ترمک‌ها بخوانند! (نصایحی به قلم یک سال‌ بالایی)

توضیح قبل التحریر:

دوسال از وقتی کارت دانشجویی‌ام رو تحویل گرفتم و رسماً بعنوان «دانشجو» شروع به زیستن کردم می‌گذره. دوسالی که مثل برق و باد گذشت و حالا که به عقب برمی‌گردم فکر می‌کنم اگه عقلِ الانمو داشتم می‌تونست خیلی بهتر از چی که بود بگذره.

دوست داشتم خاطرات این دوساله رو چاشنی حرفام بکنم و بعنوان یه «سال بالایی» برای جماعت تازه واردِ دانشگاه برم بالای منبر؛ این شد که تهش این نوشته از توی قلم فرسایی‌هام درومد. اگه ترمک هستید، قراره ترمک بشید یا قبلاً ترمک بودید این نوشته برای شماست.



دوازده سال رفتی مدرسه و اومدی. توی باد و بارون و سرما و گرما. دوازده بار امتحان پایانترم دادی. با کلی آدم آشنا شدی. دوست پیدا کردی و از دوستات جدا شدی. کنکور دادی و بسته به میزان اهمیتی که این موضوع برات داشته، با دفعات دهنت سرویس شده. هر دوهفته یه بار پاشدی رفته اون کلۀ شهر آزمون دادی و اکثر بعد از ظهرهای قشنگ روزهای هیجده سالگیتو با تست و نکته گذروندی.

حالا از همۀ اون روزها گذشتی و توی یه رشته‌ای که نمیدونم دلخواهته یا نه، توی یه دانشگاهی که بسته به میزان تست‌هایی که درست یا غلط زدی کیفیتش فرق میکنه، ثبت نام کردی و شروع به درس خوندن کردی.

بیا بشین کنارم. سرتو بذار رو شونه‌م. دستتو بذار تو دستم. بذار بعنوان یه آینۀ عبرت برات حرف بزنم. حرفایی که بیشتر از اینکه خطاب به تو باشه، خطاب به خودمه توی ایام ترمک بودن!




میدونم دانشگاه برات محیط غریب و جذابیه. همونطور که برای منم بود. یادمه وقتی برای اولین بار وارد دانشگاه خودمون شدم نزدیک بود از ذوق بزنم زیر گریه. بزرگی دانشگاه حسابی چشممو پر کرده بود. از یه طرف وهم برم داشته بود که چه اتفاقاتی پیش رومه و از طرف دیگه، از سر تا قدمم غرق دوپامین شده بود. حسابی ذوق زده بودم و اینقدر جوگیر شده بودم که حواسم نبود منم باید مثل بقیه هم‌رشته‌ای‌هام از رتبۀ خوب و رشتۀ مزخرفم بگم و نق بزنم که آخ خدا این چه رشتۀ کوفتی بود که من قبول شدم و من حقم برق شریف بود نه این!

اما حواسم نبود اینهمه چیز جدید و اینهمه جذابیت رو نباید یکجا قورت بدم و طوری بشه که درس بشه اولویت صدمم (یکی نبود بهم بگه لعنتی! چهارسال وقت داری برای تست کردن این چیزا) و حالا که از دست کنکور لعنتی خلاص شدم، عقده گشایی کنم و بیخیال درس بشم و بزنم تو گوش تفریحات دیگه!

تموم وقتم توی این انجمن و اون کانون و جلساتشون می‌گذشت و فکر میکردکم درسای دانشگاه هم مثل درسای مدرسه راحت نمره میارن و این شد که ترم اول یه معدل نزدیک به افتضاح رفت تو پاچه‌م.

پس نصیحت اول شد این:

هرکاری می‌کنی بکن اما حواست به درسات هم باشه!




یادمه همون دفعۀ اول خیلی از همکلاسی‌هام خوشم نیومد. ورودی ما شامل کلی پسر می‌شد و شیش تا دختر. شی تا دختری که دوتاشون ایالت مستقل تشکیل داده بودن و جدای از ما بودن و عملا مونده بودیم چهارتا. اونم بعد یه مدت دیدم زیاد باهاشون حال نمی‌کنم و به جای اینکه سعی کنم به روابطمون زمان بدم تا جا بیفتن، از جمع جدا شدم و سر خودمو با کارهای مورد علاقه‌م گرم کردم. کاری که ظاهرا خوب بود ولی عملا به ضررم تموم شد. تقریباً سال اول از بیشتر اتفاقاتی که توی دانشگاه میفتاد خبر نداشتم و کلی دوهمی جذاب و هیجان انگیز و لذتبخش رو از دست دادم و حتی این موضوع روی درسامم اثر گذاشت و کلاسایی که بچه ها توش دست به یکی میکردن کاری بکنن رو از دست دادم.

پس نصیحت دومم باشه این:

با هم‌ورودی‌هات هم به اندازۀ بقیه وقت بگذرون!



چیزی که توی دانشگاه خیلی ازش سود بردم روابط خوبی بود که با آدمهای خارج رشته و دانشگاهم ساختم. اینطوری که خیلیا رو میشناختم و باهاشون سلام و علیک داشتم. این روابط هم از گپ زدن های یهویی توی کتابخونه و شرکت توی جلسات مختلف دانشگاه و عضویت توی کانون های مختلف به دست اومده بود. این آدمها درهای تازه ای رو به روم باز کردن که در حالت عادی دوسه برابر باید زمان میگذشت تا من از اون در عبور کنم. من کلی دوست از فرهنگ های دیگه پیدا کردم و با یک عالمه آدم حرفه‌ای و توانمند آشنا شدم. دانشگاه محیط همگنی نیست و جاییه که میشه آدمهای خیلی متفاوت از خودت رو ببینی.

پس نصیحت سوم هم اینه:

تا میتونی با آدمهای تازه آشنا شو!



مشکلی که از همون اول باهاش دست به گریبان بودم این بود که ماه تموم نشده پولام ته می‌کشید. به نظر خودم هیچ‌کاری هم نمیکردم ولی وسط ماه دست از پا درازتر با شرم و خجالت میرفتم پیش حضرت ابوی و درخواست مساعده می‌کردم. چیزی که خیلی دیر بهش رسیدم این بود که چطوری پولم رو خرج کنم که تا آخر ماه برسه. یکی از کارها این بود که به جای اینکه کتاب و جزوه رو بخرم از سال بالاییها دست دومشو بگیرم که ارزونتر دربیاد. یه چیز دیگه هم خوردن غذای سلف بود که به اون بدی که من فکر میکردم نبود. سومیشم کنار گذاشتن جنتلمن بازی و مهمون کردن بقیه و آشنایی با مفهوم «دونگ» بود.

پس آخرین نصیحتمم بشنو:

با مفاهیم اولیۀ مدیریت منابع مالی آشنا شو و اونو توی زندگیت به کار ببند.




خیلی خب.

حرفهای من تموم شد.

امیدوارم اینا رو گوش کنی و بتونی به جای تکرار کردن اشتباهات من و امثال من اشتباهات جدید بکنی.