۲۶ نشانه بلوغ فکری و عاطفی

من فکر می کردم تا حد خوبی به بلوغ فکری و عاطفی رسیدم تا اینکه این متن رو خوندم.

وقتی به بلوغ فکری و عاطفی می رسی ......

۱- یاد می گیری که رفتارِ بد خیلی از آدم ها بر خلاف اونچه که معمولا تصور می کنیم بیشتر به خاطر ترس ها و نگرانی هاشونه تا به خاطر حماقت یا بدذاتی. دیگه سرسختانه خودبرترپندار نیستی و این حس رو نداری که وای دنیا از آدمای احمق و بدذات پر شده. اولش این تغییر دید کمی گیج کننده است چون دنیا رو مثل قبل خیلی ساده، تقسیم به دو دسته مشخص سیاه و سفید نمی کنه ولی با مرور زمان دنیا رو به جای جالب تری بدل می کنه.



۲- یاد می گیری اون چیزی که توی ذهنت داری خیلی راحت و سر راست توسط بقیه فهمیده نمی شه. متاسفانه احساسات و نیات باید با لغات توصیف بشن. به مرور متوجه می شی که از دست بقیه ناراحت شدن به خاطر نفهمیدنِ تو بدون اینکه از پیش، در آرامش و به وضوح چیزی رو توضیح داده باشی منصفانه نیست.

hتخصص اصلی من اصلا همینه که اونچه در ذهن دارم اشتباه بگم. تو این دوره زمونه که بخشی از ارتباطات ما با متن و تکست و تلگرام وغیره است این اتفاق سخن تر هم می شه. سخت تر فهمیده می شیم و سخت تر می فهمیم
hتخصص اصلی من اصلا همینه که اونچه در ذهن دارم اشتباه بگم. تو این دوره زمونه که بخشی از ارتباطات ما با متن و تکست و تلگرام وغیره است این اتفاق سخن تر هم می شه. سخت تر فهمیده می شیم و سخت تر می فهمیم


۳- متوجه این موضوع می شی که تو هم اشتباه می کنی(شگفتاااا یاللعجب). با شجاعتی مثال زدنی اولین گام های لرزان برای تصمیم گیری های حیاتی زندگی رو بر می داری. هر چند کم و گاه به گاه باشه.



۴- خودآگاهی رو یاد می گیری. نه چون خفن بودن رو یاد گرفتی بلکه از طریق شناخت و فهم این موضوع که بقیه هم می تونن مثل تو احمق، وحشت زده و یا گم شده باشند (مثل تو احساس گم شدگی و پوچی آدم مدرن رو داشته باشند). ما همه به اقتضای زمان در زندگیمون عمل می کنیم که خب اشکالی هم نداره.



۵-دیگه از سندرم ایمپاستر رنج نمی بری، خودت رو در مقابل بقیه خیلی کوچک و ضعیف نمی بینی چون می تونی بپذیری که آدم ها گاهی نشون می دن چیزی هستند که در واقع نیستند. همه ما تلاش می کنیم به نحوه های متفاوت نقش هایی بازی کنیم تا جنبه ی احمقانه خودمون یا رفتارهای وابسته به حس و حال خودمون رو از دیده ها پنهان کنیم.

سندرم ایمپاستر همون دست کم گرفتن توانایی ها و موفقیت های خود در مقابل بقیه است. حقیقتا اینم اتفاق عجیبیه. برای ما یا حداقل من که خیلی سخته ارائه درستی از خودم باشم. همیشه تو گوش ما خوندن که باید متواضع باشیم و از سمت دیگه دنیای امروز نیاز داره که ارائه قابل قبولی از خودمون ارائه بدیم تا به موفقیت برسیم. چطور می شه هم متواضع بود و هم خود رو به شکل قابل قبول ارائه داد.
سندرم ایمپاستر همون دست کم گرفتن توانایی ها و موفقیت های خود در مقابل بقیه است. حقیقتا اینم اتفاق عجیبیه. برای ما یا حداقل من که خیلی سخته ارائه درستی از خودم باشم. همیشه تو گوش ما خوندن که باید متواضع باشیم و از سمت دیگه دنیای امروز نیاز داره که ارائه قابل قبولی از خودمون ارائه بدیم تا به موفقیت برسیم. چطور می شه هم متواضع بود و هم خود رو به شکل قابل قبول ارائه داد.



