ویرگول
ورودثبت نام
آتـری‌ـسا
آتـری‌ـساباشد که بگشایی دری، گویی که برخیز اندرآ.
آتـری‌ـسا
آتـری‌ـسا
خواندن ۷ دقیقه·۲۰ ساعت پیش

حُبور

قلمی که از تو می‌نوشت را کجا، جا گذاشته‌ بودم؟
قلمی که از تو می‌نوشت را کجا، جا گذاشته‌ بودم؟

قلم‌گیرت شده‌ام به امید آنکه می‌خوانی‌. گویا جزء لاینفک دلخوشی‌هایم شده. این مدت، ننوشتن برای تو آزارم می‌داد. دست می‌فشردم بر گلو. خفقانی که مستولی می‌شد، آشنا بود. بالاخره اما، چیزهایی در تاریکیِ خاطرم می‌لولند و به منصه‌ی ظهور می‌رسند. مَحرمِ مرهمِ محنت‌هایم، سلام. لبریز و متواری، می‌خواهم زبان بگشایم. بگویم و بگویم. سلام، فانوسِ دریاییِ شب‌های تارم. سلام جانم به فدایت.


بیتوته کرده‌ام در واحه‌ای ساکت. اشک‌هایم درون دلم خون می‌خورند. هنوز کمیتم هنگام گذر از گردنه‌های صعب‌العبور، لنگ می‌زند. هنوز روانِ آشوب و مشوشِ آدم‌های دور، خسته‌ام می‌کند... آبرفتی‌‌ بودم و حاصلخیز برای رویشِ چشمانِ گیلاسی. شب، کلماتم را از دهانم گرفته بود. به نوک انگشتانم تبعید کرده. آن‌جا بال‌بال می‌زنند. مانند سنجاقک‌هایی که پرواز را یادشان است اما آسمان را نه. تکه کلمات را از شاخه‌های خاموشی می‌چینم. ذغالی افروخته در مشت دارم. با گلبرگی نارنجی که لجوجانه می‌سوزد. فکر می‌کنم؛ صبح اگر بیاید، از کوهستانی می‌آید که شبانه در آن مشقِ انابه کرده‌ام. یا از آن‌سوی دریایی که زیاده غرقش شده بودم. غور هر چه بیشتر، آبی هم نیلی‌تر است، جانم... ساحل‌نشینان نمی‌بینند تقلایت را، غوطه‌ور شدنت را. نمی‌دانند زمره‌‌ی غمت را. زبده‌ی آن غم، دلی‌ست که به حال یک جهان می‌سوزد. جهانی که بی‌تو می‌تپد و گویا تپشِ گداخته‌ی جهنم است.

هنوز پرتو را هجا هجا نفس می‌کشم. لبخندی می‌نشیند بر لبانم ولو ناتراز. هوای گرگ و میش، سرزنده‌ام می‌کند. در موشکافیِ غروب‌ها خبره شده‌ام. برای بدرقه‌ی آفتاب دست تکان می‌دهم و ناهیدِ رامشگر، به استقبالم می‌آید. طلیعه‌دارِ لشکرِ بی‌هیاهوی شب... انگار که شب سوگوار ستاره‌‌هاست. ستاره وقتی که می‌سوزد، فرومی‌پاشد. می‌میرد. ولی این سرانجامش نیست. وسعت می‌یابد. خودش را منبسط می‌کند در کهکشان. مرگش یک مکثِ درخشان است با نفیری از ته دل که بیفروز تا فراخنای فرهمندی. نوری باید بسوزد تا نور دیگری فرصت تابیدن پیدا کند.


به هر روی، طوفانی به پا خاست. چیزهایی را با خودش برد. چیزهایی را هم به ارمغان آورد. آمد و مویه‌گرم کرد. رفت و سپاس‌گزار. هر چند سوغاتی‌هایش برایم بسیار بها دارند. اما امان از این طوفان‌های اشک‌افشان. امان!‌‌ گاهی طوفان‌ها، درست دست می‌گذارند روی رسوباتِ قلبت. برای نیل به دیارِ خِرَد، خِرت و پِرت‌ها را پَرت کردم در دریا. هیچ یادگارِ ماندگاری آسان به دست نمی‌آید. آسان‌ها می‌آیند که بروند. احتمالاً طوفان‌های فجیع‌تری منتظرم باشند. می‌خواهم نوبتِ آتی نیز، مرا باکی نباشد. بادبانِ این کشتی را در دستانت بگیر، ناوخدا.‌ این تنِ بی‌من را دریازده نپسند. به وثوقِ تو، این‌ چنین دل را به دریا می‌زنم. نبضم تویی وقتی بی‌گدار پارو می‌زنم، غریقِ نجات.

چه به عرش عروج کنم، چه معلق بمانم، چه به فرش هبوط، پشتم بمان. گردنم بگیر. وقتی در دایره‌ی تقدیر، آن نقطه‌ی تسلیم شده‌ام. معتقد به سلیقه‌ی تو. شیفته‌ی سرشت تو. حتی شده، آماجِ ریشخندِ دهر. می‌خواهم اجازه دهم که عجولان جولان کنند. جلو بزنند. قناعت کرده‌ام به این ذغالِ نیم‌سوز و ستاره‌ها که هنوز می‌دانند «قشنگ» یعنی چه. زیرا بر فراز آن قله‌‌ها، اکسیژن کم است. کبودای مه چشم‌ را خشک می‌کند و بخارِ نفس‌ها، یخ می‌بندد. آدمی نمی‌تواند تا ابد در قله مُقام گزیند. قله‌ها سنگ‌دلیِ صخره را می‌طلبند، نه لطافت انسان را. یک بازگشتی هم هست به دامنه. یک روانه شدن سوی دوردست‌ها. دورتر از دسترس‌‌ها و شاید دورتر از سها... چه دوریِ مبارکی!

:)دل‌برِ ما از نظر دور است و از دل دور نیست. -قهرمان.
:)دل‌برِ ما از نظر دور است و از دل دور نیست. -قهرمان.

ببخشای که پیشکشی ندارم درخورِ روحِ بی‌آلایشت. "شاهِ خوبانی و منظورِ گدایان شده‌ای." چشم بپوشان از این ژنده واژگانم. جز این‌ها چیزی ندارم. همه‌ام را به تو سپرده‌ام. می‌دانم که امانت‌دار فوق‌العاده‌ای هستی. افسوس می‌خورم که شعاعِ رخشانت را بر گیتی تاریکم ندارم. و دل‌گرمیِ تابیدنت را بر قلمه‌ی پتوس‌ها. "دورم" این، حزن‌انگیزترین حقیقتِ شب است. تو را با وسواس آفریده. روی منی که دستاویزِ مدامم، رشته‌ی برینِ زُلف توست، حساس باش. می‌دانم چقدر متهورم. دارم محتاط و ناشیانه، کلمات را به هم گره می‌زنم.

عمری، اصرارِ ناروا کرده‌ام. می‌خواهم دست بردارم. شاید نخ‌نما بنماید ولی به گمانم، وقتی کنش با سرنوشت است، باید بینشِ کافیِ واکنش را کسب کنم. بدون تو نمی‌توانم. ساکت نیستی. می‌دانم. هیچ گاه نبوده‌ای. نگذار از این اشاره‌ها و نشانه‌هایت طفره بروم. نگذار تلف بشوم، هدر بروم. نگذار درگیرِ مخمصه‌های واهی شَوم. خیالِ همه از بابت من راحت است، جز خودم. شرنگِ شگرفی را از دستِ آیه‌های یأس سر کشیده‌ام. مرا مأیوس‌ وانگذار، حضرتِ یاس‌ها. می‌دانی که به جاده خاکی زده‌ام. از درّندگانِ مِهربانی و سایه‌روشن‌های وهم‌آلود، روحِ مجروح به در برده‌ام. به برهوتِ صبر رسیده‌ام و دیگر فرقی ندارد برایم که کجا باشم؛ چراکه صبرِ متحرکم با چاشنیِ دلتنگی. حالا باید از این برهوتِ بُهت‌انگیز حظ ببرم؟

به هر طرف که می‌دوم، وحشت است و اندوه. گم شده‌‌ام. سرگیجه‌ دارم و نفسم بریده. نوش‌داروها افاقه نمی‌کنند. صحبتِ یک تَرَک، دو تَرَک نیست که دردانه. آواره‌ی خرابی‌ام که تنها با تو آباد خواهد شد. کوچه‌ها عطرآگینِ نوبهار نیستند. این جهانِ خشک و بی‌ثمر، توی ذوق می‌زند. بسیار خسته‌‌ و جگر سوخته‌‌ام. اگر به احوالِ من، مضطر نمی‌گویند پس مضطر یعنی چه؟ قسم به خدایت دلم از سوختن، پُرِ تاول شده. لالمان گرفته‌‌ام. برگرد و دستِ منِ راستین را در دستانم بگذار. چشمانم گر گرفته‌اند آنقدر که به راهت خیره‌ شده‌اند. آنقدر که خواستم چشم ببندم بر روی ریختِ کریهِ دنیا و بخوابم... ولی نتوانستم... برگرد و از نو کلمات را یادم بده. حالا که هنوز این اندک کلمات معنایشان را از دست نداده‌اند.

در وانفسای واپسین، می‌خواهم علفِ هرزِ گلستانِ تو باشم. هر چه که باشد هزینه‌اش، مهم نیست. بگذار شاه‌نشینِ چشمِ من، تکیه‌گه خیال تو باشد. خدا حافظِ نورت باشد، هنوز بر سرِ عهدم با تو هستم. از همان روز اَلَست سوگند خورده‌ام که سرافکنده‌ات نمی‌کنم. سر جمع، خوب دوام آورده‌ام. نه؟ (نه.) دیگر فقط یک چیز می‌خواهم. آن هم تویی. تو غایة القصویِ منی. لبخندِ تو و هر آنچه که مرا به این کمال مطلوب می‌رساند.

گرچه سوخته‌ام، گرچه خاکسترم و خاکسار، تو هنوز در من روشنی. تصدقت، می‌خواهم دردِ تو را به جان بخرم و زیست کنم. لکن سینه‌ی تنگِ من و بار غم تو؟ هیهات! گفته بودم که تنها چشمان تو، می‌توانند به کنهِ کلماتم بنگرند؟ کلمه می‌رویانی در خاطر گستاخم. جوانه‌ی کلمات را نمی‌خشکانی چون ریشه در خاک تو دارند. گریبان‌گیرِ فراق، نشسته‌ام به تماشای سرِ سوزنی از شُکوه تو... هنوز هم در فراسوی همهمه‌ها، شِکوه‌های مرا می‌شنوی؟

شرم‌سارم که گاه مأیوس‌کننده‌ام. اشک تا یک جایی آتش را می‌نشاند. تا یک جایی وقتی دست می‌بری سوی دل‌ها، تیزیِ شکسته‌های‌شان خونت را به شیشه نمی‌کند. مِن بعد از آن‌، کمر راست می‌کنی و می‌ایستی. چون سَروی آسوده از سوداها، میان بوران می‌ایستی. مجاب می‌شوی که حتی برای چشم‌زدی، ناچیزترین رعشه‌ بر شاخسارت روا نداری. هنوز گاهی به مرگ فکر می‌کنم. و فکر می‌کنم عجب منتهای دل‌انگیزی! با این حال، «تو» منتهایی هستی، دل‌انگیزتر. رها می‌شوم از هر بندی وقتی در بندِ محبوبم. تا باشد از این بندهای حُرّپَرور.

شب هر چه هم ظلمانی باشد، پرستارِ فانوس می‌مانم. عصاره‌ی لبخندهایم به شوقت آغشته شده. طینم را با شرابِ عشقت ورز داده‌اند. بیشتر از هر زمانی، سرشار از طمأنینه‌ام و حتی مشحونِ طیفِ لطیفی از سرمستی. حسی‌ست همچون نشستنِ آب در تهِ یک کوزه، پس از چندین تکان و تنش. دیگر موجی نیست که به دیواره‌ها بکوبد. سطحِ آب آرام شده و آسمان را بدون نوسان در خود نگه می‌دارد. دل‌روشنم. سعی می‌کنم سعه‌ی صدر و حالِ مساعدم را راسخ نگه دارم. مرا در این مناعت طبع به متانتِ مضاعف برسان. دوباره دیده‌ی امید، بر تو دوخته‌ام. در رفع و رجوع کردنِ کارهای رتق و فتق شده‌. در افزودن رنگی بر این بومِ خاکستری. نتوانستم از کوچه‌ی کوچت دل بکَنَم، دل‌گشا. همچنان منم. آنکه چنین مجنون کوبه را می‌کوبد. گدایت را راه بده. دست‌هایت را بگشای برای ارواحِ رنجوری که سال‌هاست ترنجِ بغرنجِ رنج را به گردن آویخته‌اند.


کهنه‌سربازانِ رکابت، ««جانِ ناقابلی دارند:)». جانِ ما ناقابل‌تر است اگر بپذیری‌. کی شود صیحه زنی تا لبیکت گوییم؟ در یتیمی تنهایمان نگذار. ما که دل‌تنگ توایم. به لقایت ملحق نشده‌ایم اما مشتاق دیدارت هستیم. ای کاش که سزاوار هم... از روزه‌ی ندیدنت بیزاریم. بیا تا فطر را جشن بگیریم در جوارِ وترت. لب‌های خشکمان را به چکامه‌ای نو، تَر کن. تو تک‌درختِ سبزِ زمستانِ مایی... متشکرم. :)

سرت را به درد آوردم. خوش بدرخشی، شه‌سوار... اکنون چراغ‌ها را خاموش می‌کنم تا شب را روشن‌تر ببینم. شب‌خوش، بهترین سپیده‌دم.

آغازی بر یک پایان/ سید مرتضی آوینی.
آغازی بر یک پایان/ سید مرتضی آوینی.

پی‌نوشت؛ روزِ ناگزیر از قیصر امین‌پور.

گرچه شیرین دهنان پادشهانند ولی٫ او سلیمانِ زمان‌ست که خاتم با اوست.

گفتند خلایق که تویی یوسف ثانی٫ چون نیک بدیدم به حقیقت برسیدم.

حافظ مکن اندیشه که آن یوسفِ مه‌روی٫ باز آید و از کلبه‌ی احزان به در آیی.

-لسان‌الغیب.

پیوست🎼؛‌ هنوز عشقِ تو از علی‌رضا قربانی.

(...)
(...)

در گستره‌ی بی‌کرانِ این آسمان، تو کجایی مهربان؟

/ناجی؛ نجات یافته، رسته، رها، رستگار.

اللَّهُمَّ اکْشِفْ هَذِهِ الْغُمَّةَ عَنْ هَذِهِ الْأُمَّةِ بِحُضُورِهِ وَ عَجِّلْ لَنَا ظُهُورَهُ إِنَّهُمْ یَرَوْنَهُ بَعِیدا وَ نَرَاهُ قَرِیبا بِرَحْمَتِکَ یَا أَرْحَمَ الرَّاحِمِینَ.

/سه شبِ قدرِ رمضانِ صفر-چهارِ شمسی.

ناجی
۱۱
۰
آتـری‌ـسا
آتـری‌ـسا
باشد که بگشایی دری، گویی که برخیز اندرآ.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید