه این عدد تکرار می شده توی رسانه ها که بچه دار شدن بالای سن ۳۵ برای خانم ها خطرناکه و تو هم به شکل پیش فرض با افراد چند سال بزرگتر از خودت راحت تر ارتباط برقرار کنی. خیلی این بخش قضیه ذهن رو مشغول می کنه. (البته این دچار تغییراتی می شه و مثال نقض براش زیاد دارم. شاید هم مثل سالینجر تو یه بازه خاص سنی گیر کردم)


تغییر فاز

ماجرا اینه که بنا بر دلایلی و فکرهایی حدودا یک سال قبل رشته ام رو عوض کردم و کلا از صفر شروع کردم. وقتی سر حال باشی بهش مثبت نگاه می کنی و می گی ایول اراده. ولی وقتی تو تنهایی خودم بهش فکر می کنم یه مقداری این موضوع میاد تو ذهنم که اوه عجب حرکت انتهاری ای بودا. الان من تو اون نقطه ای هستم که یه آدم نوزده ساله باید باشه. شاید حتی عقب تر چون یه سری انتظارا از اون وجود نداره که از تو وجود داره. فکر این که سر سی سالگی بری با بیست ساله ها سر کلاس بشینی و تازه شاگرد تنبل و خنگ کلاس باشی که آخر از همه مطلب رو می فهمه اندکی دردناکه

بعد از چند ماه از عملی کردن این تصمیم به پدر گرامی خبر دادم. الان از خبر دادن چند ماهی می گذره و هنوز یه سال نشده. هنوز گاهی زنگ می زنه تو حرفاش یهو می گه نمی خوای برگردی ارشد رشته خودت رو بخونی؟ می گم خب پدر من الان این رشته جدید رشته منه. می گه خب تو این ارشد بگیر. دکترا بگیر. هزینه اش با من. از این نقطه مکالمه تبدیل می شه به خنده که آخه تو پولت کجا بود؟؟؟ ولی بهش که فکر می کنم انگار بابام نیست که پشت خطه. این ندای درونی خودمه که زنگ زده بهم و می گه الان تو یه دنیای موازی تو داری ارشد رو می خونی و به زودی هم تموم می شه.

یه شوی تلوزیونی بود که یه کاراگاه دم بازنشستگی آخر هر قسمت می گفت:

I'm too old for this shit

دقیقا حالش رو می فهمم. نکته این سریال چی بود؟؟ سریال بودنش. هر بار که می گفت باز هم یه قسمت بعدی وجود داشت که اتفاقاتی می افتاد و این شخصیت اصلی بود و آخر قسمت باز همین جمله رو می گفت.

به قول شاعر خودمون مولوی:

خنک آن قماربازی که بباخت آن چه بودش؛ بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر

اینا با اینکه مسائل مهمی هستند ولی همه چیز نیستند و مهم ترین هم نیستند. (از اینجا یه کم بزرگنمایی هم چاشنی داستان ممکنه بشه)

سلامتی

یهویی به خودت میای می بینی از آدمی که از حموم می اومد و نیمه لخت می رفت جلوی کولرگازی دراز می کشید تبدیل شدی به یکی که زیر کاپشن یه دونه هودی می پوشه و سرش هم با دو تا کلاه پوشونده. یعنی فاصله چندانی با این پیرمردهایی که تو اوج تابستون یه لباس پشمی زیر کت پوشیدن نداری.

این حس مراقبت کی شروع شد؟ بله از اونجایی که سرعت بازیابی از درد ها کند شد. یعنی اگر شب جای نامناسب می خوابیدی و صبحش گردنت درد می کرد اولا که این درد خیلی قابل تحمل تر بود و بعد هم اینکه تا نیم ساعت خوب می شد ولی کم کم داره هم تحملش سخت تر می شه هم زمان بازیابی ازش طولانی تر می شه و خب هیچ انسان عاقلی نمی خواد تا ظهر درد بکشه. (البته نیم ساعت هم نمی خواد ولی خب حماقت های جوانی من رو شما ببخشید)

یا مثلا هر روز فست فود تبدیل می شه به غذایی که تا جای ممکن سالم باشه. والا من تا دو سال پیش نمی دونستم بروکلی کلم داره. همون کلم قمری هم به زور بهم یاد دادن.

این موضوع رو نه فقط فکر و جسمت که حتی شرکت بیمه هم با افزایش تعرفه بهت یادآوری می کنه که عمو جان سنت رفته بالا و تو سوددهیت داره برای ما کم می شه. داری کم کم به روغن سوزی می افتی.

گاهی پیرمرد پیرزن ها رو تو خیابون می بینم و به خودم می گم یعنی من این شکلی می شم؟

سکس لایف

مسئله جنسی یه سری تغییرات از خودش نشون می ده. توانایی جنسی که هیچ جای خودش. من نمی دونم سلیقه چرا تغییر می کنه. این اتفاق چطور داره تو مرور زمان می افته؟

یعنی گاهی تو خیابون که یه پیرمرد پیرزن با هم می بینم به خودم می گم اگر سی سال دیگه من شبیه این پیرمرد بشم ممکنه با دیدن این پیرزن همون حسی رو پیدا کنم که الان با دیدن یک خانم تقریبا هم فاز٫سن پیدا می کنم؟ (منظورم فقط برانگیختگی جنسی نیست که البته اونم جزوشه. اون حسی که یکی رو می بینی پیش خودت می گی شمایلت چه نیکوست، یا می گی الهی تب کنم شاید پرستارم تو باشی، یا تو که سوزن می زنی بر قلب خسته بیا زن من بشو با چشم بسته :))))) )


سرمایه رابطه ای

روباه به شازده کوچولو می گه که «ارزش گل تو به اندازه زمانیه که براش صرف کردی». ممکنه یه جایی وجود داشته باشه که پنج هزار گل حتی زیباتر از گل تو هم وجود داشته باشه ولی هیچ کدوم گل تو نمی شه. در واقع زمان مهم ترین سرمایه رابطه هاست که هرچی آدم جلوتر می ره کل زمانی که داره کمتر می شه. بازهم مولوی:

همه عمر خوار باشد چو بر دو یار باشد
هله تا تو رو نیاری سوی پشت دار دیگر

آینده

یه چیزی می گم حالا وجدانن نخند. آدم به آینده فکر می کنه (آدم در این جمله اشاره به نگارنده یعنی بنده داره). آقا اگه از من چند سال پیش می پرسیدن آینده چیه و فرقش با سیب زمینی چیه نمی دونستم. اصلا آینده مگه مهم بود؟

تو مقدمه کتاب تاریخ فلسفه از برتراند راسل اینطور تفاوت اولیه انسان و حیوان آمده که انسان برای گرفتن نتیجه در آینده زحمت و مشقت در حال رو بر خودش هموار می کنه. یعنی تفاوت از اونجایی شروع شد که انسان آگاهانه گفت خب چشمم کور از خواب و استراحتم کم می کنم و می رم زمین رو شخم می زنم و گندم می کارم و الان سختی می کشم به جاش در آینده آسایش خواهم داشت. و اینگونه تا امروز ما پیش رفتیم. (نقل به مضمون)

ولی از من چند سال پیش اگر می پرسیدی فرقی با اون سنجابیی که فندقش رو قایم می کرد نداشتم که هیچ چه بسا اون سنجابه خیلی هوشمندتر هم بود. نهایت تو فکر وعده بعدی غذا بودم. تصمیم ها کلا داغون. بریم ببینیم چی میشه بود همه اش. ولی الان کلمه آینده معنی پیدا کرده. با خودم قبل از تصمیم هام به عاقبتش فکر می کنم و بعدش تعجب می کنم از این فکری که به عاقبتش داشتم.این آدمی که به عاقبت کاراش فکر می کنه اصلا شبیه من نیست.


