به نام "او"
هزاران آرزو در دلم تبدیل به گل لاله شد، لاله ها به خون جوانان وطن آغشته. گلستان من آتش گرفت قامت سرو ها خمیده شد، دردهایم با طرز قلم آمیخته.
بوی تلخ آرزوهای سوخته، پیچیده در نگاه هایی که به در دوخته. سکوت سردی زیر آسمان آفتابی شهر نشست و آتش نفرتی انداخت بر جان ریشه های خشکیده. بر قلم شاعران مهر خاموشی زده شد و بر مشت های گره شدهمان جای رد گلوله. آه از هزاران جوان رشید و رعنا، با یک دنیا دیدگاه و معنا که حالا زیر خروار ها خاک خوابیده. از قیام این شهر خونین، از رقص خدایان دروغین، "یک کوه جسد ماند و یک مشت تماشاچیِ" ترسیده. ما سوختیم اما ساکت نماندیم. سرکوب شدیم اما آرام نماندیم. هر بار ما را به خانه اول برگرداندند اما ما پشت در نماندیم.
چگونه میتوانیم آرام بمانیم؟ این همه ظلمت را ببینیم و ساکت بمانیم؟ آخر چطور میشود حقیقت از ترس اهریمن به ما پناه بیاورد و ما در را به رویش ببندیم؟ "بسر بر همی گشت گردان سپهر، شده رام با آفریدون به مهر". "مژه از سر نیزهٔ فوج بهادر تیزتر، ابرو از شمشیر سردار سپه خونریزتر" هزاران الهه ناز و کیان های مهر، از جان گذشتهاند مانند دیانا و سپهر. آن روزی که این ماجرا به سرانجام رسید، این شعر زنده میماند حتی اگر وطواط آن روز را ندید. بمیرم من برای آنکه تا آخرین نفس جنگید. آنکه از چاک سینهاش لاله و نسترن چکید. الهی خیر نبیند آن پیرمرد شیاد، که حتی لبان بی جانت هم میخندید. کاش میشد این لاله زار دوباره جان بگیرد. تا بتواند انتقام ما را از اهریمنان ببیند. اما چه کسی پاسخ رویاهای فراموش شده ما را میدهد؟ تقاص نور دل های خاموش شده ما را میدهد؟ اگر حسرت بوسهای در دل گل لاله مانده باشد چه؟ اگر مهر کسی را در سینه پنهان کرده باشد چه؟ بی عطر تن لاله روز های او به دل تنگی میگذرد، اگر بی خبر از گریه های او خوابش برده باشد چه؟

وطواط
دی ۱۴۰۴