استعفا؛ ساعت شش صبح

ماجرای کار کردن من در ایران و بعد مهاجرت، قسمت دهم

لینک ها: قسمت اول + دوم + سوم + چهارم + پنجم + ششم + هفتم+ هشتم + نهم

این قسمت: استعفا؛ ساعت شش صبح.

متاسفانه تصویر زیر که دیده نمی شه اتاق منه. البته تاریخش رو نمی دونم (به لب تاپ اچ پی ۱۳ اینچ توجه کن) (تصویر یک اتاق شلخته که لود نشد)( یه جا دیگه هم رفته بودم برا کار نگو گلد کویست بود. خیلی ضد حال خوردم اصلا دوست ندارم یادم بیاد اون دو سه روزو) بعد اولش از طرف می پرسی داستان اینه؟ می گه نه. من نمی دونم واقعا چرا باید کسی با دروغ دعوت کنه به کاری حالا هرچی. بچه بودید بهتون یاد ندادن دروغ کار زشتیه؟ اونم به رفیق صمیمی که اعتماد می کنه به آدم؟ حالا ولش کن. شایدم من خیلی بدوی ام. هیچ محاسباتی ندارم و فکر می کنم هر کس هر چی می گه منظورش همونه. مثل شلدون توی بیگ بنگ که کنایه رو نمی فهمه با این تفاوت که من نرد هم نیستم مثل اون( در مورد این داستان های بامزه ای هم دارم)

یه ذره هم تحقیق بیشتر کردم و با محمدب بیشتر حرف زدم(اصلا نباید باهاش دیگه مشورت کنم آدم رو تو یه ورطه های هولناکی می اندازه(هولناک خوب)) تصمیم قطعیم بر این شد که برم. توجه داری که تصمیم گیری واقعا کار سختیه و درسته که چندین ماه به صورت موازی پیش بردی این تصمیم رو ولی کلی زمان گذشته. شرایط عوض شده. واقعا اوضاع مناسب هستش و آدم رو دودل می کنه. درآمد من نسبتا خوب شده بود و کارایی که دوست داشتم رو انجام می دادم. درسته که مثل تراکتور کار می کردم ولی دوست داشتم همون شرایط رو و به سختی بهش رسیده بودم.


موارد مختلفی که می شد سبک سنگین کرد از ذهنم می گذشت . ولی همشون از دو تا کانال رد می شدن برم آلمان ارشد مواد (متالورژی) بخونم. یا بمونم. حس کردم حیفه تا اینجای کار رو اومدم شل کنم. یک هفته وقت داده بودم به خودم که فکر کنم بعد بگم به بقیه و من جمله خونواده که تصمیم نهایی چیه. تازه این نکته رو باید حتما مد نظر داشت که این می شد تصمیم من که چیکار دوست دارم بکنم نه اینکه چیکار می توانم بکنم یا خواهم کرد.

معادلات : گفتن این موضوع به مدیر(در واقع من می گم مدیر ولی رفیقم شده بود بیشتر ولی برای جدا شدن افراد در داستان مهمه) گفتن این موضوع به مدیر معادل این بود که من چند ماه کار نکنم. یهو ورودی درآمدی صفر بشه. کلاس زبان دوباره اسم بنویسم پس یه هزینه ای هم اونجا بکنم. تازه آخر مسیر ممکن بود که ویزا بگیرم یا نگیرم. در واقع ۵۰ / ۵۰ بود داستان. یا می تونستم تا موقعی که تکلیف ویزا معلوم بشه اونجا بمونم و یه هزینه ای هم جمع کنم برای آینده که با جیب پر تر باشم. همیشه این جمله رو می شنویم که آدم بهترین سرمایه گذاریش سرمایه گذاری روی خودشه ولی عمل کردن به این جملات خیلی سخته. این نقطه وقتش بود. من تصمیم گرفتم با جیب خالی تر ولی با معلومات بیشتر باشم.


ساعت ۵ صبح مثل همیشه سر کارم بودم و ساعت شیش که مدیر رو دیدم کمی حرف زدیم (فک کن من عجب ول نکنی بودم که همیشه ساعت ۵ صبح اونجا بودم؛ البته برای اینکه عصرها بتونم کمی زودتر بیرون بیام و به کارای دیگه برسم واجب بود) و گفتم من پذیرشم اومده. از اونجایی که می دونم تو قرارداد داری و باید کار رو برسونی تا عید می مونم اینجا؛ تا یه نیروی دیگه پیدا کنی. حتی کمکت هم می کنم. خواستی به دوستام و محمدپ می گم. (اونم اون موقع جای دیگه ای کار می کرد.)ولی از بعد از عید می رم چون می خوام روی زبانم کار کنم که به مدرک س۱ یا همون تست داف برسم. رییس که خیلی بچه باحالی بود یه خورده ضد حال خورد. من حقیقتش رو بگم کارم کیفیت کار بقیه بچه ها رو نداشت ولی کمیتش بیشتر بود. چون کم حرف تر بودم و حتی وقتی بحث های شرکتی می شد من در حالی که کارم رو می کردم پیگیر بحث هم بودم و دستمم تو تایپ کردن از نظر سرعت بد نبود.

دلیل اینکه بهش گفتم از پیش تر و یه مدت زمانی هم موندم تا روی روال بیوفته اوضاع این بود که هرچند من قراردادی نداشتم و همینجوری اونجا بودم ولی اون واقعا با من خوب تا کرده بود و ناجوانمردی بود من یهویی ول کنم برم. از طرفی به پولش هم احتیاج داشتم. طبق محاسبات من که وقت برای مصاحبه سفارت گرفته بودم باید آخر برج یک یعنی فروردین مصاحبه می رفتم و تا خرداد ویزام می اومد. طی یک سری اتفاقات زیادی که از قضا من هم یه جوری باهاش درگیر بودم(شاید در یه فرصتی اینم نوشتم ماشالا انقدر زیاده باید ویکی درست کنم) وقت مصاحبه سفارت افتاد سمت اوایل خرداد اواخر اردیبهشت. داشت طولانی و طولانی تر می شد.

من پیش خودم اینطوری دو دو تا چهارتا کردم که من پذیرش زبان دارم. یعنی باید برم آلمان زبان بخونم هر وقتی که امتحان تست داف قبول شدم می تونم دانشجو بشم (تست داف مثل آیلتس می مونه ولی آلمانی) و تا اون موقع نمی تونم کار کنم. پس دارم به یورو هزینه می کنم که تو آلمان زبان بخونم. این یعنی علاوه بر پول کلاسی که می دم تو ایران باید اجاره خونه و بیمه و رفت و آمد و خورد و خوراک رو هم بدم اونم به یورو. پس می ارزه که کار اینجا رو ول کنم و بشینم زبان بخونم. به خصوص که این یه کار عادی نبود. روزی ده ساعت انگلیسی فکر کردن گند می زد تو آلمانی. از اونور کلاسای خصوصی و عمومی هم نگه داشته بودم و باید موقع حرف زدن خودمو تا پایین ترین سطح ممکن پایین می آوردم تا زبان آموزام می فهمیدن. خلاصه از نظر ریالی این یه ضرر بود که جلوی یه ضرر بزرگتر رو می گرفت. نظرم بعدها معلوم شد درست بوده و کار صحیحی انجام دادم.

قسمت بعد: چرا نمی خوای به من ویزا بدی؟