مقدمه‌ای بی سر و ته از یک نگهبان بر نوشته‌هایی بی سر و ته‌تر!

به اين فكر مى‌كنم كه هيچ‌وقت به فكر تغيير دنيا نبودم. فكرى كه در دوران مدرسه در گوش‌مان مى‌چپاندند تا شايد نمرات بهترى بگيريم. تا جايى كه يادم مى‌آيد بى‌هدف زندگى كردم. بدون برنامه‌ريزى و صرفا به دليل هفت‌ساله شدن با يك كيف و لوازم‌التحرير حواله مدرسه شدم. مثل بقيه هفت‌ساله‌ها. دوازده سال بى‌هدف و براى اينكه جلوى ديد پدر و مادرمان نباشيم، به مدرسه مى‌رفتيم. بعد از آن با اجبار راهى دوره سربازى شدم. حكومت، وقت من را مى‌توانست تا بيست بيست و يك سالگى پر كند. بعد از آن يك بى‌هدف بيكار شدم كه نمى‌داند تكليفش چيست. من مثل خیلی‌ها انسان موفقی نیستم. یک نگهبانم و تمام داراییم یک اتاق و یک صندلی گردان و میز کمی خرت‌وپرت اداری و آشپزخانه. یک دشمن دارم که روبرویم روی دیوار نشسته؛ ساعت دیواری. و تعدادی همکار با داستان‌های تکراری و کسالت‌بار. فعلا همین!