این روزها یه حسی توی دلم دارم که نمیدونم اسمشو چی بذارم. یه جورایی مثل اینه که یه چیزی گم شده، ولی نمیدونم اون چی بوده. یه جور بیقراریِ خفیف که همیشه باهام هست. انگار یه چیزی رو از دست دادم که حتی نمیدونستم چقدر برام باارزشه.
مثل وقتی که سالها به یه آرزو چشم دوختی، تمام وجودت رو وقفش کردی، ولی دریچهها بسته موندن و نور امید کمکم خاموش شد. مثل وقتی که یه آهنگ بود که باهاش زندگی میکردی، تمام خاطراتت رو توش میدیدی، یه روز دیگه نمیتونستی باهاش ارتباط برقرار کنی، انگار یه پلِ ارتباطی خراب شده.
مثل وقتی که با ذوق و شوق یه فیلم رو میبینی، منتظر یه پایانِ شگفتانگیز میمونی، ولی تهش یه حسِ تلخِ ناامیدی تمام وجودت رو فرا میگیره. یا وقتی یه دوست صمیمی، یه کاری میکنه که رابطهتون رو به لبهی پرتگاه میبره و دیگه نمیتونی بهش اعتماد کنی.
حتی مثل وقتی که یه کتاب پرفروش رو با ذوق میخونی، فکر میکنی یه دنیای جدید قراره برات باز بشه، ولی تهش حس میکنی وقتت رو تلف کردی و هیچ چیزی یاد نگرفتی. یا وقتی یه مهارت جدید رو با تمام وجود یاد میگیری، فکر میکنی قراره زندگیت رو متحول کنه، ولی بعدش میفهمی که کاربردی نداره و فقط یه سرگرمیِ بیفایدهست.
مثل وقتی که یه عکسِ زیبا میگیری، فکر میکنی یه اثر هنری خلق کردی، ولی وقتی میخوای ویرایشش کنی، میبینی که نورش خوب نیست و نمیشه درستش کرد. یا وقتی یه غذای خوشمزه سفارش میدی، با ذوق منتظرش میمونی، ولی وقتی میرسی، میبینی که طعمش با چیزی که انتظار داشتی خیلی فرق داره.
مثل وقتی به یه مهمونی دعوت میشی، با امیدِ دیدن دوستات میری، ولی وقتی میرسی، میبینی که هیچکس رو نمیشناسی و احساس تنهایی میکنی. یا وقتی برای یه مسابقه خیلی تلاش میکنی، تمام وجودت رو میذاری، ولی در نهایت بازنده میشی.
مثل وقتی یه لباس خیلی شیک میخری، فکر میکنی باهاش خیلی خوشگل میشی، ولی وقتی میپوشیش، میبینی که بهت نمیآد و فقط یه وسیلهی اضافی توی کمدته. یا وقتی یه سفر برنامهریزی شده که با تمام وجود بهش امیدوار بودی، به دلایلی کنسل میشه.
من تنها کسی هستم که در این روزهای خاموشی همچین احساسی داره ؟