ویرگول
ورودثبت نام
Z@hrA,N👣
Z@hrA,N👣یه آدم معمولی،که خوندن ونوشتن رو دوست داره، والبته خندیدن:-)
Z@hrA,N👣
Z@hrA,N👣
خواندن ۷ دقیقه·۱۲ روز پیش

خرده روایت ها ... جنگ

یک ماه از بازگشایی مدارس می‌گذشت و خبری از دبیر عربی نبود ، سال دوم دبیرستان و انتخاب علوم انسانی یعنی چالش جدی با درسی بنام عربی که بسیار سنگین و قواعدش گاهی پیچیده بود . سر ظهر با بچه ها رفتیم به سمت آبخوری ، یکی از دخترها به ماشین پرایدی که تازه پارک شده بود ، اشاره کرد و گفت : فکر کنم دبیر جور شده و من مرد جوانی را دیدم که وارد دفتر مدیر شده ، برایم عجیب بود با چه اطمینانی از آمدن دبیر جدید حرف میزد ، طولی نکشید که ما را به کلاس فراخواندند و مشخص شد حرف دوستم درست بوده ، پس منتظر بودیم که بعد یک ماه به صورت رسمی درس عربی را شروع کنیم . حدودا نیم ساعت بعد مرد جوانی وارد کلاس شد و راجب درس عربی و پیچیدگی هایش و قواعد سال قبل توضیح داد ، برای مرور روی تخته باب های دهه گانه ی ثلاثی مزید را می‌نوشت و از بچه ها میخواست کلماتی در این باب مثال بزنند. به باب استفعال که رسید ، مریم با صدای بلند گفت : استقلال ، استعمار ، استکبار و... دبیر همچنان که کلمات را روی تخته می‌نوشت با لبخند به سمت مریم برگشت و گفت : نیازی نیست این همه سیاسی باشد و می‌توان مثال های قشنگ تری زد .

استقلال ، استعمار، استکبار .... استفعال استقلالش شیرین بود و استعمارش مرگ و استکبارش شیطان ...

من و مریم و رحیمه یا همان مثلث برمودا، درلابه لای بحث های فوتبالی مان گاهی سرکی به سیاست می‌کشیدیم و تنها در این مواقع هم نظر بودیم و کری نداشتیم. خط قرمزی داشتیم . چقدر آن روزها خوب بود و چقدر خندیدن آسان ...

ایام الله دهه ی فجر ، دبیر پرورشی برای دبیرستان ما سرودی را انتخاب کرده بود و صبح ها سر صف باید تمرین میکردیم، اما بخاطر شیطنت های مریم، صدای خنده های من و رحیمه در همهمه ی بچه ها گم میشد و ما دیگر قادر به کنترل خنده ی خود و همخوانی با بچه ها نبودیم.

پانزده سال از آن روزها میگذرد و جنگ باعث شد من و رحیمه شب ها در خیابان کنار هم بشینیم و حرف بزنیم ، دست هایمان را در هم قفل کنیم و شعار بدهیم و باز هم بخندیم . مریم اما بخاطر ترنم در خانه بود .

مریم زودتر از ما کوله بار مجردی را بست ، تا کرد و در خانه ی پدری جا گذاشت ، نمیدانم چند روز قبل از جشن عروسی اش بود که با رحیمه رفتیم تا خانه ی بختش را به قولی، آب و جا رو کرده و مهیای زندگی تازه عروس و داماد کنیم . من فقط با مریم از این تجربه ها داشتم چون ما را همیشه نزدیک تر از دیگران به خود میدید. بله نامزدی و ازدواج فاصله ای مابین روابطمان انداخت اما صمیمت مان خدشه دار نشد .

ترنم که به دنیا آمد با رحیمه قرار گذاشتیم و به دیدنش رفتیم ، هر ازگاهی خانه ی مریم جمع می‌شدیم برای دیدار یکدیگر، دیدار ها دیر به دیر رخ میداد اما همان چند ساعت برای شارژ شدن چند روزمان کافی بود .

خیر سرمان در مجازی گروه هم زده ایم و روزهای اول جوگیر که مدام حرف بزنیم و دوباره کم کم تعداد پیام ها کم می‌شد . چون نسبت فامیلی داریم از هم بی خبر نیستیم ولی خوب شنیدن کی بود مانند دیدن ...

مادری کردن مریم هم در نوع خودش جالب است . هر بار که به خانه اش می رفتیم چالش های مادر دختری مریم و ترنم جالب بود . با بزرگ شدن ترنم، من و رحیمه سعی داشتیم او را برای آوردن بچه ی دوم ترغیب کنیم اما کمی ناخوش احوالی ترنم در نوزادی چنان روح و روان مریم را آزرده بود که به سختی میشد برای آوردن فرزند دیگری متقاعدش کرد.

زمستان ۴۰۳ آخرین دیدارمان در خانه ی مریم بود ، ترنم پیش دبستانی بود و مریم درگیر آوردن او از مدرسه ، به محض رسیدنش چون دیر به‌ دیر ما را میدید ؟ سلام و علیک با خجالت بود اما نیم ساعت بعد یخش باز شده بود و با خریدهای دخترانه ای که مادرش کرده بود ، شیرین زبانی میکرد .

دورهمی خوبی بود و تا شب هم ادامه داشت ، مریم نیز در نوبه ی خود از فواید ازدواج برای من و رحیمه میگفت . اما کجاست گوش شنوا ؟

اما این آخرین دیدار ما نبود و تابستان ۴۰۴ در مراسم ولیمه ی زن عموی مریم ، همدیگر را دیدیم ، باورم نمیشد ترنم با دیدنم به سمتم بیاید و خودش برای سلام پیشقدم شود . به محض اینکه با مریم صحبت هایمان گل انداخت متوجه شدم مریم قبل از اینکه نزد من بیاید، ترنم که مشغول بازی با بچه ها بود را خطاب قرار داده و خواسته سمت من بیاید و به خاله زهرا سلام کند .

بعد از آن شب ، برای یک ظهر تابستان قرار گذاشتیم ، هماهنگ کنیم و دوباره سر مریم خراب شویم ، اما در دقیقه نود برنامه بهم خورد و بعد هم شرایط طوری پیش رفت که نشد هم را ببینیم.

اما خوب در مجازی هر چند کوتاه حال همدیگر را جویا می‌شدیم. تا روز نهم اسفند ...

به محض بیدار شدن از خواب ، گوشی را چک کردم و خبر حمله و بمباران بیت رهبری و پارچین و... را دیدم . طبیعتا عصبانی بودم اما بخاطر تجربه ی جنگ دوازده روزه آرام بودم و به خیال واهی که رهبر در جای امنی قرار دارد و حالش خوب است ، اضطرابی نداشتم .

به مادرم چیزی نگفتم ، انسولینش را زدم و خواهر ودختردایی ام را بیدار کردم و گفتم جنگ شده و تلویزیون را روشن کردم .

واکنش همه ما طبیعی بود ، چون نه ماه قبل هم درگیر جنگ بودیم و آن احساسات اولیه را نداشتیم .

پدرم پای تلویزیون ماند و مادرم برای ختم قرآن به مسجد محله رفت . اکیپ دخترانه ی فامیل هم بحث جنگ داغ بود و خبر روی خبر تیتر میشد . نمیدانم چقدر طول کشید که صدای جنگنده را از بالای سرمان شنیدم و حس میکردم جنگنده های خودمان هستند. دختردایی ام به مزاح گفت برویم حیاط تا ببینیم جنگنده های خودی هستند یا بیخودی ...

شاید پنج دقیقه یا بیشتر نگذشته بود که صدای انفجار مهیبی شهر را لرزاند و همان لحظه فهمیدیم به اینجا حمله شده ، برادرم هراسان از خواب پرید و خواهرم طبق معمول سعی داشت آرام مان کند و گفت : چیزی نیست ، سپاه رو زدن ... برادرم نیز همین را میگفت اما صدای ترسناک جنگنده ها آسمان را رها نمیکرد و صدای انفجارها ، در و دیوار خانه را می‌لرزاند. حس میکردم آخر خط است و تصورم این بود که جنگنده شبیه فیلم های دفاع مقدس قرار است از بالای سرمان رد شود و همه ی خانه ها را بمباران کند . باز هم میگفتند : نیروی دریایی سپاه را زده و آنجا خبری نیست ، همه می‌دانستیم تیپ عاصف سالهاست از آنجا رفته اما از وجود مدرسه بی خبر بودیم .

دختر دایی ام در گروه دخترانه ی مان گفت : مدرسه را زده اند و ترنم در همین مدرسه درس میخواند ، ترنم تازه امسال اول ابتدایی بود . من از عشق مریم به ترنم با خبر بودم و دعا دعا میکردم ، خداوند ترنم را سالم به مریم بازگرداند .

مرضیه وقتی گفت : شجره ی طیبه را زدند ، نرگس گفت : همایون نیز همین مدرسه درس میخواند و....

به محض متوجه شدن حمله به مدرسه ،مریم مجنون وار به سمت مدرسه رفته بود تا ترنم را ببیند و من از مرضیه مپرسیدم ترنم کجاست؟

صدای جنگنده ها و دو انفجار چنان بدنم را خالی کرده بود که حتی تماس گرفتن هم برایم دشوار بود ، مرضیه گفت: ترنم پیدا شده و من بلافاصله با مریم تماس گرفتم تا ببینم ترنم در چه شرایطی است ؟ گمان نمیکردم به محض تماس گرفتن مریم جواب دهد و گفتم : مریم ، ترنم ؟ از پشت گوشی صدای نفس های به شماره افتاده ی مریم را میشنیدم و فقط جمله ای‌ که زهرا ، خدا دوباره ترنم را به من بخشید ، زندگی ام را من به بازگرداند ...

از هم آغوشی دریا به فراموشی خاک ... ماهی عمر چه دید از سفر کوتاهش ؟
از هم آغوشی دریا به فراموشی خاک ... ماهی عمر چه دید از سفر کوتاهش ؟

ایران
۱
۰
Z@hrA,N👣
Z@hrA,N👣
یه آدم معمولی،که خوندن ونوشتن رو دوست داره، والبته خندیدن:-)
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید