عواطف ما خطاهای بدناند.
هیچکس آنها را نمیفهمد، حتی خود ما.
وقتی رم میکنند، لحظهای ساحل میشویم؛ اما موجها، نهرهای سرگردان و شفاف، در درز شنها فرو میروند و دوباره، سربرمیآورند. مثل زخمی باز، تازه میشوند.
صخرهی منطق ما دیگر سنگی مرجانی نیست؛ تنهای پوسیده و توخالی است که هنگام برخورد، ناچار، میگسلد و از هم وا میپاشد. هر رانش، دری است به سوی بخشی از خود که هنوز نمیخواهیم با آن روبهرو شویم.
شنها زیر پا، روزنامههای مچالهاند که خاطراتمان بر آنها تیتر شده و با هر گام، خارهایی تابناک و رنجآور میشوند.
نهرها از این صفحات بالا میآیند، میچرخند و عواطف ما را در قوسهای نامرئی میان شکست و سرزندگی بازی میدهند.
صخرهها چشمانی صامت و خیره دارند؛ نهرها زبانهایی که زمزمه میکنند، بعضیها هشداریاند، بعضی وعدهای نامعلوم.
هیچکدام به تو گوش نمیدهند.
و تو، ای ناظر طردشده، حتی وقتی دستانت را به درگاهها میرسانی، حس میکنی که در خود ذبح میشوی.
خونی که میرقصد، بی هدف بی مقصد بی فایده.
تنها کاری که باقی میماند، تنفس در میان فرسودنهاست.
در میان تلاطمهایی که هر لحظه تو را به سرزمینهای فراموششدهی خودت پیوند میدهند.
اراجیف اینجانب