۶- پدر و مادرت رو می بخشی چون به این درک می رسی که اونها برای آزار تو، تو رو به دنیا نیاوردن. اونا هم مشکلات زیادی برای خودشون داشتن و برای خیلی تصمیم ها سختی ها و خوددرگیری های زیادی داشتن. خشم تو (از پدر و مادرت) بدل به همذات پنداری و شفقت می شه.



۷- متوجه تاثیر چیزهایی روی روحیه و خلقیات می شی که به نظر کوچک و بی اهمیت بودن. مثل میزان خواب، میزان قند یا الکل خون، پیش فرض ها، تجارب و یا هر چیز دیگه ای. بنابر این فقط زمانی با افراد در مورد مسائل مورد علاقه ات یا مسائل مهم و اساسی خودت صحبت می کنی که در حالت خوبی باشند. به اندازه کافی استراحت داشته باشند، تحت تاثیر الکل نباشند، گرسنه نباشند و استرس و عجله برای انجام کار دیگه ای نداشته باشند.(کسی که یک ساعت دیگه باید به قطار برسه شنونده خوبی برای مسائل مهم زندگی نیست)



۸- متوجه می شی که انسان هایی که در دایره نزدیکان داری همینجوری الکی رفتار عصبی، نامناسب یا کینه توزانه نشون نمی دن . غالبا می خوان که توجه تو رو جلب کنن، حالا احتمالا این رفتارها شیوه هایی هست که بلد هستند. متوجه تردید پشت لحظه های نه چندان خوش آیند دیدار آشنایان می شی و بالاخره یه روزی تفسیر تو به جای قضاوت، مهر و علاقه خواهد بود.


۹- دست از ناز و قهر کردن بر می داری. وقتی کسی چیزی می گه که بهت بر می خوره، تا آخر شب بهش فکر نمی کنی و اونو مثل یه بار اضافی با خودت اینور اونور نمی کشی. به جاش یادت می آد که دیر یا زود می میری. همه می میریم. از بقیه انتظار این رو نداری که همیشه بدونن (توی زندگی یا فکر تو) چی به چیه. به شکل مستقیم بهشون می گی، و وقتی که فهمیدن شروع به بخشش می کنی. حتی اگر هم نفهمیدن باز تو به شکل و بهانه دیگه ای می بخشی.


۱۰- یاد می گیری که زندگی کوتاهه و به همین خاطر هم خیلی مهمه که اون چیزی که فکر می کنی رو بگی. متمرکز روی چیزهایی بشی که حقیقتا می خوای و به افرادی که برات مهم هستن یادآور بشی که چقدر برات اهمیت دارند. چه بهتر که این یادآوری هر روزه باشه.


۱۱- دیگه بی خیال پیدا کردن حالت متعالی و همه چیز تمام در هر زمینه ای می شی. می دونی که انسان متعالی وجود نداره. شغل فوق العاده و پرفکت یا زندگی همه چیز تمام و همه چیز سر جاش وجود خارجی نداره. به جاش به چیزی اعتقاد پیدا می کنی که روانکاو بزرگ دونالد وینیکات به شکل زیبایی توصیف کرده: «خوبِ مورد قبول». متوجه می شی که خیلی چیزها در زندگیت واقعا طاقت فرسا هستند ولی به شکل اعجاب برانگیزی به قدر قابل قبول خوب هستن.


۱۲- جنبه مثبت ذاتی اینکه به مسائل نگاه بدبینانه تری داشته باشی رو درک می کنی و به همین خاطر صبورتر، آرام تر و مسالمت جو تر می شی. ایده آل گرایی رو کنار می گذاری و می فهمی که چه چیزهایی باعث می شن تو آدم کم صبرتر، غیرقابل تحمل تر، نا منعطف تر و عصبی تری باشی.



