
دگر شور وشوق وشادی زشعرم نمی آید
مهر ودوستی نیست،ذوقِ شعرم نمی آید
گرانی،بادروغ و باربا دردِ اختلاس است
دگر پند ونصیحت،بگوش وذهنم نمی آید
نمیدانم چرا روزها،بادروغ گشته مجنون
گر بیفتم،کس بنجات مجنونم نمی آید
همه باهم کنارهم،اما گریزانند زهم
اعتماد رفته،گویا به دیارم نمی آید
نمیدانم چرا، به گمانم شک وتردید
غالب گشته برجانم، بسُراغم نمی آید
گر افتد روزی زدستم،آن عصای پیری
دانم کس بهرِکمک،به پیشوازم نمی آید
گویا با گرانی،مهرومحبت درتضادست
یکی آمد،یکی رفت ،به دیدارم نمی آید
ای (ولی) گرانی!!! بُرده عشق ومحبت را
بگمانم برکت نیز، بارزق بسُراغم نمی آید
بگمانم برکت نیز، بارزق بسُراغم نمی آید