ویرگول
ورودثبت نام
Retrouvaille
RetrouvailleBleh
Retrouvaille
Retrouvaille
خواندن ۱ دقیقه·۱ ماه پیش

اله

یک روز شده بود که ایستاده است؛ آینه به دست...

عشق خود را پیدا کرده بود، آن هم بی آنکه بگردد؛ یا برگردد!

یک روز بود که ایستاده بود؛ آینه به دست... و به "گل" زیبایی که تصویرش در آن نقش بسته بود نگاه میکرد.

"گل" چنان زیبا بود که مسحور شده بود؛ میترسید اگر نیم تکانی بخرد زیبایش ناگهان به غیب برود!

یک روز بود که ایستاده بود؛ آن هم بی‌آنکه لبی تر کرده باشد یا غذایی خورده باشد...

یک روز بود که ایستاده بود؛ آن هم بی‌آنکه به دیدار برادر مرگ رفته باشد...یا که به دیدارش آمده باشد!

از شدت خستگی تلو تلو میخورد، اما دستانش آیینه را رها نمیکرد؛ نه، هرگز!

پلک‌هایش به‌روی هم می‌رفت و باز میشد، اما دستانش آیینه را رها نمیکرد؛ نه، هرگز!

دستانش آیینه را رها نمیکرد؛ نه، هرگز!

برادر مرگ قدرت بیشتری بر بدن‌ش داشت...یک لحظه غفلت و آیینه افتاد! چنگال خواب‌زده‌-اش باز شد و آیینه به هزاران آیینه‌ی کوچک‌تر بدل شد...

ای وای که "گل" از دست رفت!

فریادی به مانند جیغ یک شبح کشید؛ الان بود که نابود شود! حالا بی‌"گل" چه میکرد؟؟ ای امان!

ای امان...

که عزیزش رفت!

که کس‌اش رفت!

که او ماند، بی‌کس!

ای امان...ای امان!

قلبش به‌درد افتاد... می‌توانست حس کند که دیگر برادر مرگی در کار نیست..خودش آمده بود؛ ای امان!

احساس ترسی در این‌باره نداشت...همیشه از مرگ احساس ترسی داشت؛ اما حالا و بی‌"گل"؟؟ صدها بار مرگ را می‌طلبید!

قلب پس از سال‌ها کار؛ بالاخره بازنشسته شد...

لبخندی بر لب داشت... به پیش "گل‌" میشتابید!

او خوشحال از اینکه به‌پا بوسِ "گل" میرود...

و "گل" ناراحت از اینکه "او" هیچگاه زحمت پشت‌سر نگاه کردنی به خود نداد...

گل ماند...بی‌کس!

گل ماند...

متاسف از اینکه "او" دلش را به انعکاس باخت...آه ای امان!


۱۳
۰
Retrouvaille
Retrouvaille
Bleh
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید