شاید وقتی دیگر

آن روزهای کودکی، زمانی که تازه باید رخت و لباس مدرسه به تن میکردم و به دنبال کسب علم راهی دبستان میشدم. مادرم به من گوشزد می نمود که «دختر خوبی باش»، « به حرف معلمت گوش بده»، «زرنگ باش و سعی کن از پس خودت و کارهایی که باید انجام بدی بربیای». حتی دخترخاله های پدر نیز همین حرف ها را به من و خواهرشان که رفیقم بود، تکرار می‌کردند. اما یک گوش در بود و دیگری دروازه...

صد رحمت به رفیقم، او در بعضی از مواقع بهتر از من عمل می‌کرد. من اما خجالتی بودن و عدم اعتماد به نفس کار را برایم دشوار کرده بود.

از آن روزها حسرت هایی به دلم مانده که مهم ترینشان ناگفته هایی است که اگر خجالت مزمنی که گریبانگیر بود، اجازه می‌داد،حال خاطرات جور دیگری رقم خورده بود. همیشه تصمیم به شجاعت میگرفتم. تصمیمی که هیچ وقت رنگ عمل به خود نمی‌گرفت. یک تصمیم ذهنی می‌ماند، یک تکرار هر روزه اما بدون ذره ای حرکت برای انجامش و یک ناکامی بزرگ برای یک دختر بچه به حساب می آمد. دوست داشتم جایی اگر محکوم شدم حرفم را بزنم، نه اینکه با سری افتاده، چشمانی نمناک و بغضی فرو خورده فرار کنم و حرف ها همیشه محبوس باقی بمانند.



سال اول راهنمایی در مدرسه که مشغول به تحصیل بودم، شرایط به گونه ای بود که دانش آموزان ابتدایی دختر و پسر در یک کلاس حضور داشتند و باهم درس می‌خواندند.

روزی از روزها به اتفاق دوستان در ساعت فراغت کلاس، میان راهروی کلاس ها قدم میزدیم و مشغول شوخی و شیطنت بودیم که متوجه یکی از دانش آموزان اول دبستان شدیم. پسرک بیرون از کلاس گوشه دیوار ایستاده بود و نگاهش میخ زمین بود. یکی از دوستانم به سمتش رفت و ما نیز همراه او که علت اخراج پسرک از کلاس را جویا شویم. گویا مشق هایش را ننوشته یا درسش را نخوانده بود. دوستم در اقدامی خیرخواهانه خواست که واسطه شود و از آقای معلم بخواهد دانش آموزش را ببخشد. ما نیز در سکوت همراهیش کردیم.

با دو تقه به در، آقای معلم از کلاس بیرون آمد و با چهار دختر قدم ونیم قد رو به رو شد. رفیقم با متانت و مهربانی از معلم خواست که این بار از اشتباه پسرک سربه هوا بگذرد و او را ببخشد. آقای معلم نیز با بزرگواری تمام و با روی باز از پیشنهاد دوستم استقبال کرد و پسرک را بخشید و اجازه داد به کلاس برگردد. ما خوشحال از بخشیده شدن پسر به راهمان ادامه دادیم.

نمی‌دانم شاید آن روزها فکر میکردم آدم بزرگ ها همه به یک روش عمل می‌کنند. همه یکسان فکر می‌کنند. که من هم با همین تصور شبیه دوستم عمل کردم.

درست فردای آن روز، باز هم ساعتی بیکار با بچه ها در حیاط مدرسه و راهروها پرسه میزدیم. از قضا همکلاسی خواهرم را دیدم که معلمش او را از کلاس بیرون انداخته و او ساکت به دیوار راهرو تکیه داده است. دقیقا من و یکی از بچه ها با تصور اتفاق دیروز به جلو رفتیم و خواستیم دلیل اخراجش را بدانیم.

پسر برگشت گفت: که معلم به جرم تقلب در جلسه امتحان او را از کلاس بیرون انداخته و اذعان داشت که من ابدا تقلب نکردم.

من و دوستم با تاکید از او پرسش میکردیم واقعا تقلب نکردی؟ و او مصمم پاسخ میداد که خیر...

هنوز اقدامی برای وساطتت انجام نداده، معلمشان که صدای مارا شنیده بود، یکی از بچه ها را فرستاد تا به سراغ ما بیاید و از ما بخواهد از کلاسش فاصله بگیریم. ما سه نفر همچنان از رو نرفته و جلسه پرسش و پاسخ را با پسرک برگزار کرده ایم و می‌خواهیم راهی برای برگشت پسر به کلاس پیدا کنیم. هنوز از هشدار فرستاده اولی نگذشته که این بار خواهرم را در قاب در میبینم که به ما اولتیماتوم می‌دهد، امتحان دارند و آقای معلم دستور داده از اینجا برویم. بعد از هشدار دومی ما هنوز پا پس نکشیده ایم که ناگهان در کلاس باز میشود و آقای معلم از کلاس خارج می‌شود. خارج شدن معلم همانا و فرار ما سه نفر همان...

متاسفانه بخاطر اشتباه محاسباتی، من در اقدامی فوری به کلاس خودمان برگشته و از شدت هیجان و خنده نمیتوانم برای دوستم که مشغول درس خواندن است، اتفاقات رخ داده را توضیح دهم. دو نفر دیگر با شتاب به سمت حیاط دویده و خیال خودشان را راحت کردند.

هنوز از شدت هیجان نمیتوانم درست نفس بکشم و خنده ای که ناشی از اضطراب بود را نمی‌توانستم جمع کنم که ناگهان سرو کله ی آقای معلم پیدا شد. او بیخیال ماجرا نشده بود و آمده بود که حساب کار را کف دستم بگذارد. وقتی آمد چنان عصبانی و خشمگین بود که من و دوستم با چشمانی از حدقه در آمده به اون می نگریستیم. خوب حرفایش را به خاطر دارم که با داد و بیداد بر سر یک دختر یازده ساله از قدرتش میگفت:

«تو کی هستی که به خودت جرات میدی تو کار من دخالت کنی؟»

«چیزی از تربیت میدونی؟ میدونی میتونم برم ازت پیش مدیر شکایت کنم و کاری کنم که دیگه جرات نکنی تو چیزی که بهت مربوط نیست دخالت کنی؟ »

«یه دانش آموزی که حدشو نمیدونه، دفعه آخری باشه که همچین چیزی رو میبینم. »

و حرف های زیادی که من در سکوت و بهت کامل داشتم به آنها گوش میدادم.

وقتی کلاس را ترک کرد. لرزش و اضطراب سرتاپای مرا فرا گرفت و فقط یک لبخند تلخ روی لبم نقش بسته بود. کمی با دوستم خندیدیم به حرف های معلم، اما خندیدنی که از سر وحشت، کلام اقای معلم بود. از تهدیدهایش هراس داشتم. اینکه با مدیر ماجرا را در میان بگذارد و توبیخ یا اخراج شوم.

بچه ها یکی یکی خبردار شدند و هر کسی به طریقی دلداری ام میداد که هیچ اتفاقی نمی‌ افتد و او خواسته زهر چشم بگیرد.

من نیز حفظ ظاهر میکردم اما در صف نماز وقتی چادر را روی سرم انداختم اولین قطره اشک به روی صورتم قل خورد.

دیگر دوست نداشتم چشمم به چشمان معلم بیفتد. گمان میکردم همه می‌بخشند، همه وساطت را قبول می‌کنند. من اگر دختر خجالتی نبودم، می‌توانستم آن روز از خودم دفاع کنم. او نباید سر من داد میزد. نباید با یک دختر یازده ساله اینگونه برخورد میکرد.من اگر بلد بودم از خودم دفاع کنم شاید حتی اگر آن روز از شدت شوک زبانم بند آمده بود، می‌توانستم فردای آن روز، یا فرداهای دیگری با معلم حرف بزنم. هم از برخورد تند او گلایه کنم و هم از قصد و نیت خودم و دوستانم او را آگاه کنم. حتی اگر کار ما از دیدگاه معلم دخالت و فضولی بود، باز هم مستحق چنین برخوردی نبودیم.

شجاعت ویژگی بسیار خوبی است وقتی در جایی که باید استفاده شود. وقتی بتوانی از حقت دفاع کنی و حرف هایت شنیده شود. چیزی که یا فرصتش را به من ندادند یا وقتی فرصت داشتم خودم با سکوت و کناره گیری آن را سوزاندم.

آن روز این جمله همچنان روی زبانم می‌آمد. اومدیم ثواب کنیم، کباب شدیم.