هوا همیشه آفتابی نیست

قصه گل و تگرگ

یه حس خاصی وجود داره که اگر دو سه سال یا بیشتر توی تهران زندگی کرده باشی می تونی درکش کنی. اینکه یه روزی که یه نمه بارون یا برف زده و کمی آفتاب از پشت ابرها در اومده و هوا در اون ندرت دفعات آبی نیلوفری با وضوح تصویر بالاست؛ همینجوری که داری سمت جایی می ری که شاید بیشتر از صد بار هم اون مسیر رو رفته باشی یهو توی یکی از خیابونا یا کوچه های شمالی رو نگاه می کنی که روی آسفالت خیس هستش و دو سمت کوچه ماشین پارک شده. خط های سفید وسط کوچه کج و معوج ولی در مجموع راستای وسط کوچه رو گرفتن و از بقیه وقت ها سفیدتر هستن. درختای دو سمت کوچه یکی در میون چاق و لاغر و بعد از مدت ها به جای آب جوب از آب بارون تغذیه کردن و همشون دارن زور می زنن که از بالا یه جوری به درخت های اونور کوچه نزدیک بشن انگار اونور کوچه چه خبره. ولی اصل ماجرا این نیست. اصل ماجرا اینه که یهو چشمت می افته به یه چیزی ته کوچه که تمیز و بلنده. دماوند اونجاست و یادت می آد که از نظر جغرافیایی کجای دنیا هستی. به نظرم هر کسی دو سه سال یا بیشتر تهران زندگی کرده باشه این صحنه قشنگ رو دیده. قشنگ برای اینکه دماوند قشنگه؟ نه. قشنگ برای اینکه خیابون خیس و بارون و سیاوش قمیشی قشنگه؟ نه. قشنگه، برای اینکه می گی آخیییییش. امروز هم سلامت بگذره می رم خونه. کفشامو که یه سوراخ نمه ای هم دارن در میارم می زارم پشت بخاری و جورابی که یه خیسی هم خورده از پا می کنم می اندازم رو لوله بخاری اونجا خشک بشه. شاید یه قابلمه ای هم روی بخاری باشه. مامان آش که می پذه یا غذایی که آب داره، مثل خورشت ها؛ می گذاره روی بخاری همینجوری برای خودش لَمِز بشه تا اهل ناهار برگردن و دور هم ناهاری بزنیم. به این اتفاقی که برای خورشت ها و غذاها در اثر چند ساعت در جوار هوای گرم بخاری بودن می افته در فرهنگ عامه لَمِز شدن می گن. لمز به فتج لام و کسره برای میم. البته که من توی کَتَم نمی ره که سوپ و آش و غذای آبکی غذا باشن. اینا غذا نیستن. غذا رو باید گاز بزنی. حالا اگر یه آش سفتی باشه و با نون بخوری به سختی می تونی بیاریش توی کَتِگوری غذاها. نکته جالبی که غذاهای مامان وجود داره ابتکاریه که به خرج می ده. می گی چطور ابتکاری؟ ابتکار اینکه هیچ دو باری هیچ غذاییش شبیه دفعه قبل نمی شه شبیه دفعه قبلی حتی خودش هم نیست. من نمی دونم چه مشکلی توی دستور پخت های سنتی می بینه که هیچ علاقه ای نداره به رعایتشون. هر بار یک جور جدیدی این غذاها رو می پزه. شده یک درصد فرق داشته باشه ولی فرق رو ایجاد می کنه. اکثر این ابتکارات هم از روی اون چیزی که تو خونه داریم ایجاد می شه. یعنی طبق دستور پخت پسرخاله نگاه می کنه ببینه چی داریم همونو می پزه یا یه جوری به ترکیب تیم اضافه اش می کنه. از نظر خودش خیلی هم منطقیه. همیشه می گه خب با چیزی که نداریم که نمی تونم بپزم. بله درسته مادر من ولی گاهی یه چیزای عجیبی تو غذات پیدا می شه. یعنی قرمه سبزی یه فرمول مشخص داشته هزار سال ولی هر بار از تو غذای تو من یا دارم سبزی های کوهی که فلان فامیل از شهرستان فرستاده در میارم یا ترکیباتی از رب های میوه های گوناگون در بهترین حالت انار یا گردن زرافه نابالغ آفریقایی در می آد. در مورد نتیجه باید بگم گاهی جالب نیست ولی انصاف باید به خرج بدم و بگم نتیجه گاهی واقعا شگفت انگیزه. یعنی یهو در حالتی که انتظار نداری یه قاشق از بهترین غذایی که توی عمرت تا الان خوردی رو می گذاری دهنت. همینجوری که داری از خوردن لذت می بری هرچی به آخراش نزدیک می شی ناراحتیت زیاد می شه چون می دونی که این غذا دیگه تکرار نمی شه. به قول سیاوش قمیشی

کاش می شد اما نمی شه؛ این مرام روزگاره؛ دیگه برگشتن ندارررررهههههه.

همه این صغرا کبرا چیدن ها برای چی بود؟ که بگم دیروز که بارون زده بود و داشتم غرق فکر با کیسه خرید سمت خونه بر می گشتم و یهو سر یه کوچه چشمم افتاد به یه کوچه دراز که خیس خورده بود و دو سمتش ماشین ها هر کدوم با یه زاویه ای پارک کرده بودن و دو سمت کوچه هم درخت هایی بود که دستشون به هم نمی رسید و فکر کردم دماوند رو دیدم چرا انقدر حس خوبی بهم دست داد. این حس خوب برای این نبود که دماوند رو دیدم. برای این بود که یه لحظه فکر کردم تا خونه ۵ دقیقه راهه و الان می رم خونه و یه غذای جدید می خورم و سر به سر مامان می زارم که باز تو این غذا چی اضافه کردی و اونم هی تلاش کنه که قانع کنه منو که بابا این خیلی چیز خوبیه و وقتی دیگه خسته می شه بگه اه بابا همینه که هست می خوری بخور نمی خوری به درک و بزنم زیر خنده که تونستم یه بار دیگه هم به نقطه جوش برسونمش. درسته چند هزار کیلومتر دورتر از تهران هستم ولی همین یه لحظه از یه دماوند تقلبی و زنده شدن این حس هم خودش کلی چسبید.


بدی نیس از روزهای ابری هم گف بشه