مرد بله‌گو

مرد بله‌گو = انسان بله گو = مرد آره گو = yes man

توی خیلی از کلاس ها؛ خیلی جاهایی که جمعی دور هم اومدن، برای اینکه جو صمیمی بشه می گن همه افراد خودشونو معرفی کنن و یه چیزی که دوست دارن بگن. یه چیز با نمک یا چیزی که دوست دارند با اون شناخته بشن. من دوست دارم توی این موقعیت ها داستان خودم رو بگم. ولی کسی حوصله اش رو نداره بفهمه من چطوری با تعداد زیادی افراد از ملیت های مختلف سر جلسه اول کلاس جاوا نشستم. درست خوندی جاوا. مگه من متالورژی نخونده بودم؟ اونجا سر اون کلاس نمی شد کامل داستان رو بگم ولی اینجا می تونم. برای فهیمدنش این قسمت و چند قسمت جلوتر رو باید بخونیم ولی اول ادامه داستانی که تا الان خوندیم مهمه.

چیزی که می خونی داستان واقعی از یک انسان واقعیه که سعی می شه هر قسمت جوری باشه که مستقل از باقی قسمت ها قابل خوندن باشه

لینک ها: قسمت اول + دوم + سوم + چهارم + پنجم + ششم + هفتم+ هشتم + نهم + دهم + ۱۱ ام + ۱۲ ام + ۱۳ ام + ۱۴ ام

آنچه گذشت: ویزا رو گرفتم و خدافظی کردم و یک بلیط یک طرفه خریدم.

ماجرای کار کردن من در ایران و بعد مهاجرت، قسمت ۱۵

این قسمت: مرد بله‌گو

یه بلیط یک طرفه خریدم. توی این هیری ویری خدافظی کردن کمتر فرصت برای فکر کردن به مسائل مهم پیش میاد. واکنش ها مختلف هستند، از آدمایی که از ندیدنت ناراحت هستند چون دوستت دارند تا آدمایی که خوشحالند از اینکه پیشرفت می کنی. سوالی که به وجود میاد اینه که پیشرفت چیه؟ مگه قراره چی بشه که من پیشرفت می کنم؟ چرا؟ اصلا قراره چیکار کنم؟ ولی همونجوری که گفتم این سوالات اون روزها با اون فشردگی فرصتی برای مطرح شدن ندارن. ولی خیلی از تصمیم هایی که گرفته بودم من رو به این نقطه عجیب رسونده بودن. این تصمیم ها از کجا اومده بودن؟

قضیه از اینجا شروع شد که توی اتاق ثبت نام وایساده ام و خانم <نوبه> داره می گه واقعا می خوای به جای ارشد رشته مواد؛ کارشناسی رشته اینفورماتیک ثبت نام کنی؟ یه لحظه تعلل کردم. نه چون توی جواب شک داشته باشم بلکه به همه این سالهایی که گذشته بود فکر می کردم. از به آلمان اومدن. آخرین سفر عید با خانواده. کار با پروژه دیلماج؛ همه اون مصاحبه ها و شرکتا و آدمایی که توی این راه بودن. آلمانی یاد گرفتن. ولی یه چیز اینا مشترک بود:

گفتن کلمه «آره»

شاید مسخره باشه ولی سالها پیش که توی یکی از اتاق های خوابگاه دانشگاه صنعتی سهند بودم یه فیلم رو از یه هارد پر از فیلم پخش کردم. دیگه انقدر فیلم دیده بودم اونم با سرعت بالا. از روی فولدر فیلم می تونستم تشخیص بدم فیلم خوبیه یا نه. گشتم. فیلم مورد نظر برای دیدن پیدا شد. yes man. اگر ندیدی مجبورم یه کوتاه بگم فیلم در مورد چیه: (اگر فیلم رو دیدی می تونی خلاصه رو نخونی و بری از اونجا که نوشتم سرت رو با فیلم درد نیارم شروع کن)

فیلم yes man در مورد یک نفره با بازی جیم کری، مسئول دادن وام توی بانکه. بانک برای سود دهی نیاز داره فقط به مشاغل پربازده وام بده برای همین فقط جواب ×نه× از دهن جیم کری در میاد. زندگی مسخره ای داره و به همه مشتری ها «نه» می گه. دوستاش بهش زنگ می زنن که میای بریم بیرون؟ می گه «نه». تا اینکه یه روز یکی از دوستای قدیمیش به زور می برش یه همایش که زندگیش رو متحول کنه. از این نقطه به بعد مجبور می شه که به همه چیز بگه ×آره×.

