تنها بال زدن یک پروانه کافی بود تا طوفانی به پا خیزد. اشک مادری تا آتشی از زیر خاکستر دوباره جان گیرد. سینه سپر کرده بودیم جلوی گلوله ها، به دنبال آزادی بودیم در کوچه پس کوچه ها، مرگ یک لاله کافی بود تا دریایی رنگ خون به خود گیرد.
ما زنده ماندیم، اما دوران ما دیگر تمام شد. جوانه زدیم، اما زمستان ما بی بهار شد. حال چه بگویم از دردی که دیگر درمانی ندارد. از داستانی که دیگر نویسندهای ندارد. از امیدی که از دل خاک رویید و خکشیده شد. از خونی که در رگ ما جوشید و بیهوده شد. آه وطواط، چه بر سر ما آمده؟! چرا خمی به ابروی خدا نیامده؟! چگونه باور کنیم که این طوفان حق ما بود؟ وقتی که حتی یک آسمان آبی به چشمانمان نیامده. نه، این حق ما نبود. مگر آرزوی ما چه بود؟ جز گیسوی رهایی که در باد میرقصد. دستان بدون ترسی که بر تن یار کشیده میشود. برای روزی روشن جانمان را بر کف خیابان کشیدیم، حالا روز های عادی هم دارد کماکان خاطره میشود.
ای ایران، در هر باغچه لالهای خون گریسته بر خاکت. داغی بر دل های جنگزده ما نشسته به یادت. برگرد و بمان و درمان جان خسته ما کن. همان جان هایی که قربانی کرده بودیم به پایت. تو رفتی تا با کوهی از نور برگردی، ولی ما در میان سایه ها جا ماندیم. برگشتی و با دست خالی به سراغ ما آمدی، ما را ببخش که در تماشای این رویا خواب ماندیم. در برابر طوفان حوادث تو پایداری سهل نیست. مرد باید تا نیاندیشد از طوفان؛ من مرد نبودم. دل به جاده زده بودم و هر چه که داشتم را باختم. نباید قمار میکردم در این راه بی پایان؛ من بلد نبودم.

وطواط
فروردین ۱۴۰۵