حسی در لحظه



آفتاب هی بی رمق تر می شد.هی کمرنگ تر.
نشست کنار پنجره و زل زد به تپه ماهورهایی که از دور معلوم بود.انگار یک نفر آن ته ته ها داشت چند شاخه گندم می بافت به گیس خورشید.پنجره را بیشتر باز کرد،گرمای نصفه نیمه خشکی خودش را هل داد وسط اتاق و ولو شد روی صندلی چوبی زهوار دررفته کنار پنجره.چه خیال ها که برای این روزهایش نداشت...:
باغچه را هرس می کنم،ریحون و نعنا می کارم.پشت پنجره ها را رنگ سفید می زنم و پرده های چهارخانه سبز و سفید را می کنم زیورشان.
دستی به موهای آشفته اش کشید و آه... .
هر کاری حوصله می خواست و انگیزه.نه حوصله داشت نه کسی انگیزه اش را می خراشید تا همتی کند.فقط دم غروب که می شد می نشست کنار پنجره تا تاریکی.رد نگاهش را می دوخت به جایی که فقط خودش می دانست کجاست.جایی که گندم می کاشتند.یک برق طلایی مات سایه می زد روی تپه ماهورها و دلش را می لرزاند.
صدای پارس سگ ها بلند می شد.این وقت ها شروع می کردند به گپ و گفت و چه خوب بود که کسی زبانشان را نمی فهمید! حتی کسی نمی دانست ته دلشان چی هست.
پوزخندی زد و گفت: دل؟
اینقدر دل بند زده بود انگشت هایش زخم شده بود.نوک انگشتهایش را کشید به برگ حسن یوسف و گفت می خواهی شعر بخوانیم؟
غروب که می شد با هم شعر می خواندند.سعدی،مولانا،حافظ،منزوی و سایه... .
اینجور وقتها خوشحال تر بود.مثل زبان سگها کسی زبانش را نمی فهمید.ته هر شعر حسن یوسف می خوابید و خودش می رفت یله می داد به پله های حیاط.سرش را می چسباند سینه دیوار و سیگاری می گیراند و به صدای بنان گوش می کرد.رفته بود توی رگ و ریشه اش."هستی" هستی اش را می لرزاند!
زندگیش لرزیده بود وقتی این ترانه را شنیده بود.احساس قرابت غریبی داشت با این ترانه.هر شب همین بود.مرور می کرد بالا و پایین و زیر و بم زندگیش را.
سیگار که تمام می شد تاریکی بالا آمده بود.سگها صدایشان بیشتر می شد.صدای سرفه های بی بی ملک پشت در می پیچید.طفلک پیرزن هر شب به هوای آوردن یک لقمه غذا می آمد دم در یک لنگه پا می ایستاد و دو کلام حالش را می پرسید و می رفت.
- بی بی جان نیا،خسته ای.
پا درد بی بی را کشته بود ولی عشقش به نوه خورشید در خانه بندش نمی کرد.برایش یک کاسه بادام آورده بود.
-جانت سلامت بی بی جان.اینقدر دود به خوردت نده.یک شبی بی هوا سینه ات می سوزد مادر جان.
بی بی خودش می فهمید سینه اش خیلی وقت پیش سوخته...دود بهانه است.