01 - آهن بازی

ماجرای کار کردن من در ایران و بعد مهاجرت، قسمت اول

چند نفر داستان کار پیداکردن و مصاحبه‌هاشون رو نوشتن به نظرم جالب بود ولی این ماجرا برای من گره خورد به مهاجرتم به آلمان برای همین اونو می‌نویسم.(این مطلب قبلا اینجا منتشر شده بود ولی به دلیل برخی اصلاحات و تغییر اسامی و اضافه شدن مواردی که از قلم افتاده بود دوباره منتشر می شه)(اسامی به شکلی عوض شده‌اند که قابل فهم باشند یعنی خوندید شهرام بدونید بهرام بوده)

این قسمت یه کمی غرغر داره؛ اصل ماجرا از قسمت دوم شروع می شه.

سیگار برای سلامتی مضر و عامل اصلی سرطان است

توی پارک پردیسان نشسته بودم که چند ساعتی بگذره و برگردم خونه. یه کتاب از کیفم در آوردم تا بخونم ولی اعصابم خورد شد و شروع کردم دوباره به سیگار کشیدن و فکر کردن به اونچه گذشته و یا خواهد شد و اینکه به خونه چی بگم. که تصمیم گرفتم از رشته متالورژی برای همیشه بِکَنَم و برم سراغ کارهای دیگه و باید گفت که این اول ماجرا نبود.چی شد که به این نقطه رسیدم؟

من تو دانشگاه صنعتی سهند رشته متالورژی نخوندم، برای این می‌گم نخوندم چون اگر خونده بودم اونقدر مشروطی و معدل پایین نداشتم. بعد از دانشگاه امیدی نداشتم و فشار روحی ناشی از دو سه ترم آخر دانشگاه رو روی خودم احساس می‌کردم و تصمیم گرفتم مستقیم برم خدمت سربازی و هیچ وقتی رو هدر ندم.

از جمله چیزهایی که به خودم می‌گفتم:

آخه کی درس می‌خونه و با معدل ۱۲.۸ فارغ التحصیل می‌شه که تو شدی؟ خر خدا اسم اینو گذاشتی درس خوندن؟ مدرکت رو بزار در کوزه آبشو بخور.

یکی از بزرگترین اشتباهاتم این بود که در طول تحصیل کار نکردم یعنی در حد یکی دو تا تابستون توی عمده فروشی مواد غذایی و یه جای دیگه کارگری کردم یا چند سری کار ترجمه انجام دادم ولی در همین حد. الان نمی‌تونم بگم تصورم چی بود. شاید بهانه برای من این بود که دانشگاه از شهر و جایی که بشه توش کار کرد دور بود.

باز هم با خودم شروع می‌کردم به حرف زدن و می‌گفتم :

دیوانه؛ وضع مملکت رو ببین. توی ایران سنگ آهن رو در میارن می‌فرستن چین فرآوری می‌شه و بر می‌گرده. اونوقت تو توی همچین جایی رفتی متالورژی خوندی. هر چی بشه حقته. کارگاه‌های ریخته‌گری هم که همشون به خاطر ارزون بودن سوخت سرپا بودن که بعد از گرون شدن سوخت رو به نابودی رفتن.

دلیل اصلی خدمت رفتن این بود که فکر می کردم حداقل دو سال فکر نمی‌کنم. دو سال ذهنم استراحت می‌کنه و می‌خوابم و می‌فهمم بالاخره باید چیکار کنم. و یه ذره کسی کاری به کارم نداره. همین‌کار رو کردم و خدمت هم که مشخصا خیلی خوش نگذشت و رسما هدر دادن دو سال عمر بود ولی چشمم رو به یه سری چیزا باز کرد و در کل نظر من در مورد سربازی اینه که : تجربه ای بود که نداشتنش بهتره.

کسی که بگه زمین خاکی یا تمیز رو جارو کن یا برای توالت‌ها نگهبان بگذاره از نظر من مشکل داره. سیستمی که به این کار اجازه بده هم همینطور. اون موقع توجیه می‌کردم که شاید برای یاد گرفتن موثر باشه ولی نیست. رسما دور ریختن و هدر دادن عمر.

بعد از خدمت چند جایی رفتم دنبال کار و اولش در تلاش بودم کار مرتبط با رشته درسیم پیدا کنم.از دوست و آشنا و مصاحبه و آزمون و غیره همه راه‌ها رو تقریبا امتحان کردم. چیزی که دستگیرم شد این بود که کس نخارد پشت من جز ناخن انگشت من. یعنی به آشنا رو نزن.کارهای مرتبط در واقع خلاصه می‌شد به شهرک های صنعتی کوچک اطراف تهران که نیاز داشت کل هفته رو اونجا بخوابم و آخر هفته بیام خونه. چیزی که تقریباً برام غیر قابل قبول بود. اونم با حقوق وزارت کار. شاید بگید سختگیری بوده ولی اگر شما هم چند سال دانشگاه شهرستان بودید و دو سال سربازی دیگه له‌له می زدید برای یه شب تو خونه بودن و سر به سر مامان بابا گذاشتن. لذتی که در درآوردن جیغ مادر و بعد خنده توام با ناراحتیش هست در هیچ چیز نیست. مریضم دیگه.


کارهایی هم این وسطا پیدا می کردم مثل ویزیتوری و غیره که چنگی به دل نمی زدن. در واقع یه نفر راه واردات یکی دو تا محصول رو پیدا کرده بود و انتظار داشت چند نفر رو راهی خیابون ها و به ویژه بیمارستان‌ها بکنه تا براش مشتری پیدا کنن و بعد از اینکه مشتری ها فیکس شدن طرف رو دک کنن و اون پورسانت ناچیز رو هم ندن. از جست و جوهایی که من داشتم و بازار کار به نظر می‌اومد که این اتفاق برای بازار قطعات و لوازم پزشکی حسابی داغ باشه. بعد از یکی دو تا کار کوچیک مسخره مثل ویزیتوری یا کار در یک فروشگاه مواد غذایی یه شرکت پیدا کردم به اسم ف.م.پ که به قول خودشون نماینگی یه شرکت فولادسازی خفن بودند. پس به نظر جزو معدود شغل های مرتبط با رشته من و در سطح شهر تهران بود و یه جورایی برگه برنده رشته من محسوب می‌شد.

زهی خیال باطل.کم کم که در داستان پیش می‌ریم با ویژگی‌ها و علایق من هم آشنا می‌شیم. من کمی آدم کندی هستم در فهمیدن مسائل و کمی هم یک‌دنده. من خیلی به خودم اصرار داشتم که باید این شغل رو حفظ کنم چون مرتبط با رشته‌ام هست ولی شغل مسخره‌‌ی بازاریابی تلفنی بود. من کلا تو حرف زدن با آدم‌های جدید زیاد قوی نیستم. نه که حرف زدنم بد باشه‌ها؛ اتفاقا خوب هم حرف می‌زنم و با آدما هم صمیمی می‌شم ولی چند تا چیز نیاز داره. من جمله اینکه از طرف خوشم بیاد؛ حرفی برای زدن داشته باشیم و توانایی حداقلی ارتباطی رو داشته باشه. توی مکالمه تلفنی هم همینطور، حالا فک کن این دو تا با هم تلفیق شده بود. یعنی زنگ بزن به یه آدم جدید و براش زبون بریز و رفیق شو و محصولی رو ارایه کن تا بخره. در واقع تو نیازمند اونی. اوایل نظر جمع و حتی خودم هم این بود که نمی‌تونم. ولی سر لج با خودم گفتم اول زورت رو بزن بعد بگو نمی‌تونم. این فرصتیه برای اینکه خودت رو بهتر کنی تو مسئله‌ای مثل ارتباطات که تا الان توش مشکل داشتی.

به هر حال من اونجا به خودم ثابت کردم که می تونم از پس حتی کاری که نقطه ضعفم هستش بر بیام. هم به خودم ثابت کردم که می‌تونم هم اونایی که فکر می‌کردن نمی‌تونم.
و اخلاق بد مدیر عامل هم باید تحمل می کردم. ولی بعد از شیش هفت ماه به عید اونسال که رسید گفتم دیگه نمی‌تونم بیام و این حقوق کافی نیست برام.

اینم بگم هنوز که هنوزه اونجا رو دورادور در نظر دارم و می‌بینم که هنوز آثاری از من اونجا وجود داره و لذت می‌برم. هرچند که من چند ماه آخر راضی نبودم ولی اثر من اونجا موند و اون مدتی که بودم به نحو احسنت کار کردم تا آخرین دقیقه.

در اینجا جایز می‌دونم که از یکی از اخلاقای نامناسب گلایه کنم. نمی‌گم مردای ایرانی ولی توی ایران و ایرانی‌ها زیاد دیدم و برام جالب نبوده. این رو خیلی ساده و شسته رفته اینطور می‌تونم بگم. برای اینکه با یک نفر دیگه صمیمی بشیم لازم نیست که حتما در مورد مسائل جنسی حرف بزنیم. خیلی برای من پیش می‌اومد که جاهای مختلف آقایونی برای صمیمی شدن شروع می‌کردن به حرفای جنسی زدن. مثلا پشت سر همکارای خانم یا به شکل کلی از فانتزی‌هاشون. حالا شاید یک بار دو بار اشکالی نداشته باشه (فانتزی‌ها) و جنبه فان داشته باشه. ولی وقتی تعدادش زیاد می‌شه و در مورد یه همکار خانم می‌شه اصلا جالب نیست. امنیت محیط کار رو از بین می‌بره و به نظرم آزار جنسی محسوب می‌شه. چه برای کسی که در موردش حرف می‌زنی چه کسی که مجبوره بشنوه. من بیشتر تو جمع‌های مردونه بودم و اینو دیدم. تو جمع‌های زنونه هم چند باری به گوشم خورده که در مورد ظاهر افراد خیلی قضاوت می‌شه و مسخره کردن از روی ظاهر عمومیت داره (همکار مذکرشون رو) (تا جایی که من فهمیدم) که این هم جالب نیست. اینا همه مسائلی هستن که حتی اگر مشکل مالی هم داشته باشی روی هم جمع می‌شن و حاضری بابتشون قید یه سری محیط‌های کاری رو بزنی.

قسمت اول: آهن بازی

قسمت دوم : مصاحبه با کینگ جافری

قسمت سوم: شغل دو سر باخت

قسمت چهارم: رابطه قسمت و زبان آلمانی

قسمت پنجم: ماجراهای کلاس زبان

قسمت ششم: تصمیم کبری

قسمت هفتم: موسسه اعزام دانشجویی = ماد

قسمت هشتم: بدهی تکنیکال یا شیرجه های نرفته؟ مسئله این است


پ.ن. ۰ این قسمت اول بود از یه داستان طولانی که به مرور منتشر می‌شه. ممکنه ادیت داشته باشه ولی همون داستان قبلی هستش. اولاش طنزش کمتره بره جلو بامزه تر می‌شه.

پ.ن ۱ - داستان واقعیه به همراه نظر من در مورد هر کدوم از ماوقع که ممکنه درست یا غلط باشه.

پ.ن ۲ - ممکنه اصلاحات روش انجام بشه مثل اضافه شدن اتفاقات فراموش شده یا تغییر اسامی.