۱۳- یاد می گیری که ضعف های شخصیتی انسان ها با برخی نقاط قوت همراهه. به جای اینکه تنها به نقاط ضعفشون متمرکز بشی اونا رو به عنوان یک تصویر کلی نگاه می کنی. آره ممکنه فلانی آدم ایراد گیر و گنده دماغی به نظر بیاد ولی از اون طرف ببین که چقدر دقیق و باریک بینه. آره ممکنه فلانی خیلی شلوغ پلوغ و به هم ریخته باشه ولی در عین حال به شدت خلاقه و بینش خوبی داره. الان دیگه تمام و کمال به این درک رسیدی که انسان کامل وجود نداره و به همین شکل هر خصلت خوبی شاید خصلت بدی رو در کنار خودش پوشش داده باشه.


۱۴- به ارزش درک مقابل پی می بری. در زمینه های مشخصی تسلیم می شی و می فهمی این تسلیم نه تنها تو رو ضعیف نمی کنه که حتی باعث بلوغ تو می شه. شاید با کسی بمونی به خاطر بچه هایی که با هم دارید یا حتی از ترس تنهایی خودت. یه تعداد ناملایماتی رو می تونی متحمل بشی چون به فهم این موضوع رسیدی که زندگی بدون اصطکاک و دردسر توهمی بیش نیست.


۱۵- سرعت عاشق شدنت کم می شه. کمی سخته. قبلا که کمتر بالغ بودی به چشم به هم زدنی می تونستی جذب کسی بشی. الان متاسفانه به این باور رسیدی که یک انسان دیگه هر چقدر هم تو دل برو و موفق هم که باشه وقتی از نزدیک بهش نگاه کنی اونقدرا هم کشش و جذابیت نداره. کم کم وفاداریت به اونچه که داری بیشتر می شه.



۱۶- یاد می گیری که زندگی کردن باهات به شکل شگفت انگیزی سخته. این احساس ترحم نسبت به خودت رو کنار می گذاری. وقتی که دوستی یا رابطه جدیدی رو شروع می کنی به شکل دوستانه ای هشدار می دی که در چه زمینه هایی دوستی یا رابطه با تو ممکنه یک چالش باشه.



۱۷- یاد می گیری اشتباهات و حماقت های خودت رو ببخشی، درک می کنی که درگیر اشتباهات گذشته شدن چقدر پوچ، بی ثمر و خودمحورپندارانه است. برای خودت دوست بهتری می شی. نه که از حماقت و اشتباهاتت چیزی کم شده باشه، نه هنوز هم همونی ولی الان دوست داشتنی تر. مثل همه ما.



۱۸- یاد می گیری که بلوغ به معنی ایجاد صلح و دوستی با کودک سرکش و کله شق همیشه حاضر درون خودت هم هست. توی هر موقعیتی دیگه به این فکر نیستی که باید حتما مثل یک بزرگسال رفتار کنی و این رو می پذیری که همه ما یه لحظه هایی از بازگشت به اون دوران و بچه بازی رو داریم. اینطوری وقتی بچه دوساله درونت ابراز وجود می کنه با آغوش باز به استقبالش می ری و بهش اون توجهی که نیاز داره رو می رسونی.



۱۹- دیگه از برنامه های خیلی بزرگ برای امید و شادی بدون حد و مرز قطع امید می کنی. به جاش از چیزهای کوچیک لذت می بری، چیزهایی که خوب پیش می رن. شادی مداوم رو از شادی لحظه ای تشخیص می دی. همین اینکه یک روز رو بدون سختی زیاد پشت سر بگذاری احساس شعف می کنی و شکوفه ها و آسمان پرستاره شب که تا پیش از این شاید جذاب نبودن تبدیل به علایق و دل خوشی هات می شن. یک جور توانایی جدید در لذت بردن از چیزهای کوچک پیدا می کنی.



۲۰- دیگه خیلی نگران این نیستی که بقیه در مورد تو چی فکر می کنن. می دونی که اکثرا با چیزهای دیگه مشغول هستن. دیگه از اینکه همش دنبال درست کردن یک وجهه خوب در نظر دیگران باشی دست بر می داری. چیزی که در نهایت به حساب می آد اینه که برای تو و یکی دو نفر دیگه تو همینی هستی که هستی. بی خیال حشمت و مکنت می شی و شروع می کنی به اعتماد داشتن به عشق و کسایی که دوستشون داری.



