
دگر مهرومحبت، زکوچه وبازار نمی آید
گریه و خنده، بسوی مقصدِ1بیمارنمی آید
چراچنین ،اخم وتخم فراوان گشته
دگر عشق ومحبت راستی ز در نمی آید
همه باهم قهرو ،خشم زچهره می بارد
آه چه زمانی است ،دگرسوی بهار نمی آید
مانده به دلم حسرت،یک دیارِرویایی
رویای خوب هم به شهرودیارنمی آید
دیارو سرزمین من ،غرقِ در گرانی است
چِه کنم سربفلک کشیده ،غمخوارنمی آید
خدا کند که ببارد،عشق ومهر آریایی
تا زنده کند دیده بدل،که دلدارنمی آید
روم خدا خداکنم،دست بدعا بردارم
شایدکه اقتصاد بامُهرِ بیشمار نمی آید
برو ای (ولی) بدرگه او،دلبرودلداری کن
بگمانم، که مهرومحبت سوی یار نمی آید