دنیای فوگازی

هرکسی اعتقاداتی داره. ممکنه خواننده این سطور با من در این بخش مخالفت اعتقادی داشته باشه ولی دلیل نمی شه که نگم. به نظرم یکی از دلایل وجود ادیان ارضا کردن اون میل بشر برای از بین نرفتنه. اگر معتقد باشی که از بین می ری و بعدش هیچی نیست یه ذره تو روحیه آدم تاثیر منفی میگذاره. یه جایی تو گرگ وال استریت می گه همه این اتفاقات فوگازی هستن و از یاد می رن. راست می گه. معتقدم که کل دنیا همینه. تبدیل می شیم به خاکستر و بعدش هم هیچی به هیچی. (عقاید هر کسی برای خودش محترمه؛(فقط برای خودش) توهین به عقاید کاملا مجازه از نظر من ولی ترجیحا اگر کسی توهین نکنه ممنون می شم) خلاصه اینکه ترجیح می دادم که اعتقادم این نبود ولی هست.

Last but not least

یه لیست از کارهای نکرده و آرزوهای به وقوع نپیوسته داری. یهو یادت میاد همه اون کتابایی که نصفه ول کردی و نخوندی. اونایی که خوندی و یادت نیست. فیلم ها رو بگوووووو. ابراز علاقه ها. سفرهایی که نرفتی. حتی استراحت ها و لم دادن هایی که احساس می کنی به خودت بدهکاریی.

والا دروغ چرا؟ تا مرگ آ آ ‌ آ آ. یه مقداری شاید حسادت هم باشه توش. یعنی یه مقایسه می کنه آدم خودش رو با بقیه. در واقع ما بیرون بقیه رو می بینیم و با درون خودمون مقایسه می کنیم.


می دونی قسمت بد ماجرا چیه؟ این جمله که میاد تو فکرت

«این روزایی که اینجوری به فاک رفت جوونی ما بود»

یه سری محدودیت ها هم جامعه برامون به وجود آورده که کاش نبودند. این همه زمان و انرژی که صرف چیزهای بیهوده می شه. مثال: سربازی رفتن برای پسرها و خیلی موارد و محدودیت های دیگه برای دخترها و جدایش جنسیتی برای هردو (و مشکلات افرادی که خودشون رو در قالب این دو مورد نمی دونند)
یه سری محدودیت ها هم جامعه برامون به وجود آورده که کاش نبودند. این همه زمان و انرژی که صرف چیزهای بیهوده می شه. مثال: سربازی رفتن برای پسرها و خیلی موارد و محدودیت های دیگه برای دخترها و جدایش جنسیتی برای هردو (و مشکلات افرادی که خودشون رو در قالب این دو مورد نمی دونند)

نتیجه؟

هرچند که وقتی بهش فکر می کنم همه این ها باز از ذهنم می گذره ولی الان کمی عادی تر شده.

چاره چیه؟


به امیدی که ساحل داره این دریا!
به امیدی که آروم میشه تا فردا!
به امیدی که این دریا فقط شاه ماهی داره!
به عشقی که نمی بینی شباشو بی ستاره!
دل ما رفته مهمانی، به یک دریای طوفانی
باید پارو نزد وا داد! باید دل رو به دریا داد!
خودش می بردت
هر جا دلش خواست
به هر جا برد
بدون ساحل همونجاست

(شرط می بندم با صدای مسعود فردمنش خوندی :)))) )

این بود تقریبا بخشی از چرت و پرتایی که دیشب بهش فکر می کردم و امروز رسیدم به کیبورد و زمان برای نوشتنش. برای هر کدومش داستان ها و ماجراها و تبصره های مختلفی هست ولی کلیت داستان این بود.

دلیل نوشتنش هم این بود که برای خودم و هر کسی که تو وضعیت مشابهی هستش یه حس مشترک ایجاد کنه. دوست عزیز همینه که هست. شل کن لذت ببر.