۲۱- در شنیدن و دریافت بازخورد مردم پذیراتر می شی. به جای اینکه فکر کنی هر نقدی به نیت تخریب تو بوده و یا اصلا منصفانه نبوده، تامل می کنی و به پیشنهادات و انتقادات بقیه فکر می کنی. می دونی که می تونی نقد آدم های مختلف رو بشنوی و زنده بمونی بدون اینکه نیاز باشه تیغ از میان بر بکشی و شروع به انکار بکنی که اصلا چنین اشکالی از بیخ وجود داشته.



۲۲- به درک این موضوع می رسی که مشکلات تو در زندگی روزمره حضور دارن و هر بار بیش از پیش به یاد میاری که با کمی فاصله گرفتن از اون مشکلات می تونی دید بهتری نسبت بهشون پیدا کنی. بیشتر طبیعت گردی می کنی و شاید حتی یه حیوان خونگی هم بگیری. موجوداتی که مشکلات روزمره به اندازه تو براشون مهم نیست. قدر همه سیارات و کهکشان های بالای سرمون رو بیشتر می دونی.


۲۳- از رفتار بد دیگران خیلی سریع برافروخته نمی شی. پیش از عصبانی یا تحریک شدن قدری صبر می کنی و خودت رو عقب می کشی و به این فکر می کنی که واقعا ممکنه چه منظوری داشته باشند؟ کم کم تفاوت بین اونچه که افراد به تو گفتن و اون برداشتی که تو داشتی رو متوجه می شی.



۲۴- متوجه این موضوع می شی که چطور تجارب تو در گذشته منجر به تصمیم گیری هات و رفتارت در حال حاضر می شه و به همین خاطر می تونی جلوی تحریف خودت از وقایع و تصمیمات رو بگیری. درک می کنی که به خاطر دوران کودکی ممکنه که در زمینه های خاصی سوگیری بیش از اندازه داشته باشی. تکانه هایی نسبت به موضوعاتی خاص. چیزهایی که ممکنه به حال و الان تو خیلی ربطی نداشته باشند.


۲۵- یاد می گیری که دوست هات فقط علاقه مند شنیدن اخبار خوب و حال خوش تو نیستن بلکه نگران مشکلات و نگرانی های تو هم هستند. به شکلی که اگر فقط دردهای درون قلب خودشون رو داشته باشند احساس تنهایی می کنند. یاد می گیری که بخش مهمی از دوستی ها همین به اشتراک گذاشتن آسیب پذیری هاست.



۲۶- یاد می گیری که نگرانی های خودت رو تسلی بدی ولی نه به این شکل که مدام به خودت بگی همه چیز رو به راه می شه. در خیلی از موارد نمی شه. ولی حداقل این رو می فهمی که در خیلی از این موارد اینکه حالا تو یه چیزی هم گند بزنی آخر دنیا هم نیست . همیشه راه دیگه ای وجود داره، به این آرامش روحی می رسی که در نهایت همه چیز قابل تحمل می شه.

سر این گیف پنج دقیقه خندیدم :)))))
سر این گیف پنج دقیقه خندیدم :)))))



پ.ن ۱ - در واقع هر نوع از رفتار ما بخشی(کوچک یا بزرگ) درگیر احساسات و عواطف می شه. از چطور جواب پدر و مادر رو دادن تا ابراز علاقه به فردی دیگه، واکنش نشون دادن به رئیس در محل کار یا حتی کامنت گذاشتن در شبکه های اجتماعی.

پ.ن ۲ - شاید تو یه پست دیگه در مورد خودم بنویسم. با خوندن این متن یه سری اشتباهات اساسی ای که خودم مرتکب می شم رو متوجه شدم. نمی دونم چطور باید جبران بکنم. یا اصلا باید جبران بکنم یا نه. ولی سعی می کنم قدری صبر کنم بعد تصمیم بهتری بگیرم

۳ باید هر چند روز اینو بخونم. این متن ترجمه سرسری از این مطلب بود. نویسنده آلن دوباتن به شدت نوشته های خوبی داره و مسائلی که خیلی سخت توی زندگی باهاش برخورد می کنیم رو خیلی راحت بیان می کنه. اگر یکی دو تا از ویدیوهاش رو ببینید و با صدای گرم خودش این مطلب رو بخونید عالی می شه.

۴ نظر تو چیه؟ تو چقدر به بلوغ رسیدی؟