
آدم بی فکر ونادان، یار میخواهد چکار؟
درتمام زندگی ، همیار میخواهد چکار؟
اوکه نداردحسِّ ،هیچ آرزوی ودلبری!!
یار نیست بهراو،دلدار میخواهد چکار؟
اوکه درخلوت ندارد،حسِّ گُل یاخاررا
گر گُل شوی یاخار، عارمیخواهد چکار؟
کلبه اش اندوه وغم ،درتمام زندگی است
گُل وعکس بردرو دیوار ،میخواهد چکار؟
اوکه درشعور ش ،حس خوب باخود نیست
گر باشد یانباشد،حسِّ یار میخواهد چکار؟
اوکه هیچ خوی ِ خوب ،نشُد در زندگی
بسازی یا بسوزی، خویِ یار میخواهد چکار؟
گر اسم مسمّایش ،گُلی باشد یاخارِ مُغان
گلی یادلبری یا خاری،خارمیخواهد چکار؟
در زندگی تا توانی بگریز،از حسِّ بد
حس بد بیمار کند،آزار میخواهد چکار؟
گردست کوتاه شد، زاین دنیا وجهان
بسوزن یازنند بر دار میخواهد چکار؟
گر عشق وعاشقی، تو باعاشق بساز
بعد مردن معشوق ودلدارمیخواهد چکار؟
ای روزگار ،بعد ما هرکه آمد با اوبساز
گربسازی با روزگار، روزِ کارمیخواهد چکار؟
ای (ولی) دانی که حسِّ عاشق بهتر است
گر عاشق کُشی،دلبرودلدار میخواهدچکار؟