آخرین روز ۱۴۰۳ هم گذشت و من با دندوندرد و سردرد و خون توی دهنم نشستم اینجا و تلاش میکنم عقلمو از دست ندم.
دیشب که دور هم نشستهبودیم و ازم پرسیدن بهترین روزت تو ۱۴۰۳ کی بود؟ فقط یه روز اومد تو ذهنم، تولد بیتا. چون حس میکردم بین ساندویچی از عشق هستم و زندگی خیلی خیلی عجیب مینواخت.
دندون لقو کندم دیروز و واقعا هم درد داشت. این دندونم رو عصبکشی کردم، روکش زدم، کلی بهش رسیدم ولی خب بازم موندنی نبود. منم کشیدمش رفت چون مایه عذابم شدهبود.
منم تصمیم گرفتم دندون لق توی ذهنم رو بکنم بره.
۱۴۰۳ عالی بود. عاشق آدمهای توی زندگیمم. اصلا متعجبم که من چیکار کردم که همچین آدمای عجیبغریب و عمیقی توی زندگیمن و واقعا دوستم دارن؟ عاشق اتاقم که یه محل امنه. لپتاپم که پناهگاهمه. کنارگذر نواب که پر از خاطره است. عاشق دانشگاهمم و معماریش و گل و گیاهاش. رشتمم دوست دارم جدیدا. از اینکه بدنم سالمتر شده و انقدر طولانی یوگا رو ادامه دادم خیلی خوشحالم. از اینکه هرروز میتونم تغییر کنم. از اینکه میتونم به زمان اعتماد کنم که جای زخمام رو ترمیم میکنه. از اینکه اون پسره اومد تو زندگیم هم بسیار خوشحالم. بهم نشون داد من دوستداشتنیم. بخشی از خودم رو کشف کردم که فکر میکردم مرده. باعث شد نخوام دیگه موهام رو کوتاه کنم. باعث شد خوشحالیامو عمیقتر بفهمم. باعث شد بفهمم چقدر وضع روانیم فاکدآپه. باعث شد برم پیش روانشناس و....
از زندگی که ساختم خیلی راضیم. به خودم افتخار میکنم و بنظرم خیلی خوششانسم که ابزاری برای ساختنش رو داشتم.
۱۴۰۳ رو دوست داشتم. احساس میکردم نقش اصلی داستانم بعد سالها و چیزی رو داشتم که براش تلاش کنم و با وجود خستگی برم سراغش.
یه روزایی بود نمیخواستم زندگی کنم ولی الان عمیقا به زندگی متصلم و ممنونم. امیدوارم تو سال ۴ حتی عمیقتر وصل بشم به زندگی.