از لحظه ای که این کار رو می کنه زندگیش رو به بهبود می زاره. دوستاش می گن بریم بیرون؟ ×آره×. مشروب؟×آره×. فلان کار؟ ×آره×. صورت حساب رو می دی؟×آره×. دوستاش (بردلی کوپر) که راز رو می فهمن سرویسش می کنن ولی مهم خودشه. روی برد آگهی می بینه. می خواید گیتار زدن یاد بگیرید؟ ×آره×(می ره کلاس گیتار) می خواهید کره ای یاد بگیرید؟ ×آره×.(می ره کلاس کره ای) پرش از روی پل؟ ×آره× و یه سری چیزای طنز این سبکی. در حدی که یه گدا می فهمه و همه چیزش رو می گیره. تو راه برگشت توی پمپ بنزین زویی دوشانل رو می بینه که با موتور اومده بنزین بزنه. می گه چیه؟ می خوای با موتور یه دور بزنی؟ جواب؟ ×آره× (در حالت عادی خودش اگر بود همه اینا رو نه می گفت.) ولی این بار می گه آره و با یه دختر فوق العاده آشنا می شه. همه ماجراها اینجوری پیش می ره که دوست دختر سابقش که خیلی هم جذابه به زندگی باحال این حسادت می کنه. چرا؟ چون توی فرودگاه این رو می بینه که اومده اولین بلیط ممکن به یه مقصد نامعلوم رم بگیره.

سرت رو با فیلم در نیارم

نه با اون شدت که به همه چیز بگم آره ولی یه مدتی رو گذاشته بودم برای گشتن. دنبال خودم. دنبال اینکه ببینم به چی علاقه دارم؟ یه چیزی که برام واضح بود این بود که بلد نبودم به زندگی بگم ×آره×. به شکل شعار خیلی شنیدیم که به زندگی بگو آره ولی کسی نمی گه چجوری. منم بلد نبودم و نیستم؛ برای همین راحت ترین راه رو انتخاب کردم. به خیلی چیزهایی که از ذهنم می گذشت می گفتم ×آره×. می خوای ۴۰ دقیقه بدون توقف بدویی؟ ×آره× یه سفر یه روزه بری کاشان؟ ×آره×. چشمم که به تابلوی موزه فرش افتاد: تا حالا موزه فرش نرفتی.می ری؟ ×آره× فلان سبک موسیقی رو که تا الان دوست نداشتی رو گوش می دی؟ ×آره× جمعه ما داریم می ریم قله فلان؛ میای؟ ×آره×

چندتا خواننده که اصلا خوشم نمی اومد به لیست علاقه مندی هام اضافه شده بود. چرا من از لیل وین خوشم نمی اومد؟ دلیلی براش نداشتم ولی بعد از شنیدن تعدادی از آهنگاش علاقه مند شدم. اسنوپ داگ هم همینطور. خیلی ها هم بودن که نشدن. کلاس ویلن سل دوست داری بری؟ ×آره× ولی این یکی رو فقط رفتم اطلاعات جمع کردم خیلی هزینه و انرژی و تداوم می خواست. (به علاوه چندتا کاری که نمی شه اینجا نوشت انجام دادم) تعداد زیادی موزه و رستوران که نرفته بودم رفتم. (بیشتر ارزون ها خخخخ) و البته بعد از شروع خیلی هاش می فهمیدم به درد من نمی خوره؛‌مثلا کوه.

لحظه ای که پای کامپیوتر تخفیف ها رو برای پیدا کردن رستورانی؛ سیب زمینی ای چیزی چک می کردم چشمم خورد به آگهی یه موسسه زبان که ۹۵ درصد آف خورده. یه لحظه فیلم yes man از جلو چشمم رد شد و کلیک کردم تا برم و هر زبونی داشتن یاد بگیرم.

پس می تونی حدس بزنی وقتی جلوی خانوم نوبه وایساده بودم که پرسید واقعا می خوای جای ارشد متالورژی برای لیسانس اینفورماتیک ثبت نام کنی آخر رشته افکارم به کجا رسید. تا اینجاش که بد نشده. جواب منه ×آره× است.

با اطمینان سر تکون دادم و گفتم Ja. (×آره× به زبان آلمانی با تلفظ «یا»)

ولی فقط با آره یا بله گفتن همه چیز تموم نمی شه. وقتی می گی آره تازه شروع یه داستان جدیده.اگر فکر می کنی که داستان اینجا تموم می شه سخت در اشتباهی چون تازه این شروع داستانه. قسمت های بعد اتفاقات جالب دیگه ای می افته.