ماجرای کار کردن من در ایران و بعد مهاجرت، قسمت نهم

این قسمت: عوض شدن برنامه ها

آنچه گذشت: در قسمت اول خوندیم که چطور کار مرتبط با رشته درسی من متالورژی؛ به عنوان اولین شغل جدی پیش رفت و قسمت دوم در مورد مصاحبه با مدیرعامل عجیب بود که به ته ریش من گیر داد و قسمت سوم از نظر زمانی بین این دو بود و در مورد مصاحبه کاری با شرکت بازرسی بود.در قسمت چهارم خوندیم که من زبان انگلیسیم بد نبود و به صورت کاملا اتفاقی شروع به یادگیری زبان آلمانی کرده بودم. قسمت پنجم هم داستان کلاس های زبانی بود که تا اون لحظه رفته بودم. قسمت ششم مرحله تصمیم گیری بود. قسمت هفتمشیوه عملکرد موسسات اعزام دانشجو بود. قسمت هشتم هم داستان جنبی از بدهی تکنیکال بود که آیا حسرت گذشته رو بخورم یا نه؟

به اینجا رسیدیم که از ماد (موسسه اعزام دانشجو چیزی در نمی اد. باید گوشت تن خودت رو بخوری منت قصاب رو نکشی) به کمک یکی از دوستان اپلای کردم. این پروسه که بشینم سایت تک تک دانشگاه ها رو بخونم و اطلاعاتش رو دسته بندی کنم و مدارک رو ردیف کنم سه هفته طول کشید. به ویژه اولش که خیلی کند پیش رفت.پدر گرامی که فقط شاهد بود مثل همیشه من سرم توی لب تاپ هستش و نمی دونست چیکار می کنم. گفت که خجالت بکش برو کار می کن مگو چیست کار.

این تلنگر پدر من رو بر این داشت برم از خونه بیرون مجددا دنبال کار. دیگه بهونه ای برای تو خونه موندن نبود.(قبلا که این قسمت رو نوشتم ذکر کردم که یه قسمت در مورد پدر واجبه؛ یه قسمت اینجا نوشتم ولی الان می بینم یه قسمت کمه)

(در مورد پدر فعلا همینقدر بدون که هرچند اختلاف عقیده زیاد داریم و سر خیلی موارد حرفمون می شه ولی برای من واقعا یه سوپرهیرو در جلد یه مرد عادیه)

خب چجوری دنبال کار بگردم؟ حتی نیاز به چند دقیقه فکر هم نداشت. از متالورژی (لااقل برای من) نون در نمیاد. در این نقطه مدرک تو دو تا زبان مختلف داشتم و گاهی همینجوری برا یه سایتی زیرنویس ترجمه می کردم. ولی پولش کم بود. ببین پول ترجمه کم بود یعنی در حد هوا خوری از راه دور در رستوران های متوسط بودا. پدر همیشه منو ساپورت مالی می کرد و حسابم توش مبلغی پول جمع شده بود از مدت زیادی که ساپورت کرده بود ولی یه جوری بود ازش خرج کردن. برای همین بهش دست نمی زدم.

همینجوری با همون پولی که در می آوردم گذران زندگی می کردم. گاهی خوب بود گاهی هم در حد فتوسنتز بود. یعنی باید نور خورشید رو تبدیل به انرژی می کردم.

یه سیکل باطلی وجود داره که پول نداری (فرض می گیریم تو حساب سامان من که پدر پول می ریخت هیچی نبود و خرج ها رو با فرض نداشتن اون حساب انجام می دادم) خرجت رو کم می کنی بعد آدما کم می شن بعد کارایی که می تونی انجام بدی کم می شه بعد تو چیز جدیدی از دل خواسته هات نمی رسی. و این باعث می شه پول کمتری در بیاری و توی یه سیکل باطل بیوفتی. خسیس می شی. تفریح نمی کنی. اعصاب آروم نداری. و و و و و

برای همینه می گیم همه مردم باید از حداقل های زندگی برخوردار باشند.

یه بنده خدایی یه سری حرفی زد تو ذهنم مونده:

اخلاق مرد رابطه مستقیم داره با وضعیت جیبش

یه کوچولو بحث های حاشیه ای من جمله جنسیت زدگی جمله رو که بزاریم کنار تقریبا برای همه صدق می کنه دیگه شما خودت اینو ربطش بده به باقی مسایل احساسی خانوادگی

تدریس آلمانی:

افتادم دنبالش رفتم موسسه زبان های مختلف. تصورم این بود که تدریس زبان آلمانی زبان آدم رو بهتر می کنه. این تصور اشتباهه. مطلقا اشتباه.(تو یه پست جدا خواهم گفت چرا) برای همین بین انگلیسی و آلمانی بیشتر دنبال آلمانی بودم. چند تا موسسه رفتم و ازم آزمون تدریس گرفتن. تو یکیش یه جوری دست و پام و گم کرده بودم که رسما داشتم چرت می گفتم. تو دلم می گفتم چییییی داریییی می گیییی؟؟؟؟ ولی خب تجربه اول بود. تو دومی و سومی اوکی تر شد. تو چهارمی به بعد از خودم راضی بودم. من زبانم خیلی خوب نبود و نیست هنوزم به نظرم ولی این اشتیاق و علاقه پیش می برد منو.

می تونستم برای انگلیسی اقدام کنم و شاید حتی پول بهتری هم اولش توش بود و از سطوح بالاتری می تونستم شروع کنم ولی به نظرم فان توی زبان آلمانی بیشتر بود. دو تا موسسه اوکی دادن ولی یکیشون کلاسی در حال یا در شرف برگزاری نداشت. اون یکی بهم یه کلاس داد همون هفته.

یادم نمی ره. یه روز داشتم می رفتم بیرون پدر گرام گفت کجا می ری؟ گفتم می رم کلاس زبان گفت معمولا صبا می رفتی چطور شده عصر داری می ری؟ گفتم صبا می رم یاد می گیرم عصرا می رم یاد می دم. پرسید آلمانی؟ گفتم آره. آقا من قند رو دیدم که در دلش آب شد ولی خیلی رو نکرد که پر رو نشم. (یه چیزی بین خطوط بگم؛ بچه ها با ب۱ هم تو موسسه مشاوره می دادن به ترم اولی ها ولی به نظرم مسخره بازی بود ولی این موسسه ها جدی بود تدریس توشون) به علاوه یه کلاس خصوصی هم گرفتم.

همچین بدی پیش نمی رفت برای شروع ولی من از هر ور قضیه حساب می کردم تدریس زبان از طریق آموزشگاه چیزی نبود که بتونه خرج زندگی رو بده. خصوصی خوب بودا. ولی حتی اگر تعداد زییادی هم خصوصی می گرفتم اونجوری که دلم می خواست نمی شد. ولی با نمک بود با یه سری آدم جدید آشنا شدن. فک کن از یه آدم درونگرای جمع گریز تازه چند ماه منزوی یهو بری سر یه کلاسی به عنوان دبیر و باید کلاس رو اداره کنی. کمی افتاد رو غلطک و تعداد تماس ها بیشتر شد برای خصوصی و عمومی و به خصوص خصوصی ها به دوستاشون سفارش می کردن.

حدس این بود که شروع گند بزنم ولی متوجه شدم فقط نیازه اون علاقه ای که خودم دارم رو منتقل کنم. اکثر افراد از مدرسه و غیره آشنایی به زبان انگلیسی دارند و یهو به تو می گن که فلان چیز مثل انگلیسیه ها من از قبل جواب آماده نداشتم ولی پرسیدن اینکه : آیا این انگلیسی نیست که تو این مورد شبیه آلمانیه؟ به خصوص وقتی چند بار تکرار می شد طرف رو به این سمت متمایل می کرد که

ایول این عجب چیز باحالیه ها ما تا الان خبر نداشتیم حتی انگلسی هم مثل اینه. انگار یه کشف بزرگی کرده باشن که فقط کاشف الکل بود که حالشونو می فهمید.

این حس که یه نفر با اون چیزی که تو حال می کنی حال می کنه اونم به واسطه حرفای تو خیلی لذت بخشه. همین لذت برای من کافیه. نیازی نیست کسی بره روی میز بگه:

Oh Captain! my Captain, our fearful trip is done

بالاخره یه کاری که هم دوست داشتم و هم پول داشت:

شب هنگام درازی کشیده بودم توی توییتر یهو چشم خورد به یه توییت. یه نفر که به نظر آدم معقولی می اومد نوشته بود کسی که زبان انگلیسی بلد باشه و چند سال کشورهای انگلیسی زبان زندگی کرده باشه مسلط به توانایی شنیداری قوی نیازمندیم. (نمره های آیلتس یادته؟؟؟ همش متوسط و پایین بود فقط لیستنینگ خوب بود.خخخ) همون به من این جرات رو داد بدون اینکه خارج زندگی کرده باشم باهاش تماس بگیرم و بگم من چند سال که هیچ حتی یه روز هم خارج نبودم ولی شخص مورد نظر شما هستم. گفت فردا سرپرست مترجمین زنگ می زنه بهت اون باید نظر بده.

فرداش از یه کلاس آلمانی در اومده بودم پشت فرمون یکی زنگ زد معرفی کرد خودشو. آقا من دوزاریم کجه هااااا قشنگ افتضاح کجه. تصورم این بود که قرار می زاره برم اونجا؛ خب مگه مریضه؟ اگه می خواست قرار بزاره که خودش قرار می زاشت چرا بده سرپرست مترجمین؟ طرف اولش سلام علیک فارسی بود یهو گفت انگلیسی حرف بزنیم؟ گفتم بزنیم. شروع کرد انگلیسی. من پشت تلفن فارسی هم به زور می فهمم و جواب می دم این پشت فرمون انگلیسی در مورد سیاست خارجه فلان می پرسید. چه بدونم بابا. گفتم من زیاد اخبار سیاسی نمی بینم بیشتر تکنولوژی و فیلم دنبال می کنم.

اوکی داد گفت بیا دفتر. رفتم دفتر حرف زدیم گفتن تو خارج نبودی ولی یه تست گرفتن. اون موقع من با کارشون تقریبا آشنا شدم که در واقع دیلماج می خوان. کسی که فقط با گوش کردن بفهمه چی می گن. من به اندازه سرپرست مترجمین خوب نبودم قطعا. بعدا دو ستهای خوبی هم شدیم. نیما چند سال انگلیس بود و کلا مصرف محتوای زندگیش رو گذاشته بود رو انگلیسی. تو راه کتاب صوتی تخیلی انگلیسی گوش می داد. ویجدانن من قلبم می گیره همچین کاری بخوام بکنم. خیلی سخته.

اسمش رو می گم *دیلماج* یه پروژه داشتن برای ترجمه کردن یه سری ویدیو. گفتن که نتیجه مصاحبه و تست رو بعدا می گیم بهت.حقوقی که در نظر گرفته بودن مبلغ مناسبی بود. نسبت به همه کارایی که کرده بودم و حتی چیزی که انتظار داشتم. همون موقع مدیر اون قسمت که میزش تو همون اتاق بود خیلی رک و پوسکنده و صمیمی شرایط کاری رو گفت. حقوق انقدر تومن؛ بیمه نداری؛ اگه بیمه می خوای از ماه سوم به بعد برات رد می کنم ولی هر چقدر شد از حقوقت کم می کنم. (من تو دلم داشتم ابراز بیزاری می کردم از همه بیمه رد کردنا ولی چقدر خوب بود که گفت از همون اول و صداقتش برای من خیلی ارزش داشت) گفتم قربون دستت من بیمه نمی خوام. ساعت کاری هم حدودا روزی ده ساعت. که من گفتم اوکی هستش ولی من الان یه تعداد کلاس آلمانی دستمه یکی دو تاش رو می تونم بپیچونم ولی نه همه رو. به همین خاطر پنج شنبه ها زودتر می رم. که با اون هم اوکی بود. یکی دو روز بعد هم زنگ زد که اگه طبق حرفایی که زدیم راضی هستی بیا شروع کن.


اینجوری بود که کل هفته روزی ده ساعت اونجا کار بود؛ دو روز وسط هفته کلاس زبان تدریس و پنج شنبه و جمعه هم تدریس به علاوه دو تا شاگرد خصوصی که برای جمعه ها مونده بود و تقریبا نفس کشیدن سخت بود.

چون بیشتر از جهت کاری این خاطره رو می نویسم یکی دو تا نکته اینجا بود که باید بگم: یکی اینکه این بهترین رفتاری بود که من تو ایران دیدم. رک و پوسکنده بگو چیکار داری و چقدر می دی. حقوقشم همیشه سر وقت بود. از نظر حجم و تایم کاری هم می گفت هر وقت دوست داری بیا فقط باید کار رو برسونی. که من چون سحرخیزم و آقای پدر هم راننده هستند صبح ها ساعت ۵ بعد از نماز صبحش که می رفت سمت کارش منم باهاش می رفتم و تا یه جایی منو می رسوند دیگه اینجوری به ترافیک همت هم نمی خوردم. تا ساعت ۸ هم که بقیه بیان من کلی از کارام رو انجام داده بودم.

نکته دوم: چیز مهمی که من یاد گرفتم و امیدوارم به کار ببندم اینه که داشتن مهارت مهم تر از مدرکه. تئوری اینو می دونستم ولی عملی نمی دونستم. مدرک داشتن خوبه ولی مهارت مهم تره. یه سری افرادی رو می دیدم برا مصاحبه میان. موارد مختلفی که مثلا یکی چند سال خارج زندگی کرده ولی اونقدر زبانش خوب نیست. یا یکی بود که آیلتس ۸.۵ یا ۹ داشت ولی توانایی فهمیدن مطلب رو نداشت. یا یه تیکه رو نمی فهمید هول می شد. فک کنم خود شکسپیر امتحان بده دو تا تست غلط بزنه و نتونه ۹ بگیره ولی همین آدم هم ۹ گرفته بود هم کمیتش لنگ بود. (هر چند منم با تکنیک مدرک گرفته بودم) ولی اینا نکات مثبتی بود که داشت.

یه چیز خوب دیگه این کار این بود که نیما و دو نفر دیگه که اومدن و یه نفری که از قبل من بود و خود مدیر خیلی بچه های با معلوماتی بودن در عین حال از دنیاهای متفاوت. این خیلی به من حال می داد. یه ساعتایی یهو بحثای اجتماعی فرهنگی فلسفی در می گرفت اصلا ول می کردیم همه تو سر و کله هم می زدیم. عالی بود. من بهش می گفتم چهارشنبه های جر و بحث. هرچند چون من پنج شنبه باید کمی زودتر می رفتم یه ور حواسم به کارم بود که کارای فرداش رو هم تا حدی جمع و جور کنم که با خیال راحت برم.

خیلی فشار بود ولی هزینه های اپلای رو که در آورد هیچی یه مقداری هم اضافه اومد. من راضی بودم که فشار زیاد باشه ولی پول هم در بیاد نه که فقط فشار زیاد باشه. تا اینکه دو ماه قبل از عید جواب اپلای ها شروع کرد به اومدن (کلا ۳ یا ۴ تا بود). اولی جواب رد بود از دانشگاه زیگن Siegen دومی رد بود از کایزرزلاترن سومی رد بود از فرانکفورت فک کنم و آخری پذیرش به شرط زبان بود از یه دانشگاهی به اسم کلاست هال. اینو خیلی از کسایی که می خوان برن آلمان می شناسن و بعدا مفصل می گم داستانش چیه ولی من کلی ذوق و شوق که بله پذیرش گرفتم.

یه هفته نشستم فکر کردم که چیکار کنم؟

قسمت بعدی می گم که تصمیم چی بود.