کلیپ بابات در اومده

من یه سری مفصل در مورد داستان های پیش اومده تو چندسال اخیر نوشتم. البته قسمت هایی که به مهاجرت ختم شد. شاید یکی از احساسی ترین قسمت هاش هم مربوط به پدر بود. این قسمت هم اتفاقیه که اخیرا افتاده.

داشتم کارام رو می کردم و وسایلم رو نمه ای جمع می کردم برم بیرون. از هشدار تلگرام دو تا علامت اومد که برادرم پیام داده. یه ویدئو با یه پیام. باز کردم دیدم نوشته:

آب دستته بذار زمین این رو ببین

یعنی چی؟ مگه ویدئو چی می تونه باشه؟ دانلود کردم و شروع شد.

  • ماجرای جنبی:
  • یکی از فامیل ها زنگ زده خونه به مامان گفته کلیپ شوهرت در اومده. این بنده خدا هم فشارش افتاده. بیشتر اذیتش کردن و قبل از دادن ویدئو بهش چند بار گفتن چقدر می دی بهت بدیم این ویدئو رو؟ بنده خدا تو فکرش چه چیزایی که نگذشته. بعد این همه سال زندگی با آبرو کلیپ شوهرمون در اومده. این بدبختی چی بود دیگه نازل شد؟

یه بچه ای با اسکیت تو خیابون می خواست بازی کنه. از همون نگاه اول فهمیدم اینجا محله خودمونه. اصلا از خط کشی خیابون معلوم بود. چند متر که رفت نمای باز گرفت گفتم بابا این اصلا سر کوچه خودمونه. آهنگی هم روش شروع شده بود.

من که اصلا اهل آهنگ نیستم. محله ما هم به خاطر خیابون ها و درخت هاش محل گردش گروه های مختلف فیلم برداریه. خودم اونجا تا الان هزارتا گروه دیدم. اهل موسیقی هم که نیستم. این چیه برا من فرستاده آخه. یهو دیدم یه مردی اونجاست خیلی شبیه بابام.

شت. اینجا که محله ماست. اینم قطعا بابامه.

ناراحت رو صندلی نشسته. بچه ای که اسکیت بازی می کرد متوجه شد. برگشت و نگاهش کرد. فیلم رو زدم عقب. راستش ناراحت شدم. یکی از شادترین و باحال ترین آدمای دنیا رو آوردی به عنوان آدم ناراحت و خسته ازش یه صحنه گرفتی گذاشتی تو کلیپت؟ این انصافانه است؟

یاد اون کلیپی افتادم که پدر از پسر می پرسید اون چیه و می گفت گنجشکه و هزار بار سوالش رو تکرار می کرد.

گفتم بزار بقیه کلیپ رو ببینیم چی می شه.

رفت جلوتر. خواننده یه ذره خوند. بچه یه عینک جوشکاری در آورد داد به بابای ما. باز اینجا بیشتر لبخند رو لباش بود. یه ذره دلم آروم گرفت.

خواننده می خونه:

سَرِ تو دعواست؛ بین دل و عقلم؛ عاشق من شو حتی شده کم کم

رو نگاه من؛ سُر بده چشماتو؛ اختیار من همه همه اش با تو

حالا بابا شروع کرد به خندیدن. لبخند اومد رو لبام. آخیش خیالم راحت شد.

ولی قضیه اینجا تموم نشد انگار.

یهو شروع کرد به رقصیدن. آقا حالا گفتیم ناراحت نباش ولی دیگه رقص؟؟ شروع کرده بود رو آهنگ شاد داشت می رقصید و یکی دو تا از اون اداهایی که آدم فقط تو جمع های خودمونی در میاره هم در آورد برای دوربین. دیگه من نمی تونستم تحمل کنم. از خند منفجر شده بودم. شروع کردم گاز زدن گوشی از خنده.


تو چقدر مثل هیشکی نمیمونی خیلی هم عشقی خودت نمیدونی
به من احساست محال کم باشه بذار غم هاتم مال خودم باشه
https://www.youtube.com/watch?v=Icdj0jfgwac

خب ممکنه بگید این اتفاق ساده و بانمکیه که ممکنه برای هر کسی بیافته و عادیه. ولی ماجرا ادامه داره.

پیام دادم داستان چی بوده؟ جواب یه ویس فرستاده:

می اومدم خونه یه دختره جلومو گرفت گفت حاج آقا می شه پنج شیش ثانیه وقتتون رو بگیریم؟ گفتم آرررره (خانوادگی به درخواست خانم ها جواب منفی نمی دیم) رفتیم باهاشون پنج شیش ثانیه شد دو سه ساعت. ما رو بردن پارک سر کوچه همینجوری خوش بودیم گفتیم. خندیدیم. رقصیدیم.

خب خیلی هم طبیعی و راحت. یه عده اومدن رفتیم با هم خوش بودیم دیگه. و در ادامه با خنده اضافه کرد

البته این ساز و آوازا نبودا. اینا رو بعدا گذاشتن روش.

منم معقول ترین جواب ممکن رو دادم:

آره می دونم تو بدون ساز و آهنگ هم می رقصی. نیازی به اونا نیست.


پانوشت ۰ : مثل اینکه همون روز گفته دلیل دیر اومدن چی بوده ولی فراموش شده و فکر نمی کرده همچین داستانی ازش در بیاد.

پانوشت ۱ : اینجا شخصیت پدر در یکی از برهه های حساس کنونی تشریح شده.

پانوشت ۲ : عنوان مطلب اول این بود: تو چقدر مثل هیشکی نمی مونی