میگویند زمانی که کودکی به دنیا میآید، خداوند نوری به سفره پدر و مادرش میبخشد. اما اینجا پدر تا آخر شب کار میکند و مادر از سهم خود به کودکش میبخشد. تا شاید اینگونه زندگی هامان پیش رود، هر کسی باید رنگی به نیرنگ خویش زند. که اینجا دندان فراوان هست اما نان نیست، هر دری بسته هست اما زندان نیست. تراکتور های دوپای ساکت و بی آزار، لقمه شیرینی در این دزد بازار. اما بابا هنوز شرافت داشت. زبانش بریده بود اما صداقت داشت. دستش از چرک کار پینه بسته بود، اما نوازش هایش لطافت داشت. کودک از این زندگی چه بخواهد؟! وقتی توانی در قلب مامان نیست. بهانه برای چه بگیرد؟ وقتی پولی در جیب بابا نیست. اما زندگی های ما خاکی تر از این حرف ها بود. سقف آسمان ما پایین تر از ابر ها بود. که نه بارانی میبارید و نه رنگی به کمانی میکشید، رنگین کمان ما از رد خودکار هفت رنگ ما بود. هر چه که بود خانه بوی مامان داشت. بابا خسته شده بود اما هنوز توان داشت. آنقدر جسور بودیم که از کار سود بگیریم. آنقدر چریک بودیم که از ماه نور بگیریم. امید اما واژه ای خاک خورده در خاطر ما بود. اجبار تنهاترین دلیل بر ادامه ما بود. نه که ریه هایمان هوای تازه بخواهد، ترس از اشک مادر دلیل نفس کشیدن ما بود.

وطواط
آذر ۱۴۰۳