اوایل کارش همهچیز خوب پیش میرفت.
از آن خانم هایی بود که زود یاد میگیرند، مسئولیت میگیرند و کار را جدی انجام میدهند.
در مدت نسبتاً کوتاهی ارتقا گرفت؛ چیزی که معمولاً باید سالها برایش صبر میکردی.
همینجا بود که فضا آرامآرام عوض شد.
همکارهایی که تا دیروز کنارش بودند، حالا سرد شده بودند. نگاهها عوض شد، همکاری کمتر شد، و حرفهایی که پشت سرش زده میشد، بیشتر.
یکی از همکارانش — کسی که انتظارش را نداشت — شروع کرد به زیر سؤال بردن تصمیمها و حتی یکبار مستقیم به مدیر دروغ گفت تا جایگاهش را خراب کند.
او فکر میکرد مدیریت وارد میشود، توضیح میخواهد، انصاف به خرج میدهد.
اما هیچکدام اتفاق نیفتاد.
مدیر نهتنها موضوع را جدی نگرفت، بلکه انگار تصمیم گرفت «سختتر» با او برخورد کند. پروژههای سنگینتر، فشار بیشتر، توقع بالاتر.
انگار موفق بودنش دلیلی شده بود برای اینکه بیشتر از بقیه از او کار بکشند.
.
در همان دوره، مادرش بهشدت بیمار شد. روزهایی بود که با دلِ نگران سر کار میرفت و شبها با اضطراب برمیگشت. انتظار همدردی نداشت؛ فقط کمی درک.
اما واکنش مدیر فقط این بود: «پس کارت عقب نیفته.»
نه کسی پرسید حالت چطوره،
نه کسی گفت اگر کمکی از دستم برمیاد بگو حتما کنارت هستم.
هیچ کدام
.
کمکم خستگی از تنش نرفت، نشست.
نه فقط خستگی کار؛ خستگیِ دیده نشدن، تنها ماندن و این حس آزاردهنده که هر کاری هم بکنی، کافی نیست.
آخرش یک روز به خودش گفت:
«من دارم اینجا خرد میشم.»
نه بهخاطر ناتوانی،
بلکه بهخاطر محیطی که موفقیتش را تاب نمیآورد.
استعفا داد.
نه چون ضعیف بود،
بلکه چون ماندن داشت زیادی از او انرژی میگرفت.
نکته تحلیلی:
موفقیت زنان، بهجای پاداش، گاهی با تنبیه غیررسمی پاسخ داده میشود.
منبع
دختر رئیس