به ایرج پزشکزاد به بهانهٔ دایی جان ناپلئون

آقای #ایرج_پزشکزاد عزیز!


خوشحالم که توسعهٔ ارتباطات باعث شده یه دخترِ معمولی که توی یه شهر دور زندگی می‌کنه، با خودش فکر کنه بعد اینکه گوشیشو دست بگیره و این کلمات رو بنویسه و اونو توی سپهر اینترنت منتشر کنه، امکانش هست - ولو خیلی کم - که این حرف‌ها به دستتون برسه.

‌#ویکی_پدیا تاریخ تولدتون رو نوشته بود و دیگه حرفی از زمان وفات نزده بود، برای همین شاد شدم که یه اعجوبه‌ای مثل شما هنوز زنده‌س و درست توی همین لحظه‌ای که من دارم می‌نویسم، اونم داره یه کاری - به جز پوسیده شدن به وسیلهٔ میکروارگانسیم‌های خاکزی - می‌کنه.



‌خواستم بگم لحظه لحظه همراهی من با رمان #دایی_جان_ناپلئون اصلا جزو عمرم حساب نشد. همه‌ش لذت بود و حظ وافر از خوندن این ماجراها و در درجهٔ بعدی از اینهمه ذوقِ پشت اثر.

‌می‌خواستم بگم حتما جای شما توی بهشته. چون بعد از مدت‌ها که لبخند عمیقی به روی مامانم ندیده بودم، اونو در حال قهقهه زدن موقع خوندن اثر شما دیدم. و توی این دنیا چه کار نیکی بالاتر از اوردن لبخند روی لبِ یه بندهٔ خدا؟ اطمینان دارم اگر عاملِ این لبخند سزاوار بهشت نباشه، دیگه هیچکس لیاقت رفتن به اونجا رو نداره.

می‌خوام بدونین غرق لذتم از اینکه زبون مادری‌م فارسیه و می‌تونم اثر شما رو به زبان اصلی‌ش بخونیم.

‌اگر ویکی پدیا راست گفته و زنده‌این، آرزو می‌کنم سیصد و پنجاه هزار سال دیگه عمر کنین و باز بنویسین و‌اگر نه، براتون آرزوی جنات عدنٍ تجری فی تحتها الانهار و ‌کلی حور و پری مهربان سیه چشم بلند بالا می‌کنم.

‌طرفدار شما - زینب

بتاریخ نه دی ماه نود و هشت