مصاحبه با شلوارک

چیزی که می خونی داستان واقعی از یک انسان واقعیه که سعی می شه هر قسمت جوری باشه که مستقل از باقی قسمت ها قابل خوندن باشه. داری داستان می خونی.

لینک ها: قسمت اول + دوم + سوم + چهارم + پنجم + ششم + هفتم+ هشتم + نهم + دهم + ۱۱ ام + ۱۲ ام+۱۳ ام + ۱۴ ام + ۱۵ ام + ۱۶ ام + ۱۷ ام + ۱۸ ام + ۱۹ ام + ۲۰ ام

آنچه گذشت: خوندیم که من از کارای کوچیک و روزانه اینور اونور به تنگ اومدم و یه بازه زمانی رو اختصاص دادم به کار پیدا کردن و از بین همه موارد دوتاش خیلی شاخص تر بودن که یکیش مربوط به متالورژی بود.

ماجرای کار کردن من در ایران و بعد مهاجرت، قسمت ۲۱

این قسمت: مصاحبه با شلوارک

من کلا آدم متوهمی هستم. یعنی تو تصورات خودم زندگی می کنم. قبل از اینکه اتفاقی بیوفته بارها و بارها توی تصوراتم مدل های مختلفی ازش رو مجسم می کنم. البته تصورات من معمولا مثبت هستن و به نفع خودم. امیدوارم همین چند خط کافی بوده باشه تا بتونی متوجه بشی چند بار جایزه اسکار رو بردم. چند تا فیلم رو کارگردانی کردم و تارانتینو و کریستوف والتز از رفیقای صمیمی من هستن که گاهی در مورد فیلما با هم حرف می زنیم و فیلمای هالیوودی به خصوص مارول رو با هم مسخره می کنیم. این البته مورد حاد قضیه بود.

در موارد عادی تر مرور کردن انواع حرف ها و دیالوگ هایی هست که قبلا نداشتم و می تونستم داشته باشم. خلاصه که در توهمات سنگینی زندگی می کنم و گاهی پیش میاد که کمی هم این حرف زدنا رو زمزمه می کنم بقیه تذکر می دن که فلانی دیوانه است. با همه این توضیحات کاملا واضح هستش که دفعات زیادی خودم رو تصور می کردم که باز به سمت رشته مواد برگشتم و همه احساس های ترس و خنده و تعجب و ناراحتی و خوشحالی و امید و ناامیدی و غیره بهم دست می داد.

تا روز مصاحبه برسه من کلا این اتفاق رو جدی نگرفتم. آخه کی میاد به اون ایمیل که من نوشتم جواب بده؟ حتما یه مشکلی داره و از این آبی برای ما گرم نمی شه. برای همین روز مصاحبه با کلی توهم راه افتادم ولی می دونستم اتفاقی نمی افته برای همین با تی شرت و شلوارک رفتم. :))))))) این دومین کار ابلهانه ای بود که در این مورد انجام دادم بعد از اون متن ایمیل.

چون مسیر نا آشنا بود کمی زودتر رفتم و زود رسیدم. جلوی در روی یه تنه درخت منتظر موندم و نگاه می کردم به ساختمون شرکت فرزا. در واقع به حماقت خودم نگاه می کردم. این شرکت به این بزرگی بود من نمی دونستم؟ چرا پس آگهیشون انقدر کوچیک بود؟ چرا پس ایمیل من رو جواب دادن؟ چرا من با شلوارک اومدم؟ حالا قرار نبود با کت و شلوار بیام ولی آخه شلوارک؟ تو همین فکر ها بودم که از دور توی پیاده رو دیدم یه گروه داره میاد که بهشون می خورد کارگر باشند. یکیشون روی ویلچیر بود. یکی سندرم داون. یکی یک دست داشت و چند تای بقیه هم عادی. ولی چیزی که به وضوح به چشم می اومد معلولیت های متفاوت بود. اینا از جلوی من رد شدن و در کمال ناباوری من وارد کارخونه شدن. من هم تا در باز بود پشت سرشون رفتم و جویای همون فردی شدم که باهاش قرار ملاقات داشتم.

اینو از گوگل پیدا کردم. دقیقا هیمن شکلی بود
اینو از گوگل پیدا کردم. دقیقا هیمن شکلی بود

حقیقتا غیر از اینکه با شلوارک اومده بودم و حماقت خودم رو شماتت می کردم متوجه شدم تصورم از عملکرد این شرکت هم اشتباهه. من فکر می کردم کار فنی انجام می دن ولی با دیدن این گروه فهمیدم کار تولیدی انجام می دن و غیر از این نشون دهنده ذهن بالغ توی این کارخونه است که آدم ها رو از شکل ها و توانایی ها و نژادهای مختلف کنار هم آورده. من که حسابی خودم رو چلمن و احمق فرض می کردم دیگه شل کرده بودم و با خیال راحت دنبال آقای الکسان گشتم و رفتم دفترش.

من رو با عزت و احترام برد دفترش نشوند و اجازه گرفت چند لحظه کاری که با کامپیوتر داشت انجام می داد رو تموم کنه. من تو همین چند لحظه دفترش رو نگاه می کردم که طبقه دوم بود و یک سمتش تا کمر شیشه بود مشرف بود به یه انبار خیلی بزرگ و می شد کل اون انبار رو که تا ارتفاع یک طبقه ساختمون ابزار آماده بود رو دید. یه صحبت مختصری هم با خودم داشتم. حالا قرار نبود با کت و شلوار بیای ولی آخه شلوارک آدم عاقل؟ بیشعور شلوارک؟ با اون ایمیل؟ خندم هم گرفته بود.

کارش که تموم شد کمی در حد چند جمله حرف زدیم و خودش رو معرفی کرد و من هم شروع کردم معرفی خودم. بعد رشته صحبت رو دست گرفت و خود شرکتشون رو کامل معرفی کرد. من یکی دو جای دیگه هم رفته بودم و می دونستم یه روال حرفه ای اینه که شرکت و کاری که انجام می ده و کاری که تو قراره انجام بدی رو توضیح بدن ولی این خیلی کامل توضیح داد. از تولید و کار شرکت و حتی مشتری های کارخونه گفت. که شامل برندهای خیلی معروف آمریکایی و آلمانی هم می شد.

من متوجه بزرگی کارشون شدم ولی گفتم حالا یه بار دو تا قطعه فروختن به یه شرکت خفن و اسم دار حالا جزو مشتری هاشون حسابش می کنن. من شروع کردم گفتن از خودم. (علامت خنده تا بناگوش) تا جایی که تونستم تخریب کردم. چرا؟ چون یهو یه کار مهم می دادن و من زیرش می زاییدم خوب بود؟ گفتم نکنه یه وقت اینا چیزایی که من نوشتم رو اشتباه فهمیدن.

گفتم حاجی من این رشته رو خوندم ولی چیزی یادم نمیادا.با لبخند توضیح داد که من خودم هم همین رشته رو توی دانشگاه اشتوتگارت خوندم. اون مثلا می خواست رفاقت هم رشته ای ایجاد کنه. منم لبخند می زدم و تو دلم می گفتم اشتوتگارت رو تو با سهند مقایسه می کنی؟ قلب خودروسازی دنیا رو تو با یه دانشگاه دورافتاده یکی می کنی؟ توضیح دادم که الان هم دارم یه رشته دیگه می خونم و وقت مطالعه و به روز کردن اطلاعات ندارم. باز هم با لبخند که هیچ اشکالی نداره. ما هر چیزی که نیاز باشه اول آموزش می دیم بهتون.

تو دلم داشتم می گفتم تاب داره مغزت یا چیزی؟ نکنه رو ما سو نظر داری؟ دستش رو نگاه کردم حلقه داشت.(شوخی بود بابا) بعد از کمی حرف زدن گفت اگر مایل باشید بریم کارخونه رو ببینیم از نزدیک.

در این نقطه بود که من گل از گلم شکفت و گفتم حتما. چرا که نه. من خیلی دوست دارم روند تولید رو ببینم. و از دم در اتاقش که در اومدیم انگار به خر تیتاپ دادن داشتم بالا پایین می پریدم. حقیقتا من کارای صنعتی رو دوست دارم و دیدن روند تولید قطعات صنعتی لذت خیلی زیادی داره. اونم تو آلمان. خیلی باید باحال باشه. و اینکه باز به دوره تحصیل فکر می کردم که تو کل دوره کارشناسی دو تا دونه بازدید درست درمون من نرفتم اونوقت اینجا با یه ایمیل دارم می رم بازدید مفت و مسلم از یکی از بهترین ابزارسازهای دنیا.

خیلی مشتاق و با علاقه مراحل تولید رو برام توضیح داد و من هم خیلی با دل خوش و سر خجسته هر سوالی داشتم پرسیدم. البته تکلم به زبان آلمانی و صدای زیاد برخی دستگاه ها و رادیو کارگرا خیلی اجازه فهمیدن صد در صد نمی داد. (معمولا هر قسمت یه رادیو یا دستگاه پخش موسیقی هست که دوستان تا دسته صداش رو زیاد می کنن) اولش من نمی دونستم افرادی که هر قسمت می بینم چه برخوردی بکنم ولی خیلی سریع از نفر دوم سوم به بعد با همه خیلی صمیمی و باحال سلام علیک کردم. به حساب اینکه اینا همکارهای بالقوه آینده خواهند بود.

توی همه قسمت ها گشتیم و به صورت نمونه ابزارهای تولید شده مختلفی هم از قفسه ها در آورد بررسی کردیم و در موردشون حرف زدیم و برگشتیم دفترش.

دوست دارم در این نقطه دو تا نکته رو متذکر بشم که بعدها من فهمیدم باید روز اول که وارد یه شرکت می شیم رو رعایت کنیم که من به شکل پیش فرض رعایت می کردم. بعدا در داستان جلو که بریم من تو یه جلسه سخنرانی یکی از مدیران نیروی انسانی آمازون شرکت کردم و این دو نکته به نظرم توی حرفاش خیلی مهم اومد (خطاب به مدیران نیروی انسانی بقیه شرکت ها) :

۱- کسی رو استخدام کنید که به کار شرکت شما علاقه منده و توی روز مصاحبه و هفته اول نمودی از این علاقه مندی رو نشون می ده.

۲- کسی رو استخدام کنید که سوالات بهتری می پرسه و ویژن بهتری نسبت به اون چیزی که شما می خواید داره. به علاوه که کنجکاوی فرد رو نشون می ده و در نهایت هم باعث می شه کار رو زودتر یاد بگیره و پیشرفت کنه که این به نفع مجموعه شماست.

من واقعا توی این جلسه بازدید از نور و غزل زیبا شده بودم. (فاکتور علاقه رو داشتم) و به حساب اینکه این یه بازدید علمی خوب بود و احتمالا بعدا با من تماس نخواهند گرفت هر سوالی که داشتم پرسیدم. در این حد که از برنامه مکانیزه کردن انبار هم پرسیدم و اینکه چیکار قراره بکنید. انصافا اونم کم نزاشت و کامل توضیح داد و حتی علاقه من رو که دید گفت اتفاقا دو نفر هم داریم که کارای آی تی ما رو انجام می دن، اگر خواستی بعدا با اونا آشنات می کنم.

آقا من همینجوری هاج و واج اومدم بیرون. هی فکر می کردم به مصاحبه با کینگ جافری توی ایران که به من می گفت چرا ته ریش داری. یاد خدمت سربازی می افتم که گیر می دادن چرا ته ریش نداری. یاد قدیم می افتادم که می گفتن چرا شلوارت پارگی داره. یاد اون موقع ای که می گفتن چرا شلوار لی پاته.


انگار بهم شوک وصل شده بود. حتی الان که تعریفش می کنم برام خیلی عجیبه. مگه می شه آخه؟ انقدر خوب باشن؟ بعدم من دیگه دندون لق متالورژی رو کنده ام انداختم بیرون اونوقت همچین داستانی پیش بیاد؟ واقعا مغزم داغ کرد و فقط چند روز طول کشید پردازش کنم چه اتفاقی افتاده.


هنوز هم سخته درکش که جایی بهت بگن کارت رو بکن و مهم نیست چه شکلی هستی یا چه عقیده ای داری. اینکه چادری هستی یا بی حجاب. چه دینی داری، ریش داری یا نداری، کجا به دنیا اومدی یا رنگ پوستت چیه واقعا چه فرقی می کنه تا وقتی طرف کارش رو می خواد بکنه؟

قسمت بعدی خواهیم خواند: در قسمت بعدی می بینیم که چطور شد که من اینجا نرفتم سر کار و یه جای دیگه مشغول شدم و داستان هی عجیب و عجیب تر شد.