خاطره دوران مشروطه

مطلبی در ویرگول دیدم با عنوان٬مهم ترین دلیل عقب ماندگی ما : آموزش و پرورش!!٬ یاد یک سوال همیشگی افتادم که در این خاطره می گم.


یه سری سر کلاس انتخاب مواد با استادش؛ اکبری حرفم شد. از قضا طرف رییس دانشکده هم شده بود و احتمال اینکه کارم بهش بیوفته بود. از این تیپ آدمایی که کلاس رو دو ساعت کامل برگزار می کنن و از خیر یه دقیقه اش هم نمی گذرند. اون موقع من دیگه ترم ۸ بودم و به مناسبات دانشگاه تقریبا آشنا بودم. به اینکه با هر کسی توی بحث و جدل تا چه حدی می شه پیش رفت؛ و به خاطر مشروطی بودنم یه مقدار از ملاحظات رو کنار گذاشته بودم. توی هفته های اخیرش خیلی فکر می کردم که بالاخره مشکل از کی و از چیه؟ ترم یک سه واحد افتادم و واکنش خونواده خیلی دراماتیک بود. از اونجا به بعد دیگه هیچ گزارشی به خونواده نرسید و روند تحصیلی رو به سقوط گذاشت. نمی دونم چه حماقتی توی سرم بود که هر کاری می کردم تا درس نخونم.از خوندن داستان دسته چندم توی اینترنت تا دانلود فلان کللیپ از گیتاریست چهارم توی لیست فلان مجله (اون موقع اینترنت و یوتیوب تازه بود) و حتی خوندن سری کامل مجلات ماشین در کتابخونه یا پاره کردن و دزدیدن پوستر وسطش.(پشیمونم) یا خوندن رمان ابله اثر داستایوسکی که ۱۰۰۰فاکینگ صفحه بود و الان ازش فقط یک خط یادمه (ترسوندن یه آدم از کشتنش هم بدتره) برای همین ها تا ترم ۶ خیلی فجیع پیش رفته بودم و سه بار مشروط شده بودم. یک بار ترم سه و دو بار هم پشت هم. اگر این بار مشروط می شدم می شد ترم چهارم مشروطی ناپیوسته و سومین بار پیوسته و از دو قانون مختلف اخراج بودم.

نشستم با میلاد.م برنامه جامعه ریختم که ببین من فقط می خوام زودتر این درس لعنتی تموم شه و مدرکم رو بگیرم و از دانشگاه بزنم بیرون. با هم برنامه ای ریختیم به شدت جامع که هر اتفاقی و واکنشی توش پیش بینی شده بود حتی تاریخ و ساعت امتحان ها. ترم های بعد معلوم شد مشکل این بوده که برنامه نداشتم چون دیگه توی ۴ ترم آتی هیچ واحدی نیوفتادم هیچ بلکه معدل کل هم بالا کشیدم و بچه ها به مسخره بهم می گفتن الان معدل الف می شی. (هیچ تلاش ویژه ای وجود نداشت. فقط برنامه منطقی و قابل عمل کردن بود)

اگر یه آدم درون گرای قدری منزوی باشی می فهمی که تو چنین وضعیتی توی دانشگاهی که از اولین نشانه های تمدن نیم ساعت فاصله داره مدت زمان زیادی به این فکر کردن می گذره. فکر کردن به اینکه مشکل کار چیه؟؟ من خنگم؟ علاقه ندارم؟ چی شده که اینجوری شده؟

توی همین بازه زمانی بود که بعد از یه کلاس طولانی در یک روز خسته کننده آخرای کلاس یهو اکبری در اومد که شماها چرا درس نمی خونید؟ چرا انقدر ضعیف هستید و تمرین از روی هم کپی می کنید؟

به خودم گفتم : فک کن؛ اکبری داره می زنه جاده خاکی. این فرصت طلایی رو نباید از دست داد. باید سر حرف رو باز کنم تا وقت کلاس تلف بشه نتونه درس بده. در حد یه جمله که باید همه چیز به همه چیز بیاد دیگه. اگر ما ضعیف هستیم دانشگاه هم همچین حرکت خاصی انجام نداده که بگیم قویه و مشکل از طرف ماست.

آقا حربه من گرفت.

شروع کرد به حرف زدن از اینور اونور و مثال آوردن از تنبلی های مختلفی که دانشجوها می کنند. میلاد از بقل با یه خنده شیطانی ای می گفت بحث کن کشش بده.

کلی بحث شد سر اینکه چرا دانشجوها تلاش خاصی نمی کنند تا به این نکته پرسش رسیدم که سیگنال تنبلی و کار سرهم بندی از بالا به پایینه. اصلا بگو ببینم کدوم یکی از استادا من جمله خودت برای تدریس آموزش دیدید؟ فرض هم بکنیم که همتون علامه. عالی. ولی به صرف اینکه یه نفر دکترا گرفته دلیل نمی شه استاد خوبی باشه. کسی که تدریس می کنه باید برای تدریس آموزش دیده باشه.

اکبری: خب یه سری از اساتید رفتن دانشگاه تربیت مدرس.

من: اولا که مگه چندتاشون رفتن؟ دوما تربیت مدرس فقط اسمش تربیت مدرس هستش. الان هم ورودی های من کنکور دادن و هر جا که شده رفتن. یه تعدادم شانسی تربیت مدرس. فرقی هم نداره با جای دیگه.

اکبری(خودش فرانسه دکتراش رو گرفته): بعد از یه لحظه مکث. اصلا بگو ببینم کجای دنیا اینجوریه که اساتید برای آموزش تعلیم می بینن؟

من: من هیچ جای دنیا نبودم و نمی دونم. به عقل ناقص من می رسه که باید کسی که تدریس می کنه برای این کار یه حداقل هایی رو بدونه. حالا اگر چیز خوبیه ما انجام بدیم. چیکار به دنیا داری؟ باید وایسیم اول یکی انجام بده بعد به ایران برسه ؟ همینجوری نمی شه؟

اکبری بازم بعد از مکث: البته ما یه جلسه ای هم داریم در مورد تدریس هر ترم برگزار می شه.

من: آره . یه جلسه یه ربه دارید که سالی یه بار برگزار می شه و اساتید هم همونجوری شرکت می کنند که ما کلاسای شما رو.

همه زدن زییر خنده و جلسه تموم شد. همچنان ولی این سوال همچنان با منه. نه تنها اساتید. چرا پدر مادرا در مورد تجربه هاشون با بچه ها حرف نمی زنن؟ توی یه فضایی که به شدت سانسور وجود داره واقعا نشنیدن و ندونستن در مورد خیلی مطالب من جمله مسائل مربوط به روابط می تونه خیلی صدمه زننده باشه به نظرم.

(هر چیزی نوشته شده نظر شخصی من در اون بازه زمانی هستش)

نکته بانمک و جنبی: تحصیلات در انگلیسی education و در آلمانی die Bildung ترجمه می شه. Bildung به نحوی با bilden به معنی ساختن هم خانواده است. شاید از این جهت که آموزش سازنده و شالوده آدمی هستش.

نکته با نمک و جنبی ۲: یه بار وزرای فرانسه که برای تخصیص بودجه به مجلس می رند هر کدوم یه مبلغی و یه درصدی بالاتر از سال گذشته پیشنهاد می کنند تا با نماینده ها چک و چونه بزنند و به یه نتیجه ای برستند. وزیر آموزش و پرورش می گه امسال باید همه بودجه رو باید به آموزش و پرورش بدید. می گن بابا حاجی بی خیال. حد اقل یه ذره با فاصله بگو بتونیم چونه بزنیم. همش بره برا شما بقیه باید هوا بخورن. همه در همین شوک که به سر می بردند می گه فقط می خوام بهتون بگم اگر می خواید پیشرفت کنیم بیست سال دیگه باید هر چی داریم توی آموزش و پرورش سرمایه گذاری کنیم. ( نمی دونم این ماجرا حقیته یا حکایت ولی اینجوری تو ذهنم بود)

تمام./