
اگر کسی از لحظه ولادت، در خوابی شیرین و دلفریب میزیست؛ خوابی که در آن هرگز رنجی نچشیده و درد را به چشم ندیده بود، به گمانت کدام را برتر مینمود؟ همان رؤیای خوشفریب را، یا حقیقتِ عریانِ جهان را؟
سوالیست که به نحو های گوناگون با آن روبهرو شدم؛ سوالی که با هربار فکر کردن به آن به جوابی متفاوت میرسم!
اول با خود فکر میکردم:
"برای او درد بیهدف است؛ او دنیای خود را انتخاب خواهد کرد. چرا باید بخواهد درد بکشد؟
برای او، که بدون تجربهای از درد به ما نگاه میکند، احتمالا چیزهای بسیار زیاد پوچ باشند.
بی تنفر، عشق بیمعناست.
بیاضطراب، آسودگی بیمعناست.
بی بدی، خوبی بیمعناست.
اگر آن چیزی منفی نباشد؛ خوبی وجود موثری نخواهد داشت، پس یعنی او نه از خوب خبر دارد و نه از درد؟
پس دنیای رویایی خودش را انتخاب میکند!"
این دفعهی اولی بود که به نتیجهای رسیدم...
دفعه دوم که با خودم فکر کردم، باز هم به این نتیجه رسیدم که او رویا را انتخاب میکند؛ اما این دفعه با دلیلی متفاوت به این نتیجه رسیدم...
اینگونه بود:
" برای او؛ که با درد و بدی و ظلم و ستم آشنایی ندارد، چه بسا لغتش در ادبیات حضور ندارد، چرا باید چیزی که نمیشناسد را انتخاب کند؟ او جهان ما را نمیشناسد و نشناختن ترس میآورد!
ترس از چیزی باعث میشود از آن دوری کنی؛
پس او بخاطر عمری که در رویا گذرانده است و شناختی که از آنجا دارد، رویا را انتخاب خواهد کرد!
و نه دنیای پردرد و حادثهی ما را..."
اما این باز هم آخرین باری نبود که به آن فکر کردم...
شاید دلیل اینکه مکرر به آن فکر میکنم این باشد که از افراد متعدد آن را میپرسم؛ که میخواهم روش فکر آنهارا نیز ببینم...
که خود فقط به یک طریق فکر میکنم و این کافی نیست برای دیدن همهی وجههای یک واقعه...
دفعه سوم، از کسی پرسیدم این سوال را...
تحلیل او بدین شکل بود:
"او نمیداند درد چیست؛ زیرا که تمام عمر در بیدردی به سر کرده است...
اگر نداند درد چیست، میتوان گفت؛ کسی که زمین خوردن و سقوط را تجربه نکرده باشد، پس از پریدن نیز نمیترسد... پس او حقیقت و واقعیت ما را انتخاب میکند!
چون اصلا تعریفی از ترس ندارد، همانطور که ترس درد دارد و درد در دنیای او معنایی ندارد...
و به این ترتیب او دائما طالب چیزهای جدید برای تجربه است، و واقعیت دنیای ما را انتخاب میکند؛ چون در دنیای او اگر دستی در سوراخ کند گزیده نمیشود...چه یکبار و چه صدبار!"
و تا به الآن این آخرین باری بوده است که به آن فکر کردم...
اما؛ فکر نمیکنم تا ابد "آخرینبار" بماند...