
((با گذشت سالها ،مامیرویم از یادها
کی بماند برگ کاهی ،در ميان بادها))1
هی حرص خوردیم ،درمیان کارها
آخر نشد راضی کنیم، وارثانِ جانها
هی دویدیم بهرِ مال، دنبال این وآن
تابدست آریم آن،ارزش ندارد جایمان
هی خوردیم مالِ مُرده یِ این و آن
راضی نگشته ، شدیم افعیِ کلان
گشتیم مریض، ازبسکه ماکارکرده ایم
مجنون شدیم،ازبسکه تاب خورده ایم
آخرچرا این والیان مارا تاب داده اند؟
ما خوابیم چرا،قُرصِ خواب داده اند؟
هرکاری کردند، چیزی نگفتیم بخدا
سفره ماخالی شد،شاکی نگشتیم بخدا
نگفت در دیزی باز ، حیاگربه کجاست؟
درجیبِ مردم باز،دستِ والی کجاست؟
بخدا،دزدی ودروغ،حرام است بخدا
بازی با دین،کلک وزشت است بخدا
بیا وسفره خالی،کم حجمِ مردم راببین
دستِ گدا در سطلِ زُباله ی مردم راببین
خدا کند که روزی ،تمام شود گرانی ها
نفس تازه کنیم ، بگوییم الحمد و لِللّه
ای (ولی!) در جیب وسفره ی مردم خاراست
دعا کن،که حاکمان خوب چاره ی کار است