
نگاه قشنگت بنگاهم، مرا مجذوب کرد
دوگل نرگس مست تو. مرا مخروب کرد
دوسه روزی ست، همش در فکرو خیالم
چرا تقدیرمهر تو،بر دل من مکروب کرد
من از اوخواستم،هم رازو هم راهی
مهرتورا،عشق ترا، بردل محجوب کرد
شاید این تقدیر،به ازسرنوشتی ست
ندانم، در خیالم،که چرا مجروب کرد
همه دانند:،تو محبوب وبزرگی،عزیزی
ولی! عاجز ازآنم ،عشق مرا مقلوب کرد
هرچه خواستیم ازاو،تا ببخشد آنرا
رازِ حکمت ش چه بُوَد، که محسوب کرد
ندانم که تقدیر،چه نوشت برپیشانی من
همش غم واندوه ،به کجا مکتوب کرد
تاگیرم و خط بزنم بدرا،آتش بزنم فِسق را
بنویسم بمهروخوشی! که آنرا مذنوب کرد
عجب دور وزمانی ست،دراین بازارعشق
یکی امروز یکی فردا،تو را معیوب کرد
مگربازارعشق،بازار مهر ومحبت نَبُوَد
نه بد قولی وبدفهمی!!که مطروب کرد
عجب تاجران عشق راهم به بازار بردن
آخر چرا؟!مگر عشق به دلار مصلوب کرد
کجاست عشق پاکی چو شیرین ولیلی!!
گویا بمُردن فرهاد ومجنون،مجروب کرد
عجب دوره وزمانی،که جهان گشته امروز
بفکرخرید وفروشند، مهر رامضروب کرد
دلا آرام باد ونشکن،زگرگ ومیشِ روزگار
بساز ای دلبرمن،عشق تو رامجذوب کرد
ای (ولی )شنیدی ازدر ودیوارِزندان عشق
که بیگناهی چویوسف،زندان محبوب کرد