پرواز بر فراز آشیانه فاخته

چیزی که می خونی داستان واقعی از یک انسان واقعیه که سعی می شه هر قسمت جوری باشه که مستقل از باقی قسمت ها قابل خوندن باشه

لینک ها: قسمت اول + دوم + سوم + چهارم + پنجم + ششم + هفتم+ هشتم + نهم + دهم + ۱۱ ام + ۱۲ ام + ۱۳ ام

آنچه گذشت: ویزا رو گرفتم و خدافظی کردم و یک بلیط یک طرفه خریدم.

ماجرای کار کردن من در ایران و بعد مهاجرت، قسمت ۱۴

این قسمت: پرواز بر فراز آشیانه فاخته

یه بلیط یک طرفه خریدم. توی این هیری ویری خدافظی کردن کمتر فرصت برای فکر کردن به مسائل مهم پیش میاد. واکنش ها مختلف هستند، از آدمایی که از ندیدنت ناراحت هستند چون دوستت دارند تا آدمایی که خوشحالند از اینکه پیشرفت می کنی. سوالی که به وجود میاد اینه که پیشرفت چیه؟ مگه قراره چی بشه که من پیشرفت می کنم؟ چرا؟ اصلا قراره چیکار کنم؟ ولی همونجوری که گفتم این سوالات اون روزها با اون فشردگی فرصتی برای مطرح شدن ندارن. ولی خیلی از تصمیم هایی که گرفته بودم من رو به این نقطه عجیب رسونده بودن. این تصمیم ها از کجا اومده بودن؟

ماجرای خداحافظی توی فرودگاه رو فقط خلاصه می کنم به ماجرایی که با پدر داشتم که در مطلب داستان بی پایان من می تونید بخونید. یه جورایی قسمت ۱۳.۵ می شه.

برای اولین بار سوار هواپیما شدم. خوب تا اون لحظه پیش نیومده بود دیگه. :دی . چون ارزون ترین پرواز رو گرفته بودم یه توقف هفت ساعته توی آتن داشت.(بعدا فهمیدم بدون اون هم می شد ولی با نمک بود) از پرواز که پیاده شدم همه مردم مدارکشون رو تحویل می دادن و بعد از چند لحظه چک شدن می رفتن بیرون. مدارک من رو که دید یه مقدار باهاش ور رفت بعد گفت چیکار داری؟ گفتم می خوام برم آلمان پرواز بعدیم چند ساعت دیگه است. رفت با رئیسش حرف زد و بلیط رو دید و ما رو راه داد گفت تو سالن بشین.

من رفتم تو سالن فکر کردم اینجا اجازه بیرون رفتن ندارم. هی نگاه در می کردم که باز می شد و بسته می شد و از توش خیابون معلوم بود. گفتم اینجا قطعا من اجازه خروج ندارم و اگر برم برام شر درست می شه. شعر محسن نامجو برام مجسم شده بود.

وقتی در زندون بازه، اونی که در بره خیلی خره

یعنی چی؟ می شه برم؟ آرومی یکی دو بار تا دم در رفتم. درست مثل کسایی که می خوان تو آب شیرجه بزنن و اول پاشون رو توی آب می گذارن و بعد گوش هاشون رو خیس می کنند. بعد می رن توی استخر. بعد از خیس کردن پاها و گوشام در نهایت رفتم بیرون. فضای بزرگ مثل فرودگاه تهران بیرون از شهر ساخته شده بود. بعد از نیم ساعت گشتن و دید زدن ماشین ها و روشن کردن گوشی برای یه سلفی با پرچم یونان حوصله ام سر رفت.

شروع کردم گپ زدن با یکی از پلیس ها. پرس و جو کردم چجوری تا شهر می شه رفت و اومد و چقدر طول می کشه؟ گفت چهل دقیقه طول می کشه. باید از ایستگاه بلیط بگیری که حدودا ۷ یورو می شه. برای چند ساعت توی آتن رفتن می ارزه؟

×آره× چرا که نه. بزار بریم ببینیم آتن چه شکلیه. توی اتوبوس که نشستم مثل اتوبوسای تهران که پر شده بود به آدما نگاه می کردم و به بیرون و جاده. تفاوت های ظریف و جالبی بود. پوشش ها و قیافه های متفاوت از ایران. اگر زندگی مثل یه بازی کامپیوتری اپن ورلد بود این جاها داشت کارت گرافیک یه ذره بیشتر کار می کرد تا آدمای جدید و فضای جدید بسازه. نمه ای داشتم ریز ریز می خندیدم به خودم. چرا به خودم؟ خوب معلومه. کدوم آدم ابلهی تصور می کنه که با ورود به آتن یه سری آدم با حوله می بینه که دارن فکر می کنن و سوالات فلسفی می کنن؟ :))) نهایت برخوردی که من با یونان داشتم دیدن چند تا عکس از مجسمه ها بود و خوندن یکی دو تا کتاب و یه فیلم.

بعد از کلی دور زدن و تاب خوردن اتوبوس توی شهر به ترمینال شهر رسید. توی راه می دیدم که همه جا بسته است. انگار یه ترکیبی از ساری و کاشان باشه با مقدار کمی تغییر در آدما و زیادی در حجاب. (چون تابستون بود). توی شهر چیز خاصی نبود. وقت هم نداشتم. همه جا هم بسته. پولم هم همراهم بود و خطرناک. برگشتم فرودگاه و بعد از انتظار سوار شدم و هانوفر پیاده شدم. (دومین سوار شدن هواپیما در زندگیم رو توی همون روز تجربه کردم. دیگه کاملا حرفه ای شده بودم خخخخخخ)

توی فرودگاه هانوفر وسایلم رو برداشتم و داشتم دنبال باجه می گشتم برای مهر کردن پاسپورت. یه آقایی با شلوار لی و تی شرت و خیلی همینجوری خودمون خودشو معرفی کرد و گفت پلیس فرودگاهه می خواد پاسپورت منو ببینه. بعد از دیدن کارتش پاسپورت رو دادم بهش و گفتم چرا فقط مال منو می بینی؟ بقیه چی؟ گفت: به صورت اتفاقی مال چند نفر رو می بینیم. این stichprobe هستش. (همون چک کردن تصادفی).

من ایران که بودم از بچه های دیلماج که اومدم خدافظی کنم مدیرمون که خارج زیاد رفته بود تاکید کرده بود که هواست باشه اونجا مهر ورود رو بزنی که اگر نزنی برات دردسر می شه. برای همین بود که بعد از اینکه گفت خوش آمدید و می تونی بری به این آقای پلیس گیر داده بودم که باید مهر بزنی تو پاسپورت یا باجه رو نشون بدی من مهر بزنم. حالا این بنده خدا هی می گفت نیازی نیست من گیر داده بودم که نه! باید مهر بزنی. باجه کجاست؟ تو باجه رو نیشان من بده. این بنده خدا کلی طول کشید تا بفهمونه تو مهر ورود به اتحادیه رو توی یونان زدی و دیگه نیاز نیست.

نزدیک ایستگاه قطار دیدم داره با دوستش می ره و یه دستی هم برا من تکون داد. انگار اومده بود سر کار فقط پاسپورت من رو چک کنه و بره خونه.


قسمت بعد می خونیم که من تا اینجای کار اومدم ولی واقعا همینجوری الکی الکی و بدون برنامه بودم. منی که انقدر از دست رشته متالورژی شاکی بودم الان باید این رشته رو به زبان آلمانی ادامه می دادم. خوبیش اینه که می تونم برگردم ایران ولی تصمیم کبری شماره دو سر راه بود که قسمت بعدی می خونیم.