دنبال کار میگشتم، کاری در یک محیط امن
.
اسمم رهاست.
۱۸ سالمه.
ترم اولی ام و خوابگاهی.
و هنوز وقتی از در خوابگاه میام بیرون، شهر برام غریبهست.
همهچیز توی دانشگاه جدید بود:
آدما، ساختمونا، لهجهها، مسیرها، حتی بوی هوا.
فقط یک چیز قدیمی بود:
نگرانیِ پول.
روز اول خوابگاه فکر میکردم «میگذره».
روز سوم فهمیدم «نمیگذره».
حساب بانکیام عددی شده بود که آدم باهاش جرئت فکر کردن به آینده رو نداره.
نه خرید.
نه تفریح.
نه حتی یه قهوهی ساده.
ولی پیدا کردن کار برای من ساده نبود.
نه هر جایی میشد رفت.
نه هر شیفتی قابل قبول بود.
نه هر محیطی امن بود.
نه هر ساعتی منطقی بود.
برای من، کار پیدا کردن فقط «پیدا کردن کار» نبود.
خانم بودن،
۱۸ ساله بودن،
خوابگاهی بودن،
ترماولی بودن
یعنی انتخابهات کمتره
ولی ترسهات بیشتره.
همه پیشنهاد میدادن:
– «کافه»
– «فروشگاه»
– «شیفت شب»
– «کار اینترنتی»
ولی هیچکدوم با «امنیت» جمع نمیشد.
تا یه روز.
یه مغازهی کوچیک نزدیک دانشگاه.
روی شیشه نوشته بود:
نیروی خانم، دانشجو پذیرفته میشود
نه لوکس بود.
نه شیک.
نه خاص.
فقط «امن» بود.
صاحب مغازه یه خانم ۵۰ ساله بود.
آروم.
ساده.
بیحاشیه.
گفت: «دانشجویی؟»
گفتم: «آره»
گفت: «کار بلدی؟»
گفتم: «نه»
گفت: «یاد میگیری»
همین.
نه سوال عجیب.
نه نگاه سنگین.
نه فضای معلق.
اولین شیفت پر از اشتباه بود.
پر از استرس.
پر از لرزش دست.
ولی آخرش،
وقتی اولین پول رو گرفتم،
کم بود،
ولی تمیز بود.
واقعی بود.
خودم درآورده بودم.
اون شب فهمیدم:
من دنبال «شغل» نبودم،
دنبال امنیت بودم.
امنیتی که بشه خانم بود،
دانشجو بود،
ترسید،
ولی مستقل بود.
پیدا کردن کار برای من،
پیدا کردن یه جای کوچیک توی شهر بود
که بشه گفت:
«اینجا، یه تیکه از زندگی منه.»
و این،
برای یه دختر ۱۸ سالهی ترماولی،
خیلی چیز بزرگیه.