اگر هنوز زنده ای؛ به تلاش کردن ادامه بده

بعد از تمام شدن دوره درمانی سرطان سینه حس می کردم حسابی پیر شدم و حداقل دوبرابر سن دارم. فرتوت و خسته شده بودم. حس می کردم سهمم رو از زندگی گرفتم و چیز دیگه ای باقی نمونده که سهم من باشه. مثل یک زن ۸۰ ساله حس ضعف می کردم.

اما به عنوان کسی که هنوز زنده است و مادر دو بچه است باید راهی برای ادامه دادن پیدا می کردم. راهی که از تبعات درمان فرار کنم و ادامه بدم، برای همین به جست و جوی راهی برای بیرون رفتن از این وضعیت ادامه دادم.

توی فیس بوک به آگهی در مورد دوره های آموزشی رایگانی برخوردم به اسم ReDi School

[به خودم گفتم] بزار یه امتحانی بکنیم. چرا که نه؟ همش یک بار در هفته است.

بی خیال بابا. به نظرت مغزت همچین چیزی رو می کشه؟

وضعیت سلامتی ام همچین اجازه ای رو بهم می ده؟ آیا تن من یارای موندن رو خواهد داشت؟

اصلا من رو قبول می کنند؟ من آخرین بار که کلاس درسی شرکت کردم بیشتر از ۱۰ سال پیش بوده. تازه اونم در حوزه تکنولوژی که هر روز عوض می شه و من هم سال ها پیش فارغ التحصیل شدم.

نه، نه، دیگه برای من فرصتی باقی نمونده. امیدی نیست. دیگه زندگی تمومه.

ولی یک بار دیگه به خودم نهیب زدم که بابا مگه چی رو از دست می دی؟ نهایتا اقدام می کنم و من رو قبول نمی کنند. چیزی رو که از دست نمی دم.

و بعد باید انتخاب می کردم که چه دوره ای شرکت کنم.

نمی دونستم دقیقا چی می خوام ولی می دونستم چی نمی خوام. نمی خواستم بشینم یه جا و زبان های برنامه نویسی رو یاد بگیرم. دو تا از موضوعات برام جالب تر بود. چیزایی که اخیرا ازشون زیاد شنیده بودم و به جفتشون هم علاقه داشتم. برای هر دو قبول شدم ولی اونی رو انتخاب کردم که نه تنها ایده برکه نحوه اجراش رو هم دوست داشتم. به شکل کلی تقسیم شده بود بین سخنرانانی از شرکت های مختلف. شرکت هایی که شاید یک روزی رویای کار کردن توی اونها رو داشتم.

همین اتفاق باعث آشنا شدن و ارتباط برقرار کردن با کمپانی های مختلفی شد.

دوره دقیقا دو ماه بعد از آخرین مراحل درمانی ام شروع شد. اصلا از نظر جسمی در وضعیت خوبی نبودم.

وقتی برای خریدهای خونه به نزدیک ترین فروشگاه می رم از خستگی مجبور می شم که ساعت ها بشینم. حالا چطور قراره برم سر کلاسی که کلی از خونه دوره و تازه برای چند ساعت اونجا بشینم و بعدش هم برگردم؟ تازه چطور قراره چیزی یاد بگیرم توی کلاسی که به زبان مادری من تدریس نمی شه. زبانی که بلد هستم ولی نه خیلی خوب.

قبل از اولین جلسه حسابی خودم رو سرزنش می کردم. آخه این چه کاری بود که کردم، انگار که قرار باشه سر یه امتحانی چیزی برم. [امتحانی که خودم خودم رو براش توی هچل انداختم]

با اکراه و سختی برای اولین جلسه آماده شدم و با سختی راهی شدم و آخر همون جلسه انگار که هوای تازه بعد از مدت ها به ریه هام رسیده باشه. همه چیز برام قابل درک بود. از زبان گرفته تا محتوا.

به این باور رسیدم که توانایی انجام بیشتر از این ها رو دارم. هنوز می تونم که یاد بگیرم.

ولی این ها هیچ کدوم به معنی بهبودی فیزیکی نبود. همچین بی هزینه هم نبود. باعث شد دو روز بعدی رو از فرط خستگی خونه نشین بشم. ولی اجازه ندادم این موضوعی مانع راهم بشه. انشاالله با ادامه دادن اوضاع جسمی هم بهبود پیدا می کنه.

ولی بعد از اون یه مشکل دیگه برام پیش اومد. همسرم به خاطر شغلش مدام مجبور به سفر کردن بود. چه کسی قرار بود [وقتایی که من نیستم] از بچه ها مراقبت کنه؟‮

بازهم به خودم حالت درماندگی و استرس گرفتم. از اول هم نباید تو هیچ کلاسی شرکت می کردم. اشتباه خودم بوده.

از همشهری های [سوری] خودم که اینجا زندگی می کنند درخواست کمک کردم، بالاخره یه دختر مهربونی پیدا شد که تصمیم گرفت کمکم کنه و برای مدتی که من کلاس می رم مراقب بچه ها باشه.

واقعا به این معتقدم که خدا منتظره ما حرکت کنیم تا به ما برکت خودش رو روانه کنه. شروع از ما و مهیا کردن بقیه چیزها با اونه.

امروز دوره ای رو تموم کردم که بیشتر از سه ماه طول کشید. هرچند همه با هم شروع یا تموم نکردیم ولی من یکی از افرادی بودم که تا انتها توان همراهی داشتم.

واقعا قدردان همه افرادی هستم که زمان و انرژی خودشون رو به شکل داوطلبانه در طبق اخلاص قرار داده اند.

و حس می کنم هر بار که برای یاد گرفتن چیز جدیدی بیرون می رم و با افراد جدیدی که به زبان های مختلف صحبت می کنند آشنا می شم، انگار که از سن من هر بار چند سالی کم می شه. سنی که به خاطر بیماری اضافه شده بود.



توضیحات:

۱- این متن ترجمه حدودی از متن انگلیسی است که خود این متن انگلیسی ترجمه بلاگ Eman Habib است. متن اصلی در این لینک قابل مطالعه است.

۲- نمی دونم دقیقا چه دوره ای شرکت کرده ولی در دانشگاهی در سوریه رشته آی تی خونده و الان در آلمان زندگی می کنه. بیشتر هدفم از این مطلب نشون دادن دو چیز بود. یکی اینکه یادگیری می تونه لذت بخش و انرژی دهنده باشه برخلاف چیزی که توی مدرسه و دانشگاه اتفاق می افته (نه فقط ایران که همه دنیا). دوم اینکه وضعیت پناهنده ها از زاویه دیگه ای هم دیده بشه چون ما عموما خیلی کم در موردشون می دونیم.