ویرگول
ورودثبت نام
Z@hrA,N👣
Z@hrA,N👣یه آدم معمولی،که خوندن ونوشتن رو دوست داره، والبته خندیدن:-)
Z@hrA,N👣
Z@hrA,N👣
خواندن ۸ دقیقه·۳ روز پیش

خیلی دور ، خیلی نزدیک《ملغمه ای از حرف های حبس شده در ذهن تاریک و دربسته》🪶

خیلی دور ، خیلی نزدیک ... ساخته ی کارگردان خوش فکر سینما، رضا میرکریمی است . برای من از آن دسته فیلم هاییست که هیچ وقت از دیدنش سیر نمیشوم ، مثل لیلای مهرجویی ، شب یلدای پور احمد ، لاتاری مهدویان و ... داستان فیلم ، موسیقی متن ، فضا ، بازی های جذاب همه و همه باعث شده این فیلم در لیست مورد علاقه ترین هایم قرار گیرد . یادش بخیر ، ندیده از پسر دکتر خوشم آمده بود ، صدایش را از پشت تلفن میشنیدم ، علاقه اش به آسمان، کهکشان و نجوم را می ستودم و از نامزدش خوشم نمی آمد ، بعدها فهمیدم صدای پسرک پشت تلفن را اشکان خطیبی به عهده گرفته و برایم جالب بود . هر چند خود خطیبی هیچ وقت برای بنده بازیگر توانمند و جذابی نبوده و کلا بازیگر خوبی به شمار نمی آید . حالا اشکان خیلی دور ، دورتر از چیزی است که به چشم بیاید ، دور تر از همه ی چیزهای خوب ، یک کنشگر یا مبارز نابلد ، یک دین ستیز ، یکی که دستور به قتل هم میهنانش صادر میکند اما کسی او را محکوم نمیکند ، چون در نقطه ای دور از همه قرار گرفته ، خیلی دور ...

خیلی دور ، خیلی نزدیک ... این کلمه ها برای من در خلاصه ای از سالهای عمرم و خاطراتی که جسته گریخته در ذهنم نقش بسته ، خلاصه میشود . وقتی به عقب برمیگردم انگار از سه سالگی تا سی سالگی ، روی دور تند افتاده و اینقدر بعضی لحظات در صفحات ذهن پررنگ هستند ، انگار که دیروز صبح با پدرم برای جشن شکوفه ها به مدرسه رفتیم و امروز در سی سالگی بیدار میشوم ، آب را میگذارم جوش بیاید ، انسولین مادر را میزنم و به کارهای روزانه مشغول میشوم . همین فاصله ی دیروز صبح و امروز ،گویی همزمان، یک شب و هزاران شب از آن گذشته ، همه چیز انگار هم خیلی دور است و هم خیلی نزدیک...

از دی ماه هفتاد و چهار که به دنیا آمدم تا دی ماه ۴۰۴ ، سی سال از عمر من ، از تصمیم های حاکمیت برای رسیدن به یک نقطه ی قابل قبول ، از لیلی با من است کمال تبریزی ، از بازمانده ی سیف الله داد ، از مرگ پدربزرگ و .... میگذرد .

امان از دی ... بعید است بعد از دی ماه ۴۰۴ دیگر کسی برای آمدن این ماه ، ذوقی داشته باشد ، انگار از ازل ، دی ماه قرار بوده همیشه طوفانی ، سرد و در مه ای غلیظ فرو رفته باشد ، ماه بحران ها ، رخدادهای تلخ و سنگین سیاسی، اجتماعی و... ، از زلزله و ترور و شلیک به هواپیما تا قرن ها قبل تر ، رگ های بریده ی میرزا تقی خان در حمام فین یا وداع ابدی تختی از مردم ایران و حالا یک جنگ داخلی تمام عیار و سوال های بی جواب و ابهامات تلنبار شده...

خیلی دور ، خیلی نزدیک ... دقیقا ده سال پیش ، جشنواره ی فجر سال ۹۴ ، یکی از بهترین و پرشورترین سالهایی بود که سینمای ایران به خودش دید . از ابد و یک روز سعید روستایی تا بادیگارد حاتمی کیا ، از خشم و هیاهوی هومن سیدی تا ایستاده در غبار مهدویان ... حالا فجر امسال باز هم مهدویان به واقع ایستاده در غبار ، ایستاده در غبار فحاشی ، تهمت ، قضاوت ... و صندلی های خالی از ستاره های سینما که هیچ وقت گردن گیر خوبی نبودن و همیشه به عنوان مدافع مردم بودن ، حصاری برای خود ساختن که از گزند اتهام در امان باشند . مدافع مردم اما در ویلاها و خانه های آنچنانی نشسته ، برای دفاع از مردم استوری گذاشته و در عزایشان با مچ بند مشکی ، پروفایل مشکی و اینکه روزانه چقدر در فراق جوانان معترض اشک میریزند ، خود را در غم مردم شریک میدانند .

این اظهار غم البته نه برای نیروهای امنیتی با سر بریده و تن چاک چاک ، نه برای سرباز جوانی که در شهری غریب سوزانده شد ، نه ، فقط برای معترضینی است که معلوم نیست در میانه ی میدان به دست چه کسی کشته شدند . ستاره ها میگویند : حکومت

مردم میگویند : ما خودمان دیدیم از میان معترضین و براندازان چه کسی چه کسانی را مجهز به سلاح کرد ، اما باز هم حکومت همه را کشته

در آستانه ی اعتراضات و اعتصابات اولیه ی کسبه ، زنی به میان معترضان آمده و از آنها میخواهد به خیابان بریزند اما توسط کسبه ، هو میشود و کسی تحویلش نمیگیرد ، این سیگنالی برای دریافت و تامل نیست ، پس باز هم حکومت ...

مایک پمپئو ، سلام مخصوص خود را به معترضین و ماموران موساد در خیابان های تهران میرساند اما مایک خیلی دور ، خامنه ای خیلی نزدیک

خیلی دور ، خیلی نزدیک ، در آن دور دورها ، شبکه ای غرض ورزانه با اهداف کاملا مشخص هر روز مردم را بمباران اطلاعاتی میکند ، بمب هایی با خوشه های دروغ ، شایعه ، جو سازی ، خوشه هایی که هریک برای هرچه متشنج تر کردن فضا و جو روانی فرستاده میشود و اتفاقا اصابت هایش هم آثار مخرب خود را نمایان کرده ، مزدک هم با آن کت و کراوات ، از قافله ی عدوات با ما عقب نمانده و در آتش نفرت به خاک و آیین و دین ما می دمد ، درحالی که بیست سال پیش پشت دوربین شبکه سه آرزوی موفقیت در جام جهانی ۲۰۰۶ آلمان را برای تیم فوتبال داشت ، امروز ماموریت دارد برای حمله به بیمارستان ها در جنگ احتمالی ،بهانه ها و توجیه ها را زودتر به صف کند که خیال مردم از بابت نیت اربابان نانجیبش راحت شود. مزدک ۲۰۲۶ خیلی دور ، مزدک ۲۰۰۶ چقدر نزدیک ...

در راستای همین قصه ، جام جهانی ۲۰۰۶ آلمان ، چشم امیدمان به ساق های علی کریمی بود برای حک کردن یه اتفاق ناب ، یک پیروزی ملی ، یک برد ارزشمند، حالا چشم ها به کلماتی که هر روز در انزجار از من و امثال من و حتی دین آبا و اجدادی مان می‌نویسد ، خیره شده ، علی کریمی ۲۰۰۶ خیلی نزدیک ، علی کریمی ۲۰۲۶ خیلی دور ، دورتر از تمام باورها و شعورها و احساسات ...

در این سمت ماجرا ، هر انسانی ، هر مکتبی ، هر کشوری و حاکمیتی برای سال های پیش رو ، چشم انداز و برنامه ای دارد . درست مثل سند چشم انداز ۴۰۴ که رهبری ، بیست سال قبل به مسئولین ابلاغ کرد.

۴۰۴ و سند چشم اندازی که آیت الله خامنه ای برایش ترسیم کرده بود و حالا ۴۰۴ همان واژه ی ارور معروف را به نمایش میگذارد . ۴۰۴ خیلی نزدیک و سند چشم انداز خیلی دور در بیست سال پیش جا ماند .

از ۷۴ و خواهران غریبش تا ۸۴ و شب های برره اش و آغاز ریاست جمهوری احمدی نژاد ... تا ۹۴ و لطیف و برجام و دردسرهای عظیمش و جشن های خیابانی اش و..... حالا ۴۰۴ و جنگ دوازده روزه و داوود وحشی و جنگ داخلی ، رخت عزا و ماتم و سایه ی سنگین جنگ و حیرت و حیرت و حیرت ... وحدت ، آرامش ، امنیت جانی و روانی خیلی دور ، ترس و تعلیق و تردید خیلی نزدیک

خیلی دور ، خیلی نزدیک ... بیست سال پیش ، یکی از خوشحال ترین، دارا ترین و زرنگ ترین دختران جهان در من سکونت داشت ، در ذهن ، جسم و روحم ،ما یکی بودیم، آشتیه آشتی ، اکنون در سی سالگی، دختری ناامید ، معلق و افسرده درون جانم گوشه ای کز کرده و خسته است ، خسته تر از تمام ساعت هایی که فکر میکرد با یک خواب ، یک وعده غذا ، یک آهنگ یا فیلم ، خستگی اش تمام می‌شود. دخترک خوشبخت دیروز خیلی دور ، این آدم وسواسیه ، بی سرانجام و دائم الفکر خیلی نزدیک

خیلی دور ، خیلی نزدیک ... سالهایی که بچه بودم و آینده برای من درهای بازی بود به سمت نوری بی انتها ، آینده دور بود ، باید صبر میکرد تا بزرگ شوم و اما حالا انگار که آینده را پشت سر جا گذاشتم و درها بسته است . تکیه داده به در بسته به دیوار زل زده ام ، آه که آینده خیلی دور بود اما خیلی نزدیک ...

گردو ، شکستم ... گردو ، شکستم ...گردو ، شکستم ... با سری برافراشته اما درونی متلاطم، هراس برنده نشدن و پای جا مانده، از هیجان لحظه ی آخر قلبمان بی وقفه به قفسه ی سینه می‌کوبید، اکنون پیش و پس از هر بازی و برنامه ای ، با یک آرزوی موفقیت سرد و ساده هم را بدرقه می‌کنیم، گردوهای شکسته خیلی دور ، دلهای شکننده و شکسته خیلی نزدیک ...

بیست سال پیش صدام حسین در یک صبح زمستانی ، به دار مجازات آویخته شد ، بیست سال پیش سربازان آمریکایی در کوچه های عراق پرسه می‌زدند، استثنائا چیزی عوض نشده ، فکر می‌کردیم آمریکا در مجاورت ما ، اما خیلی دور است از ما ، حالا می‌فهمیم در عین دوری ، همیشه نزدیک بوده ، خیلی نزدیک...

خیلی دور ، خیلی نزدیک ... روزی روزگاری لحظه ها را زندگی کردیم برای روزهای بهتر ، روزهایی که ساختنش تنهایی میسر نبود ، آمدنش تلاش ، همت ، صبوری و امید میخواست ، اکنون گویی همه بر آوار آرزوها نشسته و لا به لای خرت و پرت های خرابه ها به دنبال رد پایی از همان روزها می‌گردند . آرزوها انگار در آسمان حبس شدند و ما با چشمانی خیس روی زمین ، منتظر بارانیم ... آرزوها خیلی دور ... حسرت ها خیلی نزدیک

خیلی دور ، خیلی نزدیک ... وقتی بذر رفاقت من با ثریا در دلمان جوانه‌ زد و آن روزها پچ پچ های دخترانه و دغدغه ی نمرات ، اصل مطلب روزگار نوجوانی مان بود ، روزی به ثریا پیام دادم : دور باش ، اما نزدیک ... من از نزدیک بودن های دور میترسم .

جام جهانیجنگ جهانی
۲۷
۱۹
Z@hrA,N👣
Z@hrA,N👣
یه آدم معمولی،که خوندن ونوشتن رو دوست داره، والبته خندیدن:-)
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید