دنبال چی میگردی ؟ پول ؟ که چیشه ؟ هرچی میخوای بخری ؟ اگه هرچی خواستی خریدی ، بعد چی ؟ از هرچی داری لذت ببری ؟ خب تو همین حالا هم خیلی چیزا داری و اما ازشون خسته ای . اون زمان خسته نمیشی ؟ روز به روز چیز های دیگه میاد ؟ خب ، اینطوری که تو یه چرخه ی بی فایده گیر افتادی ای که هر بار باید به بری دنبال بعدی ... درواقع خودتو علاف کردی!
علم ؟ با یادگیری خوشحال میشی ؟ من که نمیشم .
دوستی ؟ یه دید عجیبی دارم ، ادما رو از دور میبینم و بنظرم خیلیاشون خیلی خیلی عجیبن ، و اینکه حتی از خودمم متنفر میشم...کلا نمیتونم.. این بخشش اصلا جالب نیست.
درواقع به این دید رسیدم که همه چیز برایم چیزی جز رنج نیست ، البته نه اینکه بدبخت باشم ، شاید از نظر خیلی ها خیلی هم خوشبخت باشم!
اما برام جای هرکسی بودن بازم رنجه .
چه پسر یه خانواده ی پولدار بودن ، چه تو فقر مطلق بودن
در شرایطیم که فقط میخوام بخوابم ، بخوابم و بخوابم و بخوابم و بخوابم ، یا برم، برم و برم و برم و برم...
بعضیا دنبال اینن که خب میگن یه چیزی رو بخواه و سعی کن بهش برسی تا از این رنج راحت شی.
اما «خواستن رنج است»
این حرفی بود که بودا هم زد.
بنظر من زندگی کردن ، کلا چیزی بجز رنج نیست
خب هدف مشخص کنم و رنج بکشم تا به هدف برسم و بعد یکم خوشحال باشم که بلاخره بهش رسیدم! و بعد برم سراغ هدف بعدی ؟ نمیخوام.
من از این چرخه های عجیب تنفر دارم .
خیلی دلم میخواهد زندگی را ترک کنم ، حس میکنم جای من نیست ، اما نمیخوام باعث غم مادرم بشم. تنها کسی که واقعا به من اهمیت میده.
و فعلا ، زندگی نمیکنم ، زنده میمانم . تا وقتی که زمانش برسه ...
یادمه ، دفعه قبلی ای که این احساسو داشتم به این نتیجه رسیده بودم که باید پول دربیارم! و حالا خب با تلاشم تونستم پول دربیارم و اما حالا باخودم میگم خب چی شد ؟ اون حس رفت؟ نه.. هنوز زندست . زنده تر از قبل.
حداقل فعلا ، فعلا ، زندگیم سیاه و سفید مطلقه ، در هیچ چیز ارزشی نمیبینم ، هیچ چیز واقعا خوشحالم نمیکند ، هیچ چیز ناراحتم نمیکند ، خنثی ، خنثی...
شاید به این بگویند افسردگی ؟ ...
یا شاید هم یک بلوغ ؛ که بدانی زندگی بی ارزش تر از این است که بخاطرش زندگی تلخ کسی را تلخ تر کنی
-نوشته های یه 18 ساله