چون که من هنوز زندهام، امروز تصمیم گرفتم به هیچ چی فکر نکنم. اگه هیچ چی هم تصمیم بگیره به من فکر نکنه خیلی خوب میشه.
صبح نزدیک بود خواب بمونم، بقیه روزهایی که آزمون دارم بابا بیدارم میکنه، امروز رفته بود نون بگیره. یک ربع مونده به آزمون از خواب پریدم و همونجوری هولهولکی یه آبی زدم به صورتم و نشستم پشت میز. ۴ ساعت تمام. احساس میکنم دیسک کمر گرفتم یا یه چیزی تو همون مایهها. از رو صندلی که بلند شدم آخم دراومد. نتیجه بد نبود. ترازم برگشت بالای ۷۰۰۰. خوشحالم؟ بله. دلیل؟ ندارم. دلیل ندارم چون نمیدونم این تراز ۷۰۰۰ به چه دردی میخوره. نمیدونم هم یعنی ۵ ماه مونده به کنکور و من هنوز تصمیم نگرفتم چه رشتهای و کدوم دانشگاه. کلا تو این سه سال دبیرستان همینجوری سرگردون بودم. نه کلاسی، نه تست زمانداری، نه تحلیل آزمونی، نه مشاوری. روزی که حالشو داشته باشم میشینم ۲۰۰ تا تستو ۴ ساعته میزنم، اگر نه هم برمی گردم به رویه سرگردونی. خیلی سعی کردم اهمیت بدم ولی خب، اهمیت نمیدم. خوب هم داره پیش میره. کمترین درصد از آزمونهای بیسروته قلمچی ۶۶ باشه یعنی خوبه دیگه. پس اهمیت نمیدم.
خلاصه اینکه آره، امروز روز آزمون بود و روز آزمون یعنی روزِ؟ تحلیل؟ نه. استراحت. یعنی روز خیره شدن به سقف و کش رفتن کتاب از کتابخونه مامان و سر و سامون دادن به اتاقم. الان میبینم خیلی هم استراحت مطلوبی به نظر نمیاد، اما چرا. مطلوب بود.
مطلوب بود چون از قفسههای پشتی کتابخونه، بوف کور صادق هدایت رو پیدا کردم. چند وقت پیش خوندم که بوف کور رو از منابع المپیاد ادبی حذف کردن و به خاطر همین یه نفر از انجمن المپیاد (؟) استعفا داده. قایمش کردم زیر میز خودم که روز استراحت بعدی شروع کنم به خوندنش. نمیدونم چه مرضیه قایمکی کتاب خوندن.

از تو کمد خودم هم کتابای چند سال پیش موسیقیم رو پیدا کردم. والسهای شوپن و سوناتهای بتهوون. مقدمه سوناتهای بتهوون تقریبا ۳۰ صفحهست و نمیدونم چرا تا به حال نخونده بودمش. یه بخشی بود از نامههای بتهوون به معشوقهاش، و مگه جالبتر از این هم تو کمد پیدا میشه؟

تقدیم به دلبر جاودانه - صبح ششم جولای - فرشته من، هستی من، ای خود من! مگر نیست که عشق ما به جز با فداکاری و از خود گذشتگیمان نمیتواند دوام بیاورد؟ تو که نمیتوانی این حقیقت را که تمام وجود تو متعلق به من و تمام وجود من متعلق به تو نیست، تغییر دهی، میتوانی؟ عشق مستلزم همه چیزهاست و درستش هم همین است.
شب دوشنبه، ششم جولای - ترحم آدمیزاد بر آدمیزاد، این است که مرا میآزارد. خود را با جهان هستی میسنجم و میاندیشم که من کیستم و او که همه بزرگترینش میدانند کیست. و اینجا که هنوز ریا نیست، انسان باقیست.
هفتم جولای - دلبر جاودانه من، فعلا شادمان، اما اگر به بعدها بکشد احتمالا اندوهگین، در انتظارم که بدانم آیا سرنوشت صدای ما را خواهد شنید. من یا باید با تو زندگی کنم، یا اصلا زندگی نکنم. آری. بیتردید بر آنم که تا آن زمان که بتوانم در آغوش تو رها شوم، خود را در دوردستها آواره کنم. در کنار تو، هر کجا که باشم، گویی در خانهام. تنها در کنار توست که قادرم روح خود را، که در وجود تو دمیده شده، به سرزمین فرشتگان بفرستم.
امروز یه هندزفری قدیمی هم تو کمد پیدا کردم، نوکیا، احتمالا برای گوشی قدیمی مامانه. کیفیت صدا ۱۰۰/۱۰۰. سیم محکم، روکش محکمتر. از نوکیا انتظار دیگهای هم نمیرفت.
دیگه... همین. آهان. بله. ظرفیت Ag یکه و Zn دو، صرفا به این خاطر که سه ساله دارم تلاش میکنم به خودم بفهمونم اونی که رفته تو سرت با این عنوان که ظرفیت Ag دوئه و Zn یک، غلطه. بفهم. Ag یک، Zn دو.