این سیب رو می‌بینی؟ تو اخراجی

چیزی که می خونی داستان واقعی از یک انسان واقعیه که سعی می شه هر قسمت جوری باشه که مستقل از باقی قسمت ها قابل خوندن باشه. داری داستان می خونی.

لینک ها: قسمت اول + دوم + سوم + چهارم + پنجم + ششم + هفتم+ هشتم + نهم + دهم + ۱۱ ام + ۱۲ ام+۱۳ ام + ۱۴ ام + ۱۵ ام + ۱۶ ام + ۱۷ ام + ۱۸ ام + ۱۹ ام + ۲۰ ام + ۲۱ ام + ۲۲ ام + ۲۳ ام

آنچه گذشت: بعد از اینکه با شلوارک رفتم مصاحبه و حتی یک جای دیگه شروع به کار کردم برگشتم به همون رشته.

ماجرای کار کردن من در ایران و بعد مهاجرت، قسمت ۲۴

این قسمت: این سیب رو می‌بینی؟ تو اخراجی

والا دروغ نگم؛ به این موضوع فکر کردم که تو همین سیستم بمونم یا نه. به خصوص که دیدم الکسی برنامه اش همینه و می خواد همین کار رو ادامه بده. از نظر هوش و استعدادی که بگیری هم الکسی هم مارتین و هم بقیه کسایی که اونجا بودن از من بهتر بودن و در نهایت من فکرم این بود که اینجا برای من یه نقطه گذر هستش تا وقتی که وارد کار مربوط به آی تی بشم.

هم من هم آقای الکسان خیلی روی این داستان حساب باز کرده بودیم که من یه مدت طولانی اونجا باشم. از طرف من که اینطور بود که نسبتا کارم رو دوست داشتم و حقوقم هم بد نبود. از طرف آقای الکسان هم به این خاطر می گم که وقتی بدرقه می کرد به بیرون ازم پرسید که ترم چندی؟ و وقتی جواب من که ترم یک بودن رو شنید گل از گلش شکفت. کلا خوشحال بودا.



حتی اون موقع هم که برای مصاحبه خواستم روشنش کنم و گفتم من رشته اینفورماتیک می خونم و قصد کار پیدا کردن تو این حوضه دارم خیلی مشتاقانه گفت ما دو نفر داریم اتفاقا تو بخش آی تی. اگر خواستی بعدا باهاشون صحبت کن و اگر نیاز بود منتقل شی. آقا خلاصه امر اینکه ما که عادت کرده بودیم به فضای کاری ایران و مدیرانی که در حال غر زدن بودن یه سره و دستورای من درآوردی می دادن (مثل ناهار پشت میز خوردن یا بیشتر از یه نفر مرخصی نداشتن) از این فضا یهو ما کندیم و رسیدیم به فضای اینجوری و انقدر تحویل گرفتن که واقعا زننده بود.

دو ماه به این منوال گذشت و من هم راضی و خشنود بودم که یه روز وسط کارمون یهو یکی اومد و گفت دست و بالتون رو بشورید بریم دفتر. با شماها کار دارن. حقیقتا من شل شدم. گفتم ای بابا تازه ما از یه جا خوشمون اومد و داشت هزینه هامون رو می داد و کارشم منطقی بود. ببین اینا هم ما رو بیرون کردن. الان می خواد ببره دفتر یه ساعت توضیح بده که کشتی شرکت به گل نشسته و چاره فلان چیزه. خر ما از کرگی دم نداشت.


از بس این سیستم رو دیدم که بی هیچ دلیلی می تونن اخراج کنند. تو ایران که مدیر میاد یهو می گه آقای فلانی، این سیب رو می‌بینی؟ تو اخراجی

هیچی دیگه رفتیم و ما رو بردن سالن جلسات. با عزت و احترام تعارف که بفرمایید چیزکیک که خانم فلانی از همکارامون درست کردن میل کنید. منم گفتم این همون آبی هست که قبل از قربونی کردن می دن. :))) ولی نیت گویا چیز دیگه ای بود. با ویدئوپروجکتور شروع کرد توضیح دادن روی چند تا اسلاید و نقشه که سالن فلان رو دیدید خالیه؟ می خوایم خط رو منتقل کنیم به اونجا و یکی از گروه ها هم شما هستید که منتقل می شید. این نقشه سالن جدیده. طراحش آقای فلانیه. (آقای فلانی سر تکون می ده) اگر نظری چیزی دارید بگید.

چی داری می گی؟

داری الان از ما نظر می خوای رو نقشه آتی کارخونه؟

ما پایین ترین لول کارگرای کارخونه هستیما. حواست هست؟ ولی انگار جدی بود. یه تعداد مدل سه بعدی هم اضافه کرد. الکسی یکی دو تا نظر داد و اونا هم یادداشت کردن. منم طبق روال معمول خویشتن داری کردم.

تو راه برگشت که هیچی. تا چند روز ذهن من رو درگیر کرده بود که چرا واقعا همین اتفاق ساده تو ایران نیوفتاد هیچوقت؟ چرا وقتی من توی یه شرکتی به زور یه جا نظر دادم و نتیجه خوبی هم داد و تا الان هم دارن همون رو استفاده می کنن یه تشکر درست نکردن؟ (اتفاق مهمی بود و من انتظار تشکر ریالی درست درمون داشتم و دارم) حالا اون هیچی. وقتی یه فضایی هست که کارگرا دارند توش کار می کنند برای تغییرش باید از اون ها نظر بخوای. اونا درک درستی از اتفاقی که توی اون فضا می افته دارند.

خلاصه از اون لحظه به بعد همه چیز همون شکلی بود ولی لااقل من با توجه بیشتری به اطرافم کارم رو کردم و حس بهتری داشتم. یه نظر پرسیدن ساده همچین تاثیری می تونه داشته باشه.


توی قسمت بعدی در مورد موسسه جالبی در برلین می خونیم که کارش کمک کردن به بقیه است و این فرهنگ که کمک کردن به بقیه آدما کمک کردن به خودمونه.