در ساختارهای سنتی مردسالار، زنان دو گزینه دارند:
یا تسلیم شوند، یا طرد.
اما به آنچه کمتر پرداخته میشود، چرایی دوام این تسلیم است.
زنان جز نه از سر جهل، بلکه از سر زخم، تن به تسلیم میدهند.
و این تسلیم، اندکاندک در قالب «رضایت» بازتعریف میشود.
زنانی که یاد گرفتهاند به سلطه لبخند بزنند،
تا شاید زنده بمانند، کمتر تحقیر شوند،
یا شاید «دوستداشتنی» به نظر برسند.
اما این مدل رضایت، زن را از سوژگی تهی می کند.
او به یک نقاب تبدیل میشود:
نقابی که لبخند میزند، درد را میبلعد،
و صدایش را با کلماتی چون «مصلحت»، «عشق»، «وفاداری» ماسک میزند.
مرد، در این چرخه، از زن دلزده میشود،
چون زن دیگر مقاومت نمیکند و مردان فقط آینهای از سلطهی خود را تماشا میکنند.
و اینگونه، تسلیم نهتنها محافظ نیست،
بلکه سبب باز شدن، دروازههایی به آزار میشود.
در اکثریت نقاط هستی، زن دست پست تر دارد. برخی از زنان به علت جبر جغرافیایی، مازوخیسم میشوند. درد را میپذیرند و عشق پس میدهند. و شکلی از آزار با عنوان خیرخواهی تحمیل میشود.
اگر فمینیسم بخواهد عادلانه و ریشهای باشد،
باید ابتدا زن تسلیمشده را بفهمد، نه محاکمه کند.
او دشمن نیست؛
او بازماندهایست از نبردی نابرابر،
که در آن، سکوت یک تاکتیک بوده، نه گناه.
اراجیف اینجانب
