نیاز به استقلال مالی و تلاش برای استخدام
ساعت هفت صبح بود و «هلیا» تازه داشت از خواب بیدار میشد.
نه به خاطر کلاس،
به خاطر صدای هماتاقیاش که برای کار پارهوقت از خوابگاه میزد بیرون.
هلیا دانشجوی ترم یک حسابداری بود.
سه ماه از ورودش به دانشگاه گذشته بود و هنوز خودش را بین این همه آدم پیدا نکرده بود.
نه هنوز درسها را کامل فهمیده بود.
نه میدانست کار کردن در محیط کاری چه چالشهایی دارد.
اما یک چیز را بهشدت حس میکرد:
دوست داشت مستقل باشد.
او همیشه فکر میکرد استقلال از سالها بعد شروع میشود—وقتی درسش تمام شود، وقتی شغل پیدا کند، وقتی حقوق بگیرد.
ولی دیدن هماتاقیاش که صبحها زود میرفت و شب با تجربههای جدید برمیگشت، ذهن هلیا را قلقلک داد:
«من چی؟ من قراره کی شروع کنم؟»
آن روز بعد از کلاس دانشگاه، هلیا فقط سرش را روی میز گذاشت و فکر کرد.
به شهری که تازه به آن آمده بود،
به کارت بانکیاش که همیشه خالی بود،
و به خانوادهای که هر ماه با احتیاط پول میفرستادند.
او میدانست خانوادهاش از پس هزینهها برمیآیند
اما مسئله پول گرفتن نبود—
مسئله توانستن پول درآوردن بود.
ظهر همان روز، وقتی بقیه در صف غذا بودند،
هلیا گوشی را برداشت و نوشت:
«کار پاره وقت تهران برای دانشجو»
اولین نتیجهها او را ناامید کرد:
«حداقل شش ماه سابقه»
«آشنا به حسابداری پیشرفته»
«توانایی کار تماموقت»
هلیا خندید:
«من هنوز دارم با اکسل آشتی میکنم.»
اما چیزی درونش میگفت:
اگر چیزی نداری، باید بسازی.
نه بعداً، از همین ترم یک.
او تصمیم گرفت از کوچکترین چیز شروع کند:
رزومه.
صفحه سفید مثل یک چالش روبهرویش بود.
هیچچیزی برای نوشتن نبود—یا حداقل خودش فکر میکرد نیست.
اما کمکم شروع کرد:
رفت سراغ انجمن دانشگاه
▫️ عضو انجمن علمی حسابداری شد
▫️ همکاری داوطلبانه اش با انجمن دانشجویی دانشکده را با کاری کوچک شروع کرد ( کنترل فهرست ثبتنام )
در خوابگاه هم بیکار نماند
▫️ پروژه کوچک اکسل برای تقسیم هزینههای خوابگاه با هماتاقیها انجام داد
▫️ علاقهمند بود به یادگیری سریع نرمافزارهای مالی
همه اینها واقعی بود—
فقط تا آن لحظه هیچکس به او یاد نداده بود که ارزشهای کوچک هم ارزشاند.
او رزومه را فرستاد.
اولی جواب نداد.
دومی «فعلاً نیرویی نیاز نیست» گفت.
سومی اعلام کرد که دنبال فرد با تجربه است.
اما هلیا ادامه داد—
فقط برای اینکه ثابت کند تلاش بخشی از هویت اوست.
یک هفته بعد، یک آموزشگاه حسابداری نزدیک دانشگاه پیام داد:
«اگر مایلید، برای مصاحبه تشریف بیاورید. کار با اکسل ساده کافی است.»
هلیا پیام را دوبار خواند و لبخند زد.
برای اولین بار، حس کرد زندگیاش تکان خورده
نه با یک اتفاق بزرگ،
با یک تصمیم کوچک:
«آغاز کردن قبل از اینکه آماده باشی.»
نتیجهگیری از داستان هلیا
✔ شروع مسیر شغلی لازم نیست بعد از فارغالتحصیلی باشد
✔ هر تجربه کوچک—حتی کاری دانشجویی—هویت حرفهای میسازد
✔ اعتمادبهنفس معمولا بعد از شروع میآید، نه قبل از آن