زمین مٌرد و مترسک اشک ریخت و کلاغ ماند و تنهایی خویش


به ماه سوگند

به مهر شبانه اش که نور می‌گستراند تا مرا ز ظلمات شب محفوظ بذارید.

به ماه سوگند

به قهر شب‌های اولش، که بفهماند ای بشر عصیان گر، چقدر تنهایی، چقدر مفلوک و چقدر بی پناه.

به ماه سوگند به چالًش که عمری مرا یاد چال لپت ای دوست که بدان گرفتار شدم، می‌انداخت!

مهتاب زیبای من، ای نور گستران ظلمت بی انتهای زندگانی. نور بخشیدی بر من خفته در کنج عزلت خویش و تاریکی را وا نهادی، چون شمعی که سوخت و گرما بخشید بر این سرداب بی حاصل.

بذر افشاندی و عشق، بر این زمین برهوت و مترسک نظاره می‌کرد و امید داشت که از بذر عشقت، احساس بروید و عشق و شور مستی.

به آن مترسک کاهی سوگند که میدانی هیچ‌کس جز او مرا نفهمید،

به همان قلب پوشالی و ساده و بی آلایشش سوگند که این زمین سرد و ماتم زده، آنچه در توان داشت، گذاشت و هر آنچه در ذره ذره‌ی خاکش بود خالصانه بر بذر عشق و محبتت دمید.

اما چه حاصل که این مرداب، عمری همنشین تنهایی خویش بوده‌است و بس.

چون زاغکی مفلوک که غار غار سر میدهد با امید نیم‌نگاهی ز بلبل مست، اما چه حیف و صد حیف که زاغ سیاه و زشت جز لعن و فحش نشنید و با هر بد‌عهدی ز بلبل، بیشتر از عمق وجود فریاد زد و نعره کشید و تارش تیره گشت، اما ز ناله دست نکشید و نکشید و نکشید.

تو را دوست میدارم، چه با من، چه بر من، چه در من حل شوی و چه مرا چون اسید بسوزانی.

بسوزان که سوزت بر دل نشیند، بر دلی که در تو غرق است و دل فریبان را راهی نیست در این خیبر.

آه از این جدایی، از جبر جغرافیا، از دلت که با من بود و با دیگران نیز هم. دلی که صبر نگرد، چون کشاورزی که کاشت، اما به وصال جوانه ننشست و زمین را نیمه راه گذاشت و گذشت از این علفزار و سرسبز های کناری را برگزیده و

زمین مٌرد و مترسک اشک ریخت و کلاغ ماند و تنهایی خویش.