چطوری من اندازه ۱۰۰ ملیون درآمد دارم؟

این یک خاطره نه چندان زیباست.

طبیعیه که چون مهاجرت بالاخره بخش اعظم از زندگیمو اشغال کرده مطالب مربوط به مهاجرت نظرم رو جلب کنه و بیشتر بخونم. توی ویرگول گردی به یه مطلب خوندم اینجا . نویسنده توضیح داده که چرا مهاجرت نمی کنه. دلایل مشخص خودش رو داره ولی دلیل اقتصادیش منو یاد اتفاقی در سالیان گذشته انداخت.

خاطره با کمی دستکاری از این قراره:

اون موقع من کمی جوون تر بودم. توی ایران یکی از رسوم زیبا و سنتی سر زدن به اقوام در ایام مبارک تعطیلات نوروزیه. یعنی همه به شکل دارکوب واری به هم سر می زنن و توی این سرزدن ها یهویی مثلا پسر خاله عموی زن داداش فلانی رو هم ممکنه ببینی. جدیدا مد شده که زیاد از این فامیل بازیا انجام نمی دن یا اگر بدن، جوون تر ها شرکت نمی کنند ولی برای من همیشه یه حد معقولیش جالب بوده. به علاوه اینکه به شکل پیش فرض یه سری آدم ها رو دوست دارم. همینکه نیم ساعت هم ببینمشون برام لذت بخشه. ممکنه به خودم باشه هزارسال هم بهشون سر نزنم ولی عید این فرصت رو می ده که همون نیم ساعت ببینمشون.

در یکی از این سر زدن ها به خونه یکی از اقوام رفتیم. یه خونواده دیگه هم اونجا بود و یه خونواده دیگه هم بعد از ما اومد. خواهرزاده زن صاحب خونه هم بود. خلاصه منظور اینکه جمعی بود برای خودش. مطابق اتفاق معمول این جمع ها سلام علیک و چطوری و احوال پرسی در چند دقیقه اول اوج آتش رو داره ولی اگر دو نفر مثل من توی جمع باشند که هر سوالی رو مشخصا با جواب مختص به همون جواب می دن و طبق فلوچارت جواب می دن اون جمع بعد از ۵ دقیقه به پت پت می افته و سکوت اونجا رو می گیره.

بله. حضور من و خواهرزاده کم حرف صاحب خونه و یکی دو نفر دیگه کار خودش رو کرد.جمع ساکت شد. آدم هایی که یا چندین سال پیش همدیگه رو دیدند یا نهایتا پارسال عید دور هم جمع شدند و تقریبا حرفی برای گفتن ندارند. سکوت اینجا سرشار از نگفته ها نیست چون چیزی برای گفتن نیست. برای همینه که سوالایی مثل زن گرفتی یا نه. کجا کار می کنی و غیره شلیک می شه و نهایت اطلاعاتی هم که طرف ازت داره یا از فامیل شنیده یا در بهترین حالت از خودت شنیده. ولی کی؟ پارسال همین موقع.

یه نکته دیگه هم هست. انگار طبق یه قانون نانوشته وظیفه شکستن این سکوت گردن صاحبخونه است. برای همین صاحبخونه آستین ها رو بالا زد تا این یَخِ قطور رو بشکونه. رو به من کرد و گفت:

خب توحید جون چه خبر؟ چیکار می کنی؟

من هم مثل همیشه همه اتفاقاتی که تو یک سال گذشته افتاده بود رو سریع مرور کردم. یه سری اتفاقا افتاده بود ولی هیچکدوم شایسته ذکر نبود. یه سری اخبار بود که احتمالا خودش از تلوزیون شنیده بود، یه سری اتفاقات شخصی بود که من نمی خواستم احدی خبردار بشه. یه سری هم واحدهای افتاده و پاس نشده و مشروطی و غیره بود که خب چه کاریه بگیم اوقاتمون تلخ بشه؟ غیر از اون موارد مهم فقط پیشرفت و تسلط بیش از پیش من در بازی فوتبال کامپیوتری ای بود که توی خوابگاه بازی می کردیم. تازه اونم من نفر اول نبودم و امیدی به اول بودنم نبود. جواب من معلوم بود:

خبری نیست والا. همون کارای همیشه دیگه. خبرا پیش شماست. شما چه خبر؟

وجدانن الان که فکر می کنم اوس محمود بر آمده از ملت ایران بود که سوال رو با سوال جواب می داد. خیلی خوبه این کار. توپ رو می اندازی تو زمین حریف. بعد از چندثانیه مکالمه فهمید از من یخ شکن در نمی آد که نمی آد. دوباره چند ثانیه سکوت. بعد نگاه انداخت تو جمع ببینه با کی حرف بزنه چشمش خواهرزداه خانمش رو گرفت. اومد دهن باز کنه یادش اومد این بنده خدا دو هفته ای تو خونه اشون بوده و هرچی حرف بوده ازش کشیده. برای گرفتن اخبار جدید نیازه بیرونش کنه مدتی. بعد رو کرد به یکی از جوون های فامیل که اونجا بود و بنده خدا داشت برای خودش سیب پوست می گرفت و تمرین می کرد که پوست سیب رو یک تیکه در بیاره.


آقا وحید. شما چه خبر؟ کار و بار خوبه؟

وحید حقیقتا جوان شایسته ای بود و من دورادور آمارش رو به واسطه سرکوفت مادر و پدرم داشتم. دقیقا همون بچه مردمی که چند سال از تو بزرگ تره و درسش خوبه و کارای مورد پسند اولیا رو انجام می ده. بچه مردم به معنای واقعی. رتبه خوب کنکورش آورده بودش تهران توی یکی از بهترین دانشگاه ها و رتبه خوبِ! من موجب ارسال من از تهران به یکی از قله های خوش آب و هوای مرزی کشور شده بود.

آقا حمید درسش رو خونده بود و توی یه شرکتی هم مشغول بود گویا. به عنوان مهندس. حقوقش زیاد نبود ولی داشت کاری که در راستاش تا الان زحمت کشیده بود رو انجام می داد. بنده خدا با شنیدن سوال هاج و واج نگاهش رو آورد بالا و پوست سیب نصفه موند.

والا خبری نیست. تو همون شرکت کار می کنم که پارسال کارآموز بودم. داریم مشغول روزمره کارمندی می شیم.

صاحب خونه ول کن نبود و چند تا سوال دیگه در مورد جزییات کار پرسید. من از طراحی مدار و سیستم چیزی نمی فهمیدم و طبق عادت مغزم رو گذاشتم رو حالت پرواز خودکار. تا یه جایی از بحث که صاحبخونه درد و دل اصلی هر ایرانی اصیلی رو گفت.

چقدر در میاری؟

در اینجا شایسته است بدونیم که صاحبخونه بازاری بود. حمید بنده خدا عدد نگفت، گفت یه گذران زندگی ای میشه. صاحبخونه که خودش در جوانی به تهران اومده بود و الان تشکیلاتی به هم زده بود انگار می خواست خودش رو با حمید بخت برگشته مقایسه کنه اصرار می کرد که رقم دریافتی رو حتی اگه شده حدودی بفهمه.

من نه آدم باهوشی ام نه عقلم از سنم بیشتره. گیراییم هم از حد معمول پایین تره ولی ببین این داستان چقدر واضح بود که من هم دریافت کردم که این راهی که می رویم به ترکستان است. حمید توی یک بازی دو سر باخت گیر کرده. ولی من اون زمان توانایی چندانی برای نجات سرباز حمید از این مخمصه نداشتم (الان کارم اصلا کمک به در راه مانده های مکالمات شده. توانایی خاصی در پرت گویی یافتم. سریع می پرم تو بحث حرف رو عوض می کنم. البته بد هم هست چون اکثرا حرف اصلی خودم رو نمی تونم بزنم ولی داستان الان در مورد حمید(ها) است). حمید بخت برگشته مجبور شد حقوقش رو به این شکل بگه که: (اعداد به روز شده اند)

خب یه نفر با سابقه و تحصیلات من توی این موقعیت شغلی حدودا یک و دویست می گیره حالا من کمی بیشتر کار می کنم و کارم هم خوبه با پاداش یک و نیم می گیرم.

بیچاره حمید. با دست خودش حلقه مفقوده مقایسه خودش با صاحبخونه بازاری رو در اختیار این قاضی نه چندان خوب گذاشته بود. البته صاحبخونه هم کم زحمت نکشیده بود. از کارگری رسیده بود به چند دهنه مغازه و چندتا خونه ولی تو گویی در مقابل حمید تازه از دانشگاه بیرون آمده و جوان خودش رو می دید که تازه از شهرستان رسیده به تهران و باید حتما از این مقایسه پیروز بیرون بیاد. لبخند رضایت پیروزی زودهنگام به لبش نشست ولی کنترل کرد که زیاد نباشه.

شروع کرد نالیدن از اوضاع که بله واقعا جوان شایسته ای مثل تو حقش بیشتر از این حرفاست و شرکت ها سواستفاده می کنند و وسط حرفاش تیرش رو زد.

من یه خونه جنوب شهر دارم، اونو دادم اجاره ماهی یک و نیم، ......

در ادامه می گفت که بله واقعا لیاقت تو بیشتر از این حرفاست ولی بر همه کس عیان بود که همه اون حرفا یه سری بَزَک دوزَک بود برای گفتن همین جمله. یعنی من که فهمیدم مطمئن باش همه فهمیدن. از این جمله به بعد حمید بنده خدا که پوست سیب که هیچ کل هنرهای خورد کردن پوست پرتغالیش رو هم فراموش کرده بود توی خودش رفت. با تک کلمه های بله و هممممم تونست دوام بیاره تا شلنگ صاحبخونه سمت کس دیگه ای بگرده. این جوان رعنا رو با تبر می زدی خون ازش در نمی اومد.

یه داستانی هست می گن حضرت سلیمان یه مهمانی تدارک دید و همه حیوانات رو دعوت کرد. شیر که از دست شکارچی در رفته بود و صورتش زخمی شده بود کمی دیرتر اومد. زن سلیمان که این رو دید با پوزخند گفت: صورتشو. سلیمان و بقیه پانسمان می کنن و گاز الکلی استریل روش می زارن تا خوب بشه. و این ماجرا می گذره تا یک سال دیگه که باز سلیمان مهمونی می ده‌(از کجا پول مهمونی رو می آورده؟ مگه گتسبی بوده؟ چه حکایتایی می سازن برا پیامبرا) بازم شیر میاد و سلیمان می گه به به می بینم که صورتت خیلی بهتر شده. درد که نداری؟ شیر جواب می ده آره زخم صورتم خوب شده ولی اون زخم زبونی که زنِ تو زد بهم هنوز جاش درد می کنه.

من حمید رو نمی دونم ولی ترکش زخم زبون اون صابخونه رو بدن من هنوز درد می کنه. اتفاقی که افتاد این بود که چند سال بعد از اون ماجرا من از دانشگاه تونستم بیرون بیام. کار هم پیدا کردم با پایه حقوقی حتی کمتر از چند سال پیش حمید. گاهی حقوق خودم رو با سرمایه افرادی مثل صاحبخونه مقایسه می کردم. نکته ای که اذیتم می کرد این بود که توی این مقایسه از هر طرف که به نفع خودم محاسبه می کردم و می کنم به یک نتیجه ثابت می رسید. عمر من با یک پول حدودا بین ۶۰ تا ۲۰۰ ملیون تومنی برابری می کنه.

توی اون بازه زمانی که من کارمند یک شرکت بودم محاسباتم همیشه این بود؛ یعنی من هر روز صبح از خونه برم بیرون توی ترافیک و سر کار کلی انرژی بگذارم و اخلاق مزخرف صاحب کارم رو تحمل کنم و شب خسته برگردم خونه باز هم کلی توی راه. و تازه کلی هم پول کرایه بدم. حالا فرض کن یک نفر همین پول رو گذاشته بانک. با سود خوشبینانه ۲۰درصد. بگیریم برای ۶۰ ملیون ماهی ۱ ملیون و برای ۲۰۰ ملیون ماهی ۳.۳ ملیون سود دریافت می کنه.یعنی ارزش زندگی من، همه کار و تلاشم. جایی این میون هستش. مبالغ نام برده واقعا عددی نیستند.

حالا فرض دوم داستان رو غم انگیز می کنه. پسر صاحبخونه از پدرش ۲۰۰ ملیون بگیره و بزاره بانک. از این لحظه به بعد پسر صاحب خونه یک حقوق ماهی ۳.۳ که برای من رویایی تلقی می شه داره. اون هم بدون اینکه لحظه ای از عمرش رو کار کنه. (جان من یه دقیقه روی منبر کار کردن جوهر مرد است و ما کار مورد علاقمون رو می کنیم و این شعارهای مسخره نرید). غم انگیزی این داستان اینجاست که من هیچ وقت نه انرژی ای برای کتاب خوندن دارم و نه ورزش کردن و نه کلاس زبان رفتن نه تفریح کردن. اگر هم داشته باشم حقوق اندکم بعد از کسر هزینه های تاکسی و خوراک و لباس و بیمه و غیره چیزیش نمی مونه. و سال بعد من که برم خونه صاحبخونه گرانقدر برای عید دیدنی می بینم که پسرش که همسن منه از پارسال خوشتیپ تره چون ورزش کرده. ذهن بازتری داره چون کتاب خونده. روحیه داره چون تفریح کرده و در کل زندگی بهتری داره. اگر هم دنبال کار بوده، دنبال کار مورد علاقه اش بوده. شاید یکی دو جا هم چند ماهی مشغول بوده ولی چون پشتوانه مالی بیشتری داشته کار رو ترک کرده.

بله من هم بعد از مدتی کارم رو ترک کردم ولی حمید داستان چی؟ من و حمید و پسر صاحبخونه که سال دیگه همدیگه رو ببینیم حدس من اینه که می فهمیم حمید داستان نهایتا تونسته با تقدیم همه پولش به فردی مثل صاحبخونه یک خونه کرایه کنه. یعنی باز هم این موضوع که من خونه پدرم تهران بوده یک قدم منو جلو انداخته. این موضوع که مقداری سرمایه با عمر و تلاش من معادل قرار گرفته متاسفانه همه جای دنیا هست (کاپیتالیست برای کودکان رده سنی الف جلد اول صفحه اول) ولی در ایران به بدترین شکل ممکن قرار گرفته.

  • در کشور ایده آل من:
  • از کسی که بیش از یک خانه داشته باشه باید مالیات بیشتری گرفته بشه تا تشویق نشه به خونه زیاد خریدن.
  • پول توی بانک سودی نداره تا مجبور بشه پولش رو توی صنعت سرمایه گذاری کنه و منی که سرمایه ای ندارم برم توی اون صنعت کاری کنم و حداقل ها رو برای خودم فراهم کنم.
  • اگر کسی بیش از حد کار می کنه و بیش از یک شغل یا حد مشخص درآمد داره مالیات بیشتری بده تا افراد به این سمت برند که زمان کمتری کار کنند تا کار برای همه وجود داشته باشه.
  • باید قوانین به شکلی باشند که همه ترغیب به کار کردن در حد معقول باشند و امکانش هم فراهم باشه. باید افراد به آموزش با کیفیت دسترسی داشته باشند سوای از اینکه چقدر درآمد دارند.
  • باید حداقل درآمد یک کارمند ساده تامین کننده نیازهای اساسی اون فرد باشه.

اینها واقعا موارد پیچیده ای نیستند.

ولی در ایران به شکل خیلی ساده ای که بالا توضیح داده شد افراد دارای سرمایه ثروتمندتر از دیروز می شن. اجازه پیوستن قشر ضعیف به متوسط و متوسط به قوی هم هرگز داده نمی شه. هر روز شکاف ما بیشتر می شه. ازدواج کردن که پیش کش حتی ابراز علاقه کردن به کسی هم از سبد ما قشرِ آسان آسیب پذیر خارج می شه. تبدیل می شیم به ماشین هایی با ارزش ۶۰ تا ۲۰۰ ملیونی بدون اهمیت اینکه دانشگاه شریف شاگرد اول بودیم یا هر چیز دیگه ای. (قطعا استثنا زیاده و من هم بلدم ولی کلیت داستان رو در نظر بگیریم) تلاش هامون نه دو برابر که هزار برابر فرد دارای سرمایه باید باشه تا بتونیم توی گردونه بمونیم. همه لیست خریدهامون به لیست آرزوها انتقال پیدا می کنه و لیست آرزوها لاغرتر و دست نیافتنی تر می شه. دیگه اون کسی که دماغش رو به شیشه موبایل فروشی می مالید هم دست از کارش بر می داره چون می بینه حقوق یک سالش معادل یک گوشی پرچمدار می شه. پسر صاحبخونه (ها) یک بیزنس راه می اندازند و حمیدها و توحیدها رو استخدام می کنند تا بهشون امر و نهی کنند و توی وبسایتِ بیزنسشون بنویسند : ما تعدادی جوان هستیم که دور هم جمع شده ایم فلان کار را بکنیم. ما هم مجبور باشیم برای عکس وبسایت نصف حقوق یک ماهمون رو بدیم لباس ن و لبخند زورکی تحویل بدیم. توی صفحات اینستاگرام پست های پسر صاحبخانه ها رو ببینیم که جملات انگیزشی به اشتراک می گذارند. رویایت را بساز وگرنه استخدامت می کنن که یکی دیگه رویاش رو بسازه. با عکسی از جف بزوس. کسی هم نیست بگه این رویایی که تو داری می سازی از خون من ها رو در شیشه کردنه.

جای دیگه ای از متن اشاره شده که در ایران پاک موندن کار سختی نیست و در غرب سخته. اتفاقا کاملا مخالفم. من و حمید در ایران مطمئنا خیلی بیشتر تشویق به دزدی، رانت و یا هر فساد اقتصادی دیگه ای می شیم. ولی اگر زحمتمون کفاف زندگی رو بده که دیگه این حجم طمع (یا حتی عقده) نخواهیم داشت.

در مطلب دیگه ای دوست مهاجری در مورد تفاوت رفتار مردم معمولی در کانادا و ایران نوشته و اینکه جطور مردم کانادا خوش اخلاق تر هستند: این مطلب

بله. اقتصاد روی رفتار اجتماعی ما هم اثر داره. (ادامه کپی از قسمت کامنت اون مطلب هستش)

نظر من:

به نظرم یه مقدار زیادی به زندگی اون افراد بر می‌گرده، وقتی حقوقت کفاف زندگی رو نده، اگر نصف انرژیتو برای جر و بحث با همکار و رئیس و غیره بگذاری و آخر ماه حقوقت راضی کننده نباشه واقعا سخته که خوش‌اخلاق بمونی.

جواب نویسنده، احسان میرسعیدی:

کاملا باهات موافقم. ولی در کل من در ایران از کسایی هم که حسابی دست شون به دهن شون می رسه الگوی رفتاری متفاوتی ندیدم. جدای از شرایط رفاهی، فرهنگ رفتاری هم اینجا متفاوت هست. اگر چه این دو حسابی در هم تنیده هستند.

جواب من:

من دلیل اون رو هم این می‌دونم که چون سیستم به شدت به سمت ارزشمند شدن پول رفته، آدم‌ها ارزششون رو بر اساس میزان درآمدشون می‌سنجند. یعنی من اگر میز بزرگتر یا حقوق بیشتری نسبت به یک فرد دیگه دارم خودم رو با ارزش تر می‌دونم چون پول اولین فاکتور ارزش توی ذهنم شده. ولی اگر برای (تقریبا) همه این امکان وجود داشته باشه که از کارشون کمی بیش از حداقل‌ها رو مهیا کنند دیگه این تفکر حقوق محور کمرنگ می‌شه. چون مثلا من می‌گم فلانی حقوقش کمتره ولی خب این کاری که می کنه کاریه که دوست داره انجام بده و احتمالا از شغلش بیشتر از من لذت می‌بره و رفته دنبال علاقه‌مندیش

جواب نویسنده، احسان میرسعیدی:

حرف خیلی جالبی زدی. بله این از اثرات مستقیم رفاه و اقتصاد بر فرهنگ و روابط انسانی هست.

چرا مردم آلمان پذیرای پناهنده ها و مهاجرین هستند؟ چرا باید کسی با پلاکارد به استقبال پناهنده بره؟ چون می دونه این اقتصاد جا برای اونها هم داره برای همین عواطف انسانی بیشتری از خودش نشون می ده وگرنه فرزند پیغمبر نیستند. اونهایی هم که مخالف هستند از سمت مهاجرین و پناهنده ها احساس خطر اقتصادی می کنند.

چرا در آمریکا حرف ترامپ در مورد عدم ورود مهاجرین طرفدار داره؟ چون یه عده می گن جوون ما بیکاره یا کم درآمده اونوقت یکی بیاد اینجا شغلش رو بگیره؟

اقتصاد به همه چیز گره خورده.

این جواب خیلی ساده و مختصری بود به بخش اقتصادی این مطلب:

http://vrgl.ir/9zFQE

اما راه حل چیه؟ خیلی طولانی شده پست. رعایت قوانینی که نوشتم بالا اولین چیزیه که به ذهنم می رسه.

افزایش حداقل حقوق هم در کنار اونها خیلی موثره. بعدا در پست مفصلی با بخشی از اجرای این سیستم توی آلمان آشنا می شیم.

اگر دوست داشتید نظر و تجربه خودتون رو در میون بگذارید. ممکنه من جایی محاسبه اشتباه داشته باشم.