
کوله بارم بسته ام، از این دهکده باز روم
مست ودیوانه ،دمی باخنده وساز روم
بظاهر همه دوستند ، امادر باطن قهر
دلخوشی،نیست،که باخواندنِ آواز. روم
آمدم شهرشلوغ، دگر دهکده ای نیست
نه آشنا ونه محبت ، بسوی دلباز روم
خوش وسر حال کسی ، یارکسی نیست
همه باهم بی هم،راحت بسوی آغاز روم
دراین شهر همه باهم، غریب و قهرند
نه سلامی نه علیکی، بادل پُر راز روم
روم دهکده ی ناز،که پر بود زآوازوراز
همه باهم آشنا!!،پس با عِشق وناز روم
نکند حال بدوافسوس، گاه آید بسراغم
که نه!!،امادلا خوش باش که به تاز روم
گفتن بما، آسمان یکرنگ است همه جا
نه یکرنگ بودن آدما!!، پس باهمباز روم
ای( ولی) این عشق ومهرست که باقیست
شبِ یلدا را اینجا بخوانید
https://vrgl.ir/rBql6
نه طمع وآز ،نه همباز، پس بادلِ باز روم