چه رویاهایی که می آید

چیزی که می خونی داستان واقعی از یک انسان واقعیه که سعی می شه هر قسمت جوری باشه که مستقل از باقی قسمت ها قابل خوندن باشه. داری داستان می خونی.

لینک ها: قسمت اول + دوم + سوم + چهارم + پنجم + ششم + هفتم+ هشتم + نهم + دهم + ۱۱ ام + ۱۲ ام+۱۳ ام + ۱۴ ام + ۱۵ ام + ۱۶ ام + ۱۷ ام + ۱۸ ام + ۱۹ ام + ۲۰ ام + ۲۱ ام + ۲۲ ام + ۲۳ ام + ۲۴ ام + ۲۵ + ۲۶ ام

آنچه گذشت:زیاد مهم نیست ولی من به خودم جرات دادم کمی طولانی تر بنویسم این قسمت رو :))))

ماجرای کار کردن من در ایران و بعد مهاجرت، قسمت ۲۷

این قسمت: چه رویاهایی که می آید

یه چیزایی هست که تا نبینی؛ تا لمس نکنی متوجه اش نمی شی. می دونی ها. تئوری رو بلدی ولی درکش نکردی.

همیشه می شنوی که سیگار بده؛ تا وقتی نفست به شماره نیوفته درک نمی کنی. یا شاید زودتر با دیدن واقعه ای. هر چی هست یه نقطه ای وجود داره که توی اون نقطه انگار توی وجود آدم چیزی روشن می شه. با نور این روشن شدنه که تازه واقعا پی می بری به اون چیزی که شاید هر روز می گفتی و فکر می کردی می دونی.

یه مثالی هم داره:

علم الیقین؛ دونستن اینکه آتشی وجود داره. دیدن دود آتش.

عین الیقین؛ دیدن آتش. فهمیدن اینکه آتشی وجود داره.

حق الیقین؛ اینکه دستت با آتیش بسوزه و درکش کنی.


داستان اول:

این رو همیشه می شنیدم که کاری که داری انجام می دی رو درست انجام بده. حتی اگر روز آخرشه. حالا سر کار من جا برای تنبل بازی زیاد داشتم و می تونستم خیلی بپیچونم. سعیم همیشه این بود که کارم رو درست انجام بدم. حتی اگر این کار موقت باشه. حتی اگر من بخوام زمینه کاری رو عوض کنم باز هم درس هایی داره که یاد بگیرم.

یکی از این درس ها داکیومنت کردن بود. در کنار چیزای دیگه این خیلی مهمه که وقتی چند صد تا قطعه یک مرحله کارشون تموم می شه داکیومنت بشه (مستند بشه؛ نوشته بشه). تا زحمت چندین ساعته آدم به فنا نره. اگر مثل من در شروع یادگرفتن برنامه نویسی باشید این جمله رو زیاد می شنوید که داکیومنتیشن و مستندسازی مهمه. ولی آخه دو تا حلقه نوشتن که داکیومنت نداره. برگردم سر کار خودم. تا اینکه یکی دو بار گندهای بزرگ زدم و حاصل چندین ساعت کار سخت به فنا رفت تا این موضوع رو درک کنم که مستند کردن و داکیومنت کردن چقدر مهمه.

داستان دوم:

همیشه این جمله که "ادبیات مرز نداره" رو شنیده بودم. بهش اعتقاد هم داشتم واقعا ولی می تونم بگم که درکی از این اتفاق نداشتم. درررررک نداشتم. تا اینکه توی دو تا دیالوگ به این موضوع پی بردم. معمولا آدم وقتی با یه نفر از کشور دیگه حرف می زنه سعی می کنه قدری در مورد چیزهایی که اونا از ایران می دونن یا ما از اونا می دونیم بگه. خیلی اتفاق عادی و معمولی ای هستش. در مورد من یکی دو بار این اتفاق خیلی تکان دهنده بود. وقتی که کاملا تصادفی با یه مکزیکی همنشین شدم. قدری حرف زدیم و ازش پرسیدم که کتاب "مثل آب برای شکلات" رو خوندی؟ قیافه اش جالب بود. چشماش گرد شده بود که چطور تو اینو خوندی. البته اتفاق عجیبی هم نبود چون خیلی معروفه این کتاب.(قطعا پیشنهاد می کنم) ولی به قدری این آدم به وجد اومده بود که حد نداشت. وسط این ذوق و شوقی که داشت کاملا این حس رو داشتم که دو نفر غریبه هر دو به زبانی که زبان مادریشون نیست ببین چطور نقطه مشترکی دارند و ازش لذت می برن. به جای صحبت در مورد سیاست مدارا و غیره.(البته زورو رو یادم رفت خخخخخ)

داستان سوم:

کلا از استیو جابز و اپل خوشم نمی آد. نظر شخصیه و حوصله توضیحشم ندارم ولی یه سخنرانی از استیو جابز رو همیشه خیلی دوست داشتم. همیشه بهش استناد می کردم. سخنرانی از سه تا داستان تشکیل شده.

https://youtu.be/VTgFp9hpN2o


داستان اول جابز:

مادر بیولوژیکی استیو می خواد که سرپرستی رو به زوج دیگه ای واگذار کنه به شرط اینکه اون رو به کالج بفرستند. از بین یه دانشگاه گرون و ارزون استیو دانشگاه گرون رو انتخاب می کنه و همه سرمایه ای که در این ۱۷ سال جمع کرده بودند هزینه دانشگاه می شه. بعد از مدتی می فهمه اون چیزی که می خواد نیست و همه پول ها رو هدر داده.

دانشگاه رو ول می کنه و می ره دنبال کلاس هایی که دوست داره. کلاس های خطاطی و خیاطی. فهمیدن اینکه چرا فاصله بین حروف اهمیت داره. چه چیزی یک خط رو زیبا می کنه. ده سال بعد وقتی اولین مکینتاش رو طراحی می کنند یکی از عوامل موفقیت اضافه کردن فونت های زیبا به اون بوده. (از کلاس خیاطی به زیبایی دوخت روی چرم پی می بره و اینکه فواصل این دوخت ها باید یکسان باشه. بعدها از همین موضوع توی طراحی آیکون ها استفاده می کنه.)

نقطه ها رو با نگاه رو به جلو نمی شه به هم وصل کرد. فقط با نگاه رو به عقب هست که می تونیم نقطه ها رو به هم متصل کنیم. باور به اینکه این نقطه ها روزی به هم وصل خواهند شد نیروی پیشرانه برای پیشروی در راه دلخواه ماست.

داستان دوم جابز:

استیو جابز و وزنیاک یه کمپانی ۲ بیلیون دلاری رو می سازن و بعد هم از شرکت خودش اخراج می شه. زندگی روی بد خودش رو رو می کنه. توی سی سالگی از امپراطوری ای که ساخته بوده اخراج می شه و فکر می کنه که این آخر دنیاست. بین دو راهی ول کردن دنیای غرب و رفتن دنبال عرفان های خاص(قبل ها از این سفرهای ریاضتی به هند داشته) و یا ادامه کارش انتخاب می کنه که کاری که انجام می داده رو ادامه بده چون به کارش علاقه داشته. این اخراج هم نقطه ای می شه که بعدها پی می بره جزو بهترین اتفاقات زندگیش بوده نه بدترین.

از دردسرهای یه شرکت بزرگ رها می شه و می تونه کمپانی های نکست و پیکسار رو احداث کنه و با همسرش آشنا بشه. باید کاری که می کنی رو دوست داشته باشی. انجام بده و از پا هم نشین.

داستان سوم جابز:

جوانی در مجله ای می خونه که اگر هر روز فکر کنی که امروز روز آخره قطعا یه روز حق با تو خواهد بود. از این جمله و یادآوری اینکه روزی خواهیم مرد رو تبدیل به انگیزه برای رفتن دنبال دوست داشتنی هاش می کنه. همه شکست ها حقیقتا در مقابل مرگ پشیزی بیش نیستند. میل به پیروزی نیست که پیشرانه است. ترس از شکسته که جلوی حرکت رو می گیره. اگر شکست های دنیا رو با مرگ مقایسه کنیم می بینیم که چندان هم با اهمیت نیستند.

سال ۲۰۰۴ با تشخیص سرطان مواجه می شه ولی توی روند کاری که انجام می داده تاثیر چندانی نداره. همینجوری هم کاری رو انجام می داده که اگر آخر زندگیش بود انجام می داد.


چی شد به درک از حرف استیو جابز رسیدم

داستان چهارم:

موقعی که شروع کرده بودم زبان خوندن رو قابلیت های رایگان کانال درست کردن توی تلگرام بود. مثل بلاگ ولی رایگان. تعداد زیادی کانال بود که مطالب به درد نخور در مورد زبان آلمانی می گذاشتند. هر روز و شب هم تبلیغ موسسه فلان و بیسان. من هم یه کانال درست کردم و سعی کردم بگردم توی اینترنت و جواب سوالایی که برای خودم پیش میاد رو پیدا کنم و اونجا بنویسم.

برای خودش مجموعه بزرگی شد از مطالب جالب در مورد زبان آلمانی. به من این دید رو داد که چه چیزهایی بهتر دیده می شه یا جالب تره. ولی مهم تر از همه اینها این بود که بدون اینکه متوجه بشم داشتم زور می زدم صفحه های مختلف ویکی پدیا رو به زبان آلمانی بخونم. این داستان هاگشتن ها در واقع کمک کرد در نهایت که زودتر از اونچه که باید و راحت تر از اونچه که در توان من بود بتونم توی امتحان زبانی که می خواستم قبول بشم.

اون موقعی که اون کار رو انجام می دادم فقط از روی علاقه و جذابیت بود ولی بعدها نتیجه اش رو دیدم. (البته الان ازم بپرسی می گم زبان قبول نمی شدم بیشتر می خوندم و الان زبانم بهتر بود و برام بهتر می شد) ولی اون زمانی که این کار رو می کردم نمی دونستم در آینده چی می شه. فقط یه نقطه بود.


داستان پنجم:

چه روزی برام این حرف ها از تئوری در اومد و تبدیل به درک شد؟ یه سری قرار شد رزومه ام رو نشون کسی بدم تا اگه مشکلی داره بگه و من اصلاح کنم. وسط کار گفت تو راستی رشته متالورژی خوندی می تونی برای شرکت ایکس هم اقدام کنی ها. بعدا یه نگاهی بهشون بکن. از این بگذرم که با دیدن تاریخ ورود به دانشگاهم که ازش ده سال گذشته آهی از ته دل کشیدم.

عصر اون روز شرکت ایکس رو چک کردم. شرکت فروش اینترنتی فولاد بود و اتفاقا برنامه نویس هم می خواست و اتفاقا توی زمینه ای که من شروع به یادگیری کردم می خواست. خنده ام گرفت. یعنی چی؟ یه روزی من فکر می کردم دندون لق اون رشته قبلی رو انداختم دور و الان دارم به خاطر همون جایی دارم کار می کنم و حتی ممکنه توی کار بعدی ای که پیدا می کنم برام یه پوئن مثبت خیلی بزرگ محسوب بشه؟

مثل دیوونه ها نگاه به سقف؛ بعد به مانیتور بعد بیرون. خنده؛ تعجب؛ سردرگمی؛ حیرت. همه رو با هم دارم. برای اون شرکت رزومه نفرستادم. گذاشتم برای آینده. شاید بعدا هم نفرستم. ولی اینا هیچ کدوم مهم نیست. به یه درک از اون چیزی که استیو جابز می گفت رسیدم. نقطه ها رو نمی شه با نگاه به جلو به هم وصل کرد. نقطه ها رو با نگاه به عقب می تونی وصل کنی. مهم اینه که نقطه ها رو درست بگذاری. کاری که می کنی رو درست انجام بده.

نیروی پیش برنده اینه که کاری که دوست داری رو با علاقه و درست انجام بدی.

داستان ششم:

بر می گردم به داستان اولم. کارم رو تا جایی که می تونسم درست انجام می دم و سعی کردم اگر هیچی نداره این داکیومنت کردن رو یاد بگیرم. مهم نیست که فیلد کاری کلا عوض خواهد شد یا نه. در این لحظه من باید این کار رو بکنم و ازش لذت ببرم. باید این نقطه رو درست رسم کنم. شاید یه نقطه ای شد که بعدها به دردم خورد.

دیده بودم که بقیه دانشجوها نمیان گفتم حتما شیفتشون با من فرق داره یا ترم شروع شده. چند شب پیش با یکی از همکارا سر حرف باز شد یهو گفت بقیه دانشجوها خوب کارشون رو انجام نمی دادن عذرشون رو خواستن و فقط تو و الکسی موندید.

هممممم

هممممممممم

همممممممممممممممممممم

عجببببببببببببببببببببببببببببببببب


من آدم خیال بافی هستم. گاهی خیال بافی می کنم که همه نقطه ها به هم وصل شدند.

یک بار من توی تیسون کروپ کار می کنم و لذت می برم. (تیسون کروپ یکی از بزرگترین مجموعه های فولادی دنیاست که در آلمان واقع شده)

یک بار تو آفریقا دارم به مردم محروم کمک می کنم و از کارم لذت می برم. یک بار دارم تو روسیه با یه گروه استارت آپی روزم رو می گذرونم و لذت می برم. یه روز برگشتم ایران و تو یه گروه باحال ایرانی هستم و لذت می برم. عصر که با دوستامم لذت می برم. یه روز پیاده صد کیلومتر رو راه می رم و لذت می برم. یه روز زیر یه درخت مو تو قزوین نشستم و کتاب می خونم و لذت می برم. یه روز تو یه معبد دور افتاده تو کوه های تبت گوشه عزلت گرفتم و لذت می برم. ولی چیزی که مشترک هست توی همه این تخیل ها اینه که لذت می برم.

همه اینها نقطه هستند.

چه رویاهایی